4249

در حالی که تو بهترین شرایطی، می‌خوای خودتو برای بهترین چیزها آماده کنی، یهو همه چی زیر رو میشه. همیشه باید یه عاملی پیدا بشه که روح و روانتو خراب کنه. یه چیزایی هست نه میشه گفتشون، نه میشه نگهشون داشت. حس می‌کنم اندازه‌ی ۱۸سال زندگیم حرف دارم. دلم می‌خواد یه نفر بشینه به تک‌تک جزئیاتی که می‌خوام تعریف کنم گوش بده. مغزم سنگینه. دلم می‌خواد یه دور خالیش کنم، دوباره بذارمش سر جاش. خوشحالی واقعاً چیز جالبیه! وقتی خوشحالی همه‌چیز خوبه. کاش آدمها همیشه خوشحال باشن.

4248

امروز کلاس‌های مدرسه رو پیچوندم، رفتم کتابخونه و کلشو خوابیدم.

4247

واقعاً ریدم دهنت عزیزم که بعد چندسال یادت میفته منی هم هستم و بعدم طلب داری که چرا سراغتی ازت نگرفتم. فکر کن من مردم عزیزم و دیگه حرفی از من نزن.

4246

امروز مدیرمون منو دید، بعد بهم گفت که چطوری رتبه یک؟ بعد من هی این‌ور اون‌ور رو نگاه می‌کردم که با کیه؟ بعد گفتم من؟ گفت که آره. اوضاع درسات چطوری پیش میره؟ من اینطوری بودم که حتماً رتبه یک می‌شم، اونم از آخر! یکی از بچه‌ها بهم می‌گفت ماکسیمم درس خوندت چقدره؟ من اینطوری بودم که خیلی تلاش کنم ۴-۵ ساعت بشه. بعد می‌گفتن که آره تو روزی ۱۲ ساعت درس می‌خونی. من جر خوردم واقعاً. سر زنگ جامعه بحث سر درس خوندن بود، داشتم می‌گفتم که اصلاً نمی‌تونم درس بخونم. معلم جامعمون می‌گفت که نگو که نمی‌تونی تو خیلی باهوشی. نمی‌دونم امروز چه خبر بود واقعاً! زنگ تفریحم رفتم پیش معاونمون، بعد بچه‌ها داشتن از شیطونی‌هاشون می‌گفتن، به من گفت که تو چی؟ بعد گفتم که نه من از این کارا نمی‌کردم. گفت که آره تو خیلی دختر آرومی هستی. همچنان من داشتم پاره می‌شدم. صبا بهم می‌گفت تو واقعاً ترسناکی، کسی جرئت نمی‌کنه رو حرفت حرف بزنه. اینطوری بودم که سیسی اینا برای من تعریف محسوب میشن. واقعاً خوشحالم که جرئت ندارن یه سری شوخی‌ها و هر حرفی که از دهنشون میاد بیرونو بهم بزنن. یه چیزی‌ام که میگن یه طوری نگاهشون می‌کنم که حرفشونو پس بگیرن.

4245

هر چی خاطرست تو پاییز و زمستونه.

4244

خیلی ناراحتم؛ از همه چیز.

4243

رفتیم خونه‌ی بابابزرگ اینا، بعد دم در دیدیم که همه جمعن. بعد فهمیدیم که تولد گرفتن. نشسته بودن بحث می‌کردن. واقعاً فامیل‌هامون فقر ذهنی دارن. اظهار نظر می‌کردن که فلانی چرا رفت رشته‌ی مدیریت؟ بعد من اینطوری بودم که فلانی‌ای که تو داری می‌گی مخ بود. مامانم خیلی خوب جوابشو داد. بعدم درمورد مسائل سیاسی اظهار نظر کردن. من نمی‌دونم تو که اطلاعات کافی نداری چرا زر می‌زنی. وقتی میری خونه‌ی خانواده پدریم، یا همه مریضن، یا دعواست، یا دارن سر اعتقاداتشون باهم بحث می‌کنن. مثلاً امشب تولد بود، به جای اینکه یکم شادی کنن، فقط اعصاب همو بهم می‌ریختن. حتی می‌خواستن شمع هم فوت نکنن که رفتم شمع آوردمو روشن کردم. اصلاً خانواده‌ی شادی نیستن. هر چقدر نگاهشون می‌کنم می‌فهمم، هیچی مهم نیست؛ نه پول، نه موقعیت، نه اون اعتقادات مسخرشون، هیچیِ هیچی. مهم اینه که تو هر جایی که هستی بتونی خوشحال باشی و لذت ببری که این برای خانواده ما قفله!

-هندزفریم خراب شده. کاش یکی برای تولد من هندزفری می‌خرید.

4242

هر روز هر روز، بحث اینه که فلانی رفت تجربی و یه چیزی شد. واقعاً بحثیِ که تا از اتاقم میرم بیرون شروع میشه. من نمی‌دونم چرا وقتی همه‌چیز سخت هست، سخت‌ترش می‌کنن. من اینا رو خوب می‌شناسم، می‌دونم اگه نشه تا ابد قراره حرف بشنوم. دوست ندارم آدمها منو بذارن تو قابی که خودشون می‌خوان. کلافه‌م، کلافه...

4241

امروز که تو خونه بودم چی‌کار کردم؟ هیچی؛ فقط سریالم رو تموم کردم و الآن تو افسردگی به سر می‌برم. ظهرم یه کتابِ عربی در سطح دانشگاه پیدا کردم و دارم ورق می‌زنم و اسم‌های عجیب غریبشو حفظ می‌کنم که رفتم سر کلاس اونا رو بگم. حالا اینا به چه دردی می‌خوره؟ هیچی! اضافه خوندن صرفاً باعث می‌شه که بیشتر گیج بشی. بعد از اونم یه کتاب فلسفه دانشگاه باز کردم و رابطه‌ی علت و معلول رو خوندم. الآن اونایی که اونجا نوشته بود رو فهمیدم، ولی چیزهایی که کتاب خودمون نوشته رو نمی‌فهمم.

4240

امروز زنگ فلسفه بحث داشتن سر اینکه صندلی‌ها رو دوری چیدن فلانه و اینا. خلاصه بحث شده بود که یهو داد زدم جای تشکر، غرم می‌زنید؟ و یهو همه ساکت شدن. یه‌طوری همه برگشتن نگاهم کردن که افتضاح بود. اون روزی یکی از بچه‌ها بهم گفت تو چقدر امسال فهمیده شدی، همه چیز برات اهمیت پیدا کرده؛ ولی من فقط مامان‌بازی در میارم و رومخ همه راه میرم. بعضی وقت‌ها یه رفتارهایی دارن که دلت می‌خواد سرتو بکوبی توی دیوار. معلم دینی‌مون، اصلاً معلم دینی نیست؛ واقعاً آدم عجیبیه! همچنان مدرسه رو مخه، بچه‌های کلاسمون رو مخن. چیزی که خیلی عجیبه اینه که تو از دور نگاه کنی می‌گی اینا انقدر باهم خوبن که جونشونو برای هم میدن؛ ولی خبر نداری از باطن چقدر از هم متنفرن. دقیقاً همونایی که خیلی با همه خوب و خوش برخوردن، یه چیزایی میگن که آدم یهو کرک و پرهاش می‌ریزه. اصلاً شک می‌کنم به خوب و بد بودن آدمها. اون‌ روز کلاسو مرتب کردم و کتابخونه رو چیدم، بعد امروز مدیرمون که اومد تو کلاس گفت چه کتابخونه‌ی قشنگی دارید. انقدر همه‌چیز حوصله سر بره که هر دفعه به یه چیزی ور میرم که سرگرم بشم. راجع به درس خوندنو اینا حرف می‌زنن، اینطوری‌ام که چی؟ من واقعاً نمی‌تونم که انقدر درس بخونم. اصلاً نمی‌تونم یه چیزو که یه بار قبلاً خوندم، بازم بخونمش. سال کنکور آدم یه‌طوری میشه که من امروز به تیمارستان و زندان هم فکر کردم. مدرسه واقعاً باعث تضعیف اعتماد به نفسه. صبح‌ها که می‌خوام برم مدرسه حس می‌کنم تخمی‌ترین چهره‌ی دنیا رو دارم.

-امروز -ن- یه چیزی بهم گفت که نفهمیدم طعنه زد؟ کنایه بود؟ منظورش من بودم یا چی؟ بعد من فقط خندیدم و گفتم اصلاً متوجه حرفاتون نمیشم.

4239

انقدر حرص خوردم که حس می‌کنم الآن سلول‌های مغزم منفجر میشن. بعضی‌ وقت‌ها حس می‌کنم اگه یه روزی رفتم، دیگه هیچ‌وقت بر نمی‌گردم. من الآن خیلی سرگردونم؛ به جای اینکه راهو نشونم بدن، دارن دورم حصار می‌کشن که از جام تکون نخورم. صبور باش؛ صبور باش.

4238

صبح مامان گفت که دختر فلانی پزشکی اورده و بعدش گفت که توام اگه می‌رفتی تجربی پزشکی میوردی. این nامین‌باریِ که بعد از لحظه انتخاب رشته، این حرفو می‌شنوم. نمی‌دونم چرا فکر می‌کنن همه‌چیز به دکتر شدنه. خلاصه که منم کلی حرف تکراری رو دوباره زدم. بعدشم می‌گفت اینا چرا هیچ‌کدومشون فرهنگیان نرفتن؟ یعنی مامان بابای من اینطورین که یا دکتر، یا معلم ولاغیر. صبح خیلی عصبی شدم بابت این موضوع و ظهر هم خیلی بابت این سوختم که اگه تو یه شهر بزرگتر به دنیا میومدم، قطعاً هنر می‌خوندم. یه لحظه به این فکر کردم که چقدر کشته مرده‌ی هنر بودم، قلبم درد گرفت. البته که اینا دیگه مهم نیست و مثل خیلی چیزهای دیگه یه گوشه دفن میشن. این مسئله‌هایی که ادم با مامان باباش داره، خیلی عجیبن. بچه‌ها وقتی میگن چه مشکلاتی دارن با مامان باباهاشون، هزار بار خدا رو بابت داشتن مامان بابام شکر می‌کنم؛ ولی خب از طرفی هم هیچ‌وقت نتونستم به بقیه بگم که آره منم فلان مشکلو دارم.

امروز سر زنگ زبان اینطوری بودم که این زنه وقتی من زیاد می‌خونم صدام نمیزنه، وقتی هیچی نخوندم صدام میزنه و بالاخره صدام زد. بهم گفت که خیلی دقیق خوندی و من بهت افتخار می‌کنم، حقیقتاً خیلی خوشحال شدم. مبینا بهم می‌گفت تو خیلی باهوشی، فقط کاش گشادیتو کنار می‌ذاشتی.

داستان‌هایی که معلم ادبیاتمون تعریف می‌کنه، هم خیلی قشنگن، هم خیلی عجیب! امروز داشت درمورد حسین‌بن‌منصور می‌گفت. بعد اونجاش که داشت می‌گفت همه‌ی مردم بهش سنگ می‌زدن آخ نگفت ولی دوستش که می‌دونست بی‌گناهه وقتی بهش سنگ زد، خیلی قلبش شکست بنده‌ خدا. خیلی بده که طرف بدونه تو بی‌تقصیری و اینی که بقیه می‌گن نیستی، ولی اونم باهات مثل بقیه رفتار کنه. دوست دارم یه بار این معلم برام قصّه‌ی لیلی و مجنونو تعریف کنه. اون موقع که برامون شعرهای سعدی رو می‌گفت عشق می‌کردم.

4237

دیروز صبح که چشمامو باز کردم یه چیز خیلی عجیب دیدم. یه لحظه اینطوری بودم که خوابم؟ بیدارم؟ می‌دونی امید دوباره به چیزی که ازش قطع امید کردی، اصلاً چیزی خوبی نیست. یه ترسی پشتشه که اگه دوباره اشتباه کنم چی؟

4236

سه‌شنبه رفتم آزمون نوشتم و امروز اولین آزمونمو دادم. خیلی خسته‌ کنندست چهار ساعت نشستن رو صندلی، داشتم دیوونه می‌شدم. ریاضی‌۳ رو اصلاً نتونستم بزنم، سر کلاس نرفته بودم و فرمولاشم خودم نخونده بودم. اومدم دوتا سوال شانسی زدم و ریاضی‌۳ منفیِ چهار شد. داشتم جر می‌خوردم از خنده. با این حال توی شهر سوم شدم، تو کشورم هشتاد و پنج. اومدم خونه درصدامو حساب کردم، از زندگی ناامید شدم و کلی خوابیدم؛ ولی نتیجه‌ش خوب بود. وای کاش یه چیزی بشم خیلی زشته.

4235

امروز با معلم کارخسه سلامت دعوام شد. امیدوارم نفرتو از تو چشام خونده باشه. عی عی.

4234

امروز خیلی خسته و غمگین بودم. همش بدنم درد می‌کرد و خوابم میومد‌. تو مدرسه‌ام یهو دل‌درد گرفتم و حالم خیلی بد بود. انقدر بد که نمی‌تونستم سوال‌های امتحانو جواب بدم، خداروشکر لغو شد. درس‌های فردا هم به زود خوندم و حساب نکردم چقدر شد.

4233

تحمل بچه‌های کلاسمون واقعاً سخته:)

برنامه‌ درسی

4h✓

4231

بگم از ساعت ۸ صبح تا الآن دارم زبان می‌خونم و هیچی حالیم نشده کی باور می‌کنه؟ جدی برای همینه که عاشق زبانم.

برنامه درسی

6h-30min✓

4229

فکر می‌کنی تاریخ‌ اسلام پر از اسم‌های عجیب‌ غریبه، تا وقتی که تاریخ معاصر رو می‌خونی.

4228

یه چند روزیه اصلاً نتونستم درس بخونم. جدی از فردا جر میدم🙏🏿.

4227

یه حال کثافتی دارم که واقعاً لعنت به پاییز.

4226

خواب بعد از ظهر واقعاً یکی از مزخرف‌ترین چیزهای دنیاست.

4225

امروز صبح که داشتم می‌رفتم یهو مدیرمون صدام زد که چرا دیروز نیومدی؟ یعنی ریدم تو خودم. گفتم که سرما خوردم و اینا. بعد گفت که کلاستون خیلی صحبت می‌کنه و وقت کلاسو می‌گیرن، باهاشون صحبت کن، اگه هم لازمه بگو من خودم باهاشون صحبت کنم. من اصلاً مونده بودم.
بعد زنگ آخر معلم جدید اومده بود، گفتن که اسم‌ها رو حدس بزنه، بعد اسم منو خوند، نمی‌دونم کی بود گفت که اینم یکی از مظلوم‌های کلاسه، بعد معلمه نگاهم کرد گفت به این اصلاً نمیاد آدم مظلومی باشه، بچه‌ها گفتن که نه خانم این رئیس کلاسمونه. برگشت گفت یعنی سر نظم و ایناتون خیلی گیره یا درس؟ بچه‌ها می‌گفتن کلاً به همه‌چیزمون گیر میده. بهم گفت بچه اولی‌ای؟ گفتم آره و گفت معمولاً بچه‌اولی‌ها همینطوری‌ان. بچه‌ها گفتن که نه ماها بچه اولی‌ایم ولی اینطوری نیستیم. ولی حقیقتاً با لقب رئیس کلاس واقعاً حال کردم. معلمه می‌گفت خیلی بهت احترام می‌ذارن؟ اینطوری بودم که خیلییییی.
سر زنگ عربی‌هم بحث سر معلمی و اینا بود، نرجس به من گفت تو اگه معلم شدی، معلم راهنمایی شو، چون نه بچه‌ها کنار میای نه با دبیرستانی‌ها. بعد یهو خانوم -ص- گفت اتفاقاً خیلی رابطه‌ش با بچه‌ها خوبه. تازه سر کلاس جامعه یکی از بچه‌ها یه چیزو نمی‌فهمید، معلم هم توضیح داد و نفهمید، بعد من با یه مثال توضیح دادم و فهمید. بعد گفتن که تو باید معلم بشی!
نمی‌دونم چرا حس می‌کنم معلم عربیمون از من خوشش میاد.
خلاصه اینه که امروز خیلی با لقب رئیس حال کردم. ولی می‌تونم اینو قول بدم که هر جا یه آبانی باشه، رئیس بازی در میاره.
-امروز سر کلاس سلامت داشتم به این فکر می‌کردم که رو سنگ قبرم می‌تونم بنویسم، "تهشم اون شنبه نیومد!"

برنامه درسی

5h✓

4223

رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ...
پروردگارا آنچه تاب آن را نداریم بر ما تحمیل مکن.

4222

سخته، جدی خیلی سخته. چی‌کار باید بکنم؟:)))

4221

دوست داشتن یعنی هر چقدر طرف اذیتت کنه و دلت رو به درد بیاره، با اینکه دلت می‌خواد ازش متتفر باشی، اما نمی‌تونی. دوست داشتن این نیست که هیچ‌وقت از طرف بدت نیاد؛ دوست داشتن یعنی بخوای بدت بیاد و نتونی.

-Reply1988

4220

این واقعاً عالیه که این شخمیا جواب نمیدن و تو حتی یه نفرم تو کلاس نداری که ازش بپرسی، امروز که نیومدم مدرسه، درس‌های بی‌صاحابمون چی شد؟!