4372

حس می‌کنم رفاقت خیلی چیز ترسناکی‌ایه. کلاً صمیمیت. فکر کن چند سال باطرفی، همه‌جا باهمید، همه‌چیز همه رو می‌دونید. بعد یهویی همه‌چیز تموم می‌شه و دیگه به اون آدم فکر هم نمی‌کنید. بعد طوری‌ام نیست که دیگه کلاً طرف رو نبینی. ممکن بهش برخورد کنی و یه طوری رفتار کنی انگار نمی‌شناسیش. بدتر از اینا، اون طرف می‌تونه هر چیزی که راجع بهت می‌دونه رو به هر کسی بگه. این حواشی‌های رفاقت‌ها و اکیپ‌ها واقعاً ترسناکن. اصلاً خوشم نمیاد.

4371| متنفرم.

همچنان اختیار شاعری بلد نیستم.

4370

همینطوری که داشتم می‌گشتم، خیلی رندم پیج یه دختری رو دیدم که -ادبیات‌نمایشی- می‌خوند. پیجش‌ قشنگ‌ترین چیزی بود که تا حالا دیدم. هم خوشحال شدم و هم قلبم آتیش گرفت. امروز که داشتم کنکور ثبت‌نام می‌کردم، مامان گفت می‌خوای زبانم یا هنرم بزنی؟ و تا لحظه‌ی آخر چشمم به -کنکور هنر- بود. امشب شنیدم که جسی گفت "مامانت پشیمونه از اینکه نذاشته بری هنر" و من در بی‌رحم‌ترین حالت ممکن گفتم که الآن که دارم زیر فشار کنکور تموم می‌شم باید می‌فهمید؟ راستش مامان من، برای بقیه روشن‌فکر ترینه ولی نوبت به من که می‌رسه، همه چیزو یادش میره. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم من مثل یه وسیله‌ای برای پز دادانش به بقیه‌ام. منتظره که خودش و فامیل‌هاش یه جایی جمع بشن و هرکدومشون بگن بچه‌ی من بهتره، چون فلان کارو کرده. از وقتی که یادم میاد همین بوده. تو باید فلان بشی تا از بچه‌ی فلانی که فلان شده بهتر باشی. حتی یادمه قبل و بعد از هر مهمونی دعوا بود که چرا من فلان رفتار رو کردم. تقصیر خودشونم نیست. جو حاکم اینجا همینه. شهر کوچیکه. همه همو می‌شناسن و تو کافیه کوچک‌ترین اشتباه ازت سر بزنه تا همه بفهمن. همه سر چشم و هم چشمی می‌خوان کارهاشونو انجام بدن که مبادا بقیه ازشون بهتر باشن. شاید صدبار گفته باشم که مردم شهر ما بخیلن. چشم ندارن ببینن کسی بهتر از خودشون وجود داره و نه تنها کمکت نمی‌کنن، بلکه زمینتم می‌زنن. واقعاً فکر می‌کنن همه‌جا خلاصه شده توی همین جهنم شهر کوچیک و نمی‌دونم چرا هیچ‌کدومشون جرئت ندارن که پاشونو بیرون بذارن و دنیای بزرگ‌تر از اینجا رو ببینن. من بیشتر از هر چیزی می‌خوام از این شهر لعنتی برم بیرون. برم جایی که مردمش انقدر دگم فکر نکنن. انقدر نخوام برای هرکاری به بقیه جواب پس بدم. حالا اینکه من بی‌رحمم و دارم همه‌چیزو هیولا نشون میدم یا واقعیت همینه مهم نیست. اینا حرف‌هایی که هیچ‌جا نمی‌شه زدشون و به هیچ‌کسم نمی‌شه گفتشون. انگار یه نوع افته که بگی نتونستم اون چیزی باشم که خودم می‌خواستم. ولی من هنوزم نمی‌دونم؟ باید تسلیم بشم و بذارم راهمو انتخاب کنن یا پاشم بزنم زیر همه چیز و راهو خودمو برم. هرچقدر فکر می‌کنم من تا حالا دختر حرف گوش کنی نبودمو اون چیزی نشدم که مامان بابام می‌خواستن و این بهم عذاب وجدان میده. اما از طرفی نمی‌خوام آدمی باشم که دست و پاهاش برای کارایی که می‌خواد انجام بده بسته‌ست. جسی می‌گفت مگه قراره چند بار زندگی کنم که بذارم مامان بابام جای من تصمیم بگیرن. من هنوزم به اون پدر مادرهایی که بچه‌شونو هر چیزی که هست می‌پذیرن و خودشونم همه‌جوره بچه‌شونو همراهی می‌کنن، ستایش می‌کنم. یه‌طوری‌ان که انگار در درجه‌ی اول دوست بچه‌شونن، نه صرفاً کسی که بزرگت کرده. جسی می‌گفت مامانت پشیمونه ولی همین امروز داشت بهم می‌گفت اگه می‌خوای یه کنکور دیگه‌ام بدی زبان بده، در حالی که می‌دونه نه زبان حالیمه و نه حتی کوچکترین علاقه‌ای به زبان دارم. درست مثل فرهنگیان. مثل تیزهوشان که سال اولی که قبول نشدم کلی اذیت شدم و حالا که مثلاً تیزهوشان درس می‌خونم، داره می‌گه مدرسه عادی خیلی بهتره، آدم شادتر می‌مونه. ولی اگه با همین تجربه‌ی الآنش بفرستنش عقب، همچنان تمام اون فشارها رو ادامه میده. دو شبه فقط دارم گریه می‌کنم و هم‌زمان نگران اینم که هیچی نخوندم و بقیه هم فکر می‌کنن چون نرفتم مدرسه، الآن دارم خیلی درس می‌خونم. دارم خل می‌شم. دلم می‌خواد هر چیزی باشم، جز آدمی که الآن هستم.

4369

حس می‌کنم اون همه گریه بازم کافی نبوده و نیاز به گریه‌ی بیشتری دارم. انقدر گریه کنم که تمام این دردهای باقی مونده رو بشوره و ببره، متنها اشکم خشک شده و داره تمام فشارها رو به قلب و مغزم جاری می‌کنه.

3468

شاید راست می‌گه، من واقعاً مغرورم. انقدر مغرور که فکر کردم تنهایی می‌تونم از پس همه‌چیز بر بیام و همه رو از خودم روندم؛ ولی هنوز نمی‌خوام بگم کم آوردم.

4367

اگه تو یه شهر کوچیک به درد نخور نبودم، فردا می‌رفتم کتابخونه درس می‌خوندم. ولی چون کلاً یه ذره شهره، ممکنه کلی آشنا ببینم، حوصله‌شو ندارم. تا چندوقت پیش داشتم می‌گفتم، اینایی که میرن کتابخونه، مگه خونه‌شونو ازشون گرفتن؟ ولی حالا می‌فهمم بعضی وقت‌ها خونه اعصاب خورد کن‌ترین و زندون‌ترین جای ممکن می‌شه. ولی خب من امشب توی همین یه ذره شهر، هیچ‌کسو نتونستم پیدا کنم که فردا باهاش بپیچونم کتابخونه.

4366

خداروشکر که تعطیل شد و فردا مجبور نیستم این [💩]ها رو تحمل کنم.

4365

اشکال نداره. خیلی‌وقت بود نتونسته بودم اینطوری گریه کنم:)))

4364

نمی‌دونم چرا شرایط هر چی سخت‌تره، مامانم بیشتر اذیتم می‌کنه و حرفایی می‌زنه که تا ناموس بسوزم:))))

4363

تو فکر می‌کنی که کسایی بیشترین شناختو ازت دارن، وقتی یه موقعیتی پیش میاد، چون می‌شناسنت، دلیل کارهاتم می‌فهمن‌؛ ولی خب اولین کسایی که قضاوت می‌کنن و پشتتو خالی می‌کنن، همین آدمهان.

4362

من ریدم توی این استان که یه ایران تعطیله، اینجا تعطیل نیست.

4361

صبح که داشتم می‌رفتم، تو ماشین یه آهنگی پلی شد و انگار تمام اون حس و حال کذایی حلول کرد درونم. توی مدرسه‌ام که واقعاً ریده می‌شه تو اعصاب و روانت. انگار مثلاً اونا میان مدرسه، من نمیرم، تقصیر منه. فکر کردن من که نشستم خونه خیلی حالیمه و درس می‌خونم. دو زنگ اولم که بیکار بودیم. یه عده درس می‌خوندن، یه عده هم داشتن فیلم می‌دیدن، منم رفتم تو یه اتاق تنها و فقط می‌خواستم برم خونه. زنگ بعدشم معلمه انقدر رید بهمون. به نظرم حقمون بود واقعاً. کلاسمون کصخله و نمی‌خواد بپذیره. معلمه بهمون گفت شما هیچ پوخی نیستید. دقیقاً با همین لحن. در حالی که بچه‌ها عصبی و بودن گریه می‌کردن، من داشتم می‌ریدم از خنده. یعنی ماسک نداشتم یه دورم به من می‌رید که داشتم جر می‌خوردم. اینا تا یکی میرینه بهشون و ناراحتشون می‌کنه، بهشون برمی‌خوره. در حالی که خودشون بیس‌چاری دارن میرینن به همه. متنفرم از مدرسه و تک‌تک آدمهاش. یعنی تا یه حد بی‌اندازه‌ای متنفرم. یه‌طوری تنهام توی مدرسه که حس می‌کنم من کسی غیر از این آدمهام. کاش تموم شه زودتر. چه‌جوریه مشاورا میگن برید مدرسه، دوستاتونا ببینید روحیه بگیرید؟ خب من ریدم تو این روحیه که بخوام از اینا بگیرم.

4360

آیا ما یه کشور جدایی‌ایم یا چی؟ حالا درست پشت کوهیم ولی باید ما رو دور بندازن؟

4359

دارم جر می‌خورم از استرس.

4358

تو خواب، انگار یه جایی بودم که دور تا دورش دیوارهای بلندی که انگار جنسشون از سیمانه وجود داشت. من و همه‌ی آدم‌هایی که اونجا بودن [همه هم یه نوع لباس تنشون بود] دنبال یه راهی بودیم که از این محوطه که دیوارهاش نه در داره، نه پنجره فرار کنیم. بعد تونستیم فرار کنیم و اون لحظه توی شادترین حالت ممکن خودمون بودیم. انگار بقیه اینطوری بودن که بسه دیگه برگردیم ولی من گفتم نمی‌خوام برگردم، بیاید بیشتر بگردیم؛ ولی یهو همه تنهام گذاشتن و رفتن. بعد انگار منو گرفته بودن و یه تفگ گرفته بودن رو به روم که چرا با بقیه نیستی؟ من فقط وایساده بودم و نگاه می‌کردم. نه حرفی، نه خواهشی. بعد انگار یه نفر اومد و نمیدونم حرف زد چی‌کار کرد که منو ول کردن. بعد از اون زل زده بودم به اون دیوارهای بلند و سعی می‌کردم گریه نکنم. اون محوطه و دیوارهاشو آدمهاش، همه‌شون داشتن دور سرم می‌چرخیدن. خواب عجیبی بود.

4357

حرف زدن با مامانم بیشتر از هر چیزی اعصابمو خورد می‌کنه. طوریه که همه فشارها رو می‌ذاره روی من و من دیگه نمی‌تونم خودمو زندگیمو هندل کنم، چه برسه به خواسته‌های بقیه. این اصلاً انصاف نیست که خودش میگه نه نباید فلان رفتارو کرد ولی به من که می‌رسه دقیقاً باید همونطوری باشه. من دیگه نمیتونم. واقعاً دیگه نمیتونم. همه‌ش دارم خودمو گول می‌زنمو به خودم دروغ می‌گم ولی دارم له میشم. تک‌تک استخونم دارن زیر این فشارها میشکنن.

4356

تاریک است و خاک گرفته. خیلی وقت است کسی به آن سر نزده؟ یا شاید هم هیچ‌وقت کسی سر نزده. پر چاله چوله‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم. پر از حس کمبودی که همیشه تظاهر می‌کرد، چیزی درونش کم نیست؛ ولی ته‌ِ ته‌ش پر از کمبود و عقده‌ بود. پر از صداها و حرف‌های ناگفته. اشک‌های نریخته. آن طرف‌تر تنهایی، سرکوفت، سرزنش، ترس، حسرت، خستگی، ناامیدی... ولی در میان تاریکی، هنوز یک نوری وجود داشت. هنوز یک صدایی می‌گفت قوی باش! بالاخره تمام می‌شود... هنوز هم گاهی به درون خودش سر می‌زد. دختر تنهایی که میان تاریکی نشسته بود، تنش پر از زخم بود، می‌ترسید، دست‌هایش می‌لرزید و صورتش پر از اشک بود را بغل می‌کرد و می‌گفت دوام بیار! تمام می‌شود. تمام می‌شود. تمام می‌شود. من و تو کافی هستیم! امّا هنوز یک چیزی کم بود. هنوز یک تکه پازل گم شده وجود داشت که خودش هم نمی‌دانست با چه چیزی پر می‌شود. نمی‌دانست کی تمام می‌شود؟ اصلاً چیزی تمام می‌شود؟ یا همه‌چیز دور یک مدار می‌چرخد و دوباره سرجایش برمی‌گردد...

4355

انگار من مسخره‌ی مردمم. یه بار یه کسی کمک می‌خواد میگی اوکی، دوبار، سه‌بار. نه اینکه هر بار هربار کاراشو بده به من. فقط وقتی کارش گیر زنگ میزنه. دیگه جوابشو نمیدم.

4354

امروز رفتم صبح این‌ور اون‌ور برای فیلم‌سازی و این داستانا. داشتم می‌رفتم تو دفتر صحبت کنم که چه بلایی سر اتاقمون و میکروفن‌ها اومده. بچه‌ها داشتن می‌گفتن یه چندوقت ندیدیمت، خیلی اعتماد به نفست رفته بالا. بعد از اون رفتیم یه جای دیگه، اونم گفت که باید کرایه بدید و به قول بچه‌ها ما فقط یه مشت دیپلمیِ بدبختیم. کارمون که به سرانجام نرسید و کاری نکردیم، ولی رفتیم کتابخونه. [یارو اسنپی‌عه شبیه خفت‌گیرا بود داشتیم می‌ریدیم]. با یه دختره‌ای آشنا شدم که اسمش سحر بود. اون پشت کنکوری تجربی بود و باهم داشتیم دنبال کتاب کنکور می‌گشتیم. خیلی دختر باحالی بود. از اینا که کلاً چند ساعت بود دیدمش ولی حس می‌کردم چندساله می‌شناسمش. رابطه‌م با دخترهای بزرگ‌تر از خودم خیلی خوبه ولی اصلاً با هم‌سنام کنار نمیام. فاطمه داشت از کنکور و اینا می‌گفت. یه تصمیماتی که گرفتم که نمی‌دونم قراره خودمو بندازم توی چاه، یا قراره از چاه در بیام. فقط می‌دونم دارم هم‌زمان بیستا کارو باهم برمی‌دارم و نمی‌دونم چی پیش میاد، ولی حداقل امتحانش کردم، حالا به هر قیمتی.

4353

تو خانواده‌ی پدری، همیشه جنگ سر اعتقاداته. بعد همیشه موقع دعوا، من سکوت می‌کردم و هیچی نمی‌گفتم. امشب زبان گشودم و نظراتمو بیان کردم. و از اون موقع تا الآن انگار یه نگرانی‌ای درونمه. زیاد آدمی نیستم نظرمو بگم و بخوام از چیزی دفاع کنم. همیشه خودمو از بحث و نظرخواهی کنار می‌کشم. هر موقع هم تو جمع می‌خواستم چیزی بگم، مامانم می‌گفت تو هیچی نگو. ولی امشب نظرمو چه خوب، چه بد گفتم. موقع گفتن زبونم بند اومد و دست‌هام می‌لرزید، ولی گفتم. و آره! همین‌قدر اجتماع گریز و لالم.

4352

در حال حاضر دارم تو زندگیم میرینم و خودمم در جریانم، ولی نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. همه فکر می‌کنن چون نمیرم مدرسه، چون از همه فاصله گرفتم، دارم عین چی درس می‌خونم؛ ولی خیلی جدی دارم میرینم. یهو می‌بینم روز تموم شده و من لایِ کتاب‌هامو باز نکردم. همیشه کارهامو می‌ذارم روی هم تلنبار بشن، بعد می‌مونم چطور این همه کار رو باهم انجام بدم. واقعاً می‌خوام درس بخونم ولی نمی‌دونم چرا اینطوریم؟ لعنت به این زندگی.

4351

امروز اصلاً روزم نبود و می‌خوام به پهنای صورت اشک بریزم.

4350

کاش آدمها وقتی ازم خسته میشن خیلی رک و رو راست بیان بهم بگن، ولی تظاهر نکنن. این چیزا باعث می‌شه من فکر کنم دیگه نمی‌خوان باهام ارتباطی داشته باشن و من ناخودآگاه دور میشم. تهش من میشم اون آدمی که عوض شده و قید همه‌چیز رو زده. بعد من می‌مونم و نشخواری فکری.

4349

-نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میانِ جانی

-تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ‌کس نمانی

-بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون
اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

-سعدی-

4348

به بچه‌های کلاسمون که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر آدمها میرن سراغ آدمهایی مثل خودشون. انگار خیلی وقت‌ها باید وایب یکی رو بگیری، تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی. حالا تو هر چقدر دوست داری تلاش کن با بقیه کنار بیای، وقتی از زمین تا آسمون بینتون فرقه، می‌خوای چی‌کار کنی؟‌ زنگ آخر که نشسته بودم بینشون، فقط منتظر یه راه فرار بودم. هم حس می‌کردم من اونا رو غریبه می‌بینم، هم اونا منو. بین جمع که قرار می‌گیرم حس می‌کنم دارم مچاله میشم. خیلی وقت‌ها همون حرفی که من می‌زنمو یکی دیگه می‌زنه، بعد اون حرفو من می‌زنم مسخره‌ست، اون می‌زنه گاده! مشکلم چیه؟!
امروز یکی از تجربی‌ها داشت از درسشون می‌گفت که فلان فرمول می‌گه مولکول‌های یه ماده چقدره. من خیلی به شوخی گفتم وای به چه دردی می‌خوره. و طرف برگشت منو بلعید. حالا تو که می‌خونی در بازه، باز دره، به دردت می‌خوره؟ در حالی که اصلاً منظوری نداشتم. تجربی‌های مدرسمون انگار از دماغ فیل افتادن. یه روز که میرم مدرسه، بعدش اینطوریم که دیگه عمراً بیام مدرسه!

4347

داشتم از آرزوهام می‌گفتم و خانوادم زدن ذوقم. میگم همه‌چیز از خانواده شروع می‌شه. همین که من الآن یه آدمی‌ام که نمی‌تونم مثل بقیه از خواسته‌هام حرف بزنم به همین دلیله. همش حس می‌کنم قراره یکی بزنه تو ذوقم. امشب یه انتقادی‌ام بهشون کردم و اصلاً توجهی بهم نکردن. پدر مادرمن، دوستشون دارم؛ ولی هیچ‌وقت دوست ندارم مثل اونا زندگی کنم. الآن چهل و خورده‌ای سالشونه و چهل سال چی‌کار کردن؟ این وسط تکلیف زندگی‌شون چی شد؟ از این نوع سبک زندگی و تفکر متنفرم:)))

4346

امروز واقعاً خوب بود. انگار که از یه قفس آزاد شده بودم. توی اتوبوس اصلاً یه آدم دیگه‌ای شدم. کلی رقصیدم، جیغ زدم، آهنگ خوندم. خودم فکر نمی‌کردم همچین بعدی داشته باشم. بچه‌ها بهم گفتن -خوب می‌رقصی‌ رو نمی‌کنی-. اصلاً اهمیت ندادم که الآن کی اونجاست، فقط سعی کردم خوش بگذرونم. بازدید از دانشگاه جالب بود ولی اونقدر جذبم نکرد. ولی وقتی رفتیم خود شهر و گفتن برید هرجا که می‌خواید، خیلی حال داد. دیروز داشتم فکر می‌کردم که اگه فردا برم خیلی تنهام، ولی تنهایی هر جا که خواستم رفتم و خیلی بهم خوش گذشت. این حسی که می‌تونستم خودم هر جا می‌خوام برم، هر کاری می‌خوام بکنم، واقعاً خوب بود. و این آخرین اردوم به عنوان یه دانش آموز بود:)))

از اینا مهم‌تر این بود که چقدر شهرمون محدوده. به قول بچه‌ها دانشگاهش اندازه کل شهر ما بود. مسیر دانشگاه تا وسط شهرش یک ساعت راه بود، در حالی که کل شهر ما رو بچرخی یک ساعت نمی‌شه. آدم‌هاش انگار خیلی دیدشون باز بود. خیلی خوش برخورد بودن. با همه‌چیز خیلی اوکی رفتار می‌کردن. اینجا انگار مردم دور مغزشون یه قفس آهنی گذاشتن و نمی‌ذارن فرا تر از اون فکر کنن. تو با خیال راحت می‌تونی هر کاری انجام بدی، بدون اینکه نگران باشی وای الآن فلانی منو می‌بینه فکر می‌کنه فلان. [در حالی که شاید فقط اومدی قدم بزنی!] شهر که کوچیک باشه تقریباً همه همو می‌شناسن و این خیلی بده. شبا تا کلی می‌تونی تو خیابون باشی در حالی که اینجا از ساعت هشت به بعد شهر ارواح میشه و سگ پر نمی‌زنه. همین الآن داشتم به خانوادم می‌گفتم که خوشم نمیاد از اینجا. و نظرشون این بود که منظورت از شهر بهتر چیه؟ اونجا خیابون و ماشین داره، اینجا هم داره. همینه که می‌گم انقدر فقط همین یه شهر کوچیکو دیدن، فکر می‌کنن دنیا همین جاست. اینجا بهترینه. ولی همین طرز فکراشونه که آدمو اذیت می‌کنه. آدم‌های اینجا خیلی دگمن، خیلی. فراتر از چیزی که بشه تصور کرد. من نمی‌خوام بقیه‌ی عمرمم اینجا بمونم. جدی می‌خوام از این شهر و آدمهاش دور باشم:)))

4345

این بده که اون خلا دوست داشتن شدن درونم خالیه و منتظرم یکی دوستم داشته باشه. فکر می‌کردم اینطور نیست ولی هنوزم همینطوریه؛ متنها با این تفاوت که قبلاً برای دوست داشته شدن تلاش می‌کردم، الآن نه!

4344

یعنی چی که یهو همه اتفاق‌ها باید باهم بیفته؟ مگه آستانه صبر من چقدره؟ آخه همه چیز انقدر تخمی؟

4343

8h✓
204T✓