4356
تاریک است و خاک گرفته. خیلی وقت است کسی به آن سر نزده؟ یا شاید هم هیچوقت کسی سر نزده. پر چاله چولهتر از آن است که فکرش را میکردم. پر از حس کمبودی که همیشه تظاهر میکرد، چیزی درونش کم نیست؛ ولی تهِ تهش پر از کمبود و عقده بود. پر از صداها و حرفهای ناگفته. اشکهای نریخته. آن طرفتر تنهایی، سرکوفت، سرزنش، ترس، حسرت، خستگی، ناامیدی... ولی در میان تاریکی، هنوز یک نوری وجود داشت. هنوز یک صدایی میگفت قوی باش! بالاخره تمام میشود... هنوز هم گاهی به درون خودش سر میزد. دختر تنهایی که میان تاریکی نشسته بود، تنش پر از زخم بود، میترسید، دستهایش میلرزید و صورتش پر از اشک بود را بغل میکرد و میگفت دوام بیار! تمام میشود. تمام میشود. تمام میشود. من و تو کافی هستیم! امّا هنوز یک چیزی کم بود. هنوز یک تکه پازل گم شده وجود داشت که خودش هم نمیدانست با چه چیزی پر میشود. نمیدانست کی تمام میشود؟ اصلاً چیزی تمام میشود؟ یا همهچیز دور یک مدار میچرخد و دوباره سرجایش برمیگردد...