امروز واقعاً خوب بود. انگار که از یه قفس آزاد شده بودم. توی اتوبوس اصلاً یه آدم دیگهای شدم. کلی رقصیدم، جیغ زدم، آهنگ خوندم. خودم فکر نمیکردم همچین بعدی داشته باشم. بچهها بهم گفتن -خوب میرقصی رو نمیکنی-. اصلاً اهمیت ندادم که الآن کی اونجاست، فقط سعی کردم خوش بگذرونم. بازدید از دانشگاه جالب بود ولی اونقدر جذبم نکرد. ولی وقتی رفتیم خود شهر و گفتن برید هرجا که میخواید، خیلی حال داد. دیروز داشتم فکر میکردم که اگه فردا برم خیلی تنهام، ولی تنهایی هر جا که خواستم رفتم و خیلی بهم خوش گذشت. این حسی که میتونستم خودم هر جا میخوام برم، هر کاری میخوام بکنم، واقعاً خوب بود. و این آخرین اردوم به عنوان یه دانش آموز بود:)))
از اینا مهمتر این بود که چقدر شهرمون محدوده. به قول بچهها دانشگاهش اندازه کل شهر ما بود. مسیر دانشگاه تا وسط شهرش یک ساعت راه بود، در حالی که کل شهر ما رو بچرخی یک ساعت نمیشه. آدمهاش انگار خیلی دیدشون باز بود. خیلی خوش برخورد بودن. با همهچیز خیلی اوکی رفتار میکردن. اینجا انگار مردم دور مغزشون یه قفس آهنی گذاشتن و نمیذارن فرا تر از اون فکر کنن. تو با خیال راحت میتونی هر کاری انجام بدی، بدون اینکه نگران باشی وای الآن فلانی منو میبینه فکر میکنه فلان. [در حالی که شاید فقط اومدی قدم بزنی!] شهر که کوچیک باشه تقریباً همه همو میشناسن و این خیلی بده. شبا تا کلی میتونی تو خیابون باشی در حالی که اینجا از ساعت هشت به بعد شهر ارواح میشه و سگ پر نمیزنه. همین الآن داشتم به خانوادم میگفتم که خوشم نمیاد از اینجا. و نظرشون این بود که منظورت از شهر بهتر چیه؟ اونجا خیابون و ماشین داره، اینجا هم داره. همینه که میگم انقدر فقط همین یه شهر کوچیکو دیدن، فکر میکنن دنیا همین جاست. اینجا بهترینه. ولی همین طرز فکراشونه که آدمو اذیت میکنه. آدمهای اینجا خیلی دگمن، خیلی. فراتر از چیزی که بشه تصور کرد. من نمیخوام بقیهی عمرمم اینجا بمونم. جدی میخوام از این شهر و آدمهاش دور باشم:)))