3974| راحت شدم.
من خیلی زودتر از آزمون رسیدم. زنگ زدم به -ن- که ببینم کی میرسه. بعد رفتم داخل و دیدم همه با هفت جد و آبادشون اومدن. -ن- به مامانش میگفت از این دختر نمونهای خوشش نمیاد، بعد یهو اون که اومد رفت چسبید بهش. مامان این دخترهام انقدر چواس بود که توانایی اینو داشتم بزنم توی دهنش. میگفت تو انقدر درس خوندی که شبیه گیجا شدی. یه لبخند عنیای تحویلش دادم که فکر کنم خودش فهمید چقدر ازش متنفرم. داشتم از تنهایی میچزیدم و رفتم دم در و دیدم مامان هنوز دم دره. یکم وایسادم همونجا پیششون. بعد چشمم خورد به همون پسره که خیلی حالیشه. یهو گرخیدم! مامان میگفت چقدر با اعتماد به نفسه. بعد لعنتی با مامانش اومده بود. اینطوری بودم که تو الآن باید دست زنتو بگیری، با مامانت اومدی؟ واقعا وقتی توی اون لحظههای چزوندنی مامانو دیدم دلم خواست برم بغلش کنم. همش داشتن راجع به اینکه چقدر خوندن و اینا حرف میزدن. فاطمه میگفت دیروز چقدر خوندی؟ مامان میگفت همش خوابه، کسیام جرئت نداره چیزی بهش بگه. بعد فاطمه میگفت پس جدی میگی هیچی نمیخونی. وای من کصخل انقدر به این پسره اشاره کردم که فکر کنم فهمید:) سر جلسه که رفتیم، قبل شروع آزمون یه چندبار سرمو برگردوندم طرفش، دیدم داره میخنده. نمیدونم متوهمم یا چی. بعد از آزمونم تا لحظهی آخر نشستم ببینم میتونم اسمشو بفهمم یا نه. این یارو که داشت برگهها رو پخش میکرد اسم منو که گفت این پسره برگشت طرف من. فکر کنم گرخید. بعد که تموم شد رفتم برگمو بدم یکم معطل کردم که این بیناموسم بلند شه. نمیدونم چیکار میکرد انقدر نشست سر جلسه. بعد که بلند شد تا ناموس سرمو کردم تو برگهش ببینم اسمش چیه و آره حمیدرضا بود. این یارو ابوالفضل شبیه اراذل موتوریها بود. نمیدونم اینجا چی میخواست. بعد که اومدیم بیرون مثل اینکه بقیه مامانها به مامان گفته بودن دخترت چقدر بیخیاله. وای مامان میگفت چطوری با -ن- درس میخونی. -ن- واقعاً بیذاته!
نظری راجع به آزمون ندارم. هر چی میخواد بشه بشه!
امروز یکی از اینا که اومده بود آزمون بده، دوست مجازیشو دیده بود. بعد مامان میگفت دختره تا دوستش آزمون میداد براش گریه میکرد. انقدر قلبم درد گرفت. اینطوری بودم که لعنتیها فاصلهتون فقط ۵۰ دقیقهست:)))
امروز واقعاً دلم میخواست مامانو بغل کنم. چقدر گوگولیه واقعاً:)))