صبح مامان گفت که دختر فلانی پزشکی اورده و بعدش گفت که توام اگه میرفتی تجربی پزشکی میوردی. این nامینباریِ که بعد از لحظه انتخاب رشته، این حرفو میشنوم. نمیدونم چرا فکر میکنن همهچیز به دکتر شدنه. خلاصه که منم کلی حرف تکراری رو دوباره زدم. بعدشم میگفت اینا چرا هیچکدومشون فرهنگیان نرفتن؟ یعنی مامان بابای من اینطورین که یا دکتر، یا معلم ولاغیر. صبح خیلی عصبی شدم بابت این موضوع و ظهر هم خیلی بابت این سوختم که اگه تو یه شهر بزرگتر به دنیا میومدم، قطعاً هنر میخوندم. یه لحظه به این فکر کردم که چقدر کشته مردهی هنر بودم، قلبم درد گرفت. البته که اینا دیگه مهم نیست و مثل خیلی چیزهای دیگه یه گوشه دفن میشن. این مسئلههایی که ادم با مامان باباش داره، خیلی عجیبن. بچهها وقتی میگن چه مشکلاتی دارن با مامان باباهاشون، هزار بار خدا رو بابت داشتن مامان بابام شکر میکنم؛ ولی خب از طرفی هم هیچوقت نتونستم به بقیه بگم که آره منم فلان مشکلو دارم.
امروز سر زنگ زبان اینطوری بودم که این زنه وقتی من زیاد میخونم صدام نمیزنه، وقتی هیچی نخوندم صدام میزنه و بالاخره صدام زد. بهم گفت که خیلی دقیق خوندی و من بهت افتخار میکنم، حقیقتاً خیلی خوشحال شدم. مبینا بهم میگفت تو خیلی باهوشی، فقط کاش گشادیتو کنار میذاشتی.
داستانهایی که معلم ادبیاتمون تعریف میکنه، هم خیلی قشنگن، هم خیلی عجیب! امروز داشت درمورد حسینبنمنصور میگفت. بعد اونجاش که داشت میگفت همهی مردم بهش سنگ میزدن آخ نگفت ولی دوستش که میدونست بیگناهه وقتی بهش سنگ زد، خیلی قلبش شکست بنده خدا. خیلی بده که طرف بدونه تو بیتقصیری و اینی که بقیه میگن نیستی، ولی اونم باهات مثل بقیه رفتار کنه. دوست دارم یه بار این معلم برام قصّهی لیلی و مجنونو تعریف کنه. اون موقع که برامون شعرهای سعدی رو میگفت عشق میکردم.