3974| راحت شدم.

من خیلی زودتر از آزمون رسیدم. زنگ زدم به -ن- که ببینم کی می‌رسه. بعد رفتم داخل و دیدم همه با هفت جد و آبادشون اومدن. -ن- به مامانش می‌گفت از این دختر نمونه‌ای خوشش نمیاد، بعد یهو اون که اومد رفت چسبید بهش. مامان این دختره‌ام انقدر چواس بود که توانایی اینو داشتم بزنم توی دهنش. می‌گفت تو انقدر درس خوندی که شبیه گیجا شدی. یه لبخند عنی‌ای تحویلش دادم که فکر کنم خودش فهمید چقدر ازش متنفرم. داشتم از تنهایی می‌چزیدم و رفتم دم در و دیدم مامان هنوز دم دره. یکم وایسادم همونجا پیششون. بعد چشمم خورد به همون پسره که خیلی حالیشه. یهو گرخیدم! مامان می‌گفت چقدر با اعتماد به نفسه. بعد لعنتی با مامانش اومده بود. اینطوری بودم که تو الآن باید دست زنتو بگیری، با مامانت اومدی؟ واقعا وقتی توی اون لحظه‌های چزوندنی مامانو دیدم دلم خواست برم بغلش کنم. همش داشتن راجع به اینکه چقدر خوندن و اینا حرف می‌زدن. فاطمه می‌گفت دیروز چقدر خوندی؟ مامان می‌گفت همش خوابه، کسی‌ام جرئت نداره چیزی بهش بگه. بعد فاطمه می‌گفت پس جدی می‌گی هیچی نمی‌خونی. وای من کصخل انقدر به این پسره اشاره کردم که فکر کنم فهمید:) سر جلسه که رفتیم، قبل شروع آزمون یه چندبار سرمو برگردوندم طرفش، دیدم داره می‌خنده. نمی‌دونم متوهمم یا چی. بعد از آزمونم تا لحظه‌ی آخر نشستم ببینم می‌تونم اسمشو بفهمم یا نه. این یارو که داشت برگه‌ها رو پخش می‌کرد اسم منو که گفت این پسره برگشت طرف من. فکر کنم گرخید. بعد که تموم شد رفتم برگمو بدم یکم معطل کردم که این بی‌ناموسم بلند شه. نمی‌دونم چی‌کار می‌کرد انقدر نشست سر جلسه. بعد که بلند شد تا ناموس سرمو کردم تو برگه‌ش ببینم اسمش چیه و آره حمیدرضا بود. این یارو ابوالفضل شبیه اراذل موتوری‌ها بود. نمی‌دونم اینجا چی می‌خواست. بعد که اومدیم بیرون مثل اینکه بقیه مامان‌ها به مامان گفته بودن دخترت چقدر بی‌خیاله. وای مامان می‌گفت چطوری با -ن- درس می‌خونی. -ن- واقعاً بی‌ذاته!
نظری راجع به آزمون ندارم. هر چی می‌خواد بشه بشه!
امروز یکی از اینا که اومده بود آزمون بده، دوست مجازیشو دیده بود. بعد مامان می‌گفت دختره تا دوستش آزمون می‌داد براش گریه می‌کرد. انقدر قلبم درد گرفت. اینطوری بودم که لعنتی‌ها فاصله‌تون فقط ۵۰ دقیقه‌ست:)))
امروز واقعاً دلم می‌خواست مامانو بغل کنم. چقدر گوگولیه واقعاً:)))

3973

تا حالا شده به کسی نگاه کنید و خودتون رو توش ببینید؟!

3972

امروز بحث سر این بود که کی توی کلاس از لحاظ عقلی از همه بالاتره؟ بعد من اینطوری بودم که من از همتون بزرگترم، مادربزرگتون محسوب می‌شم. بعد -ک- می‌گفت اصلاً! تو مثل این دختر بچه‌هایی می‌مونی که موهاشونو دو گوشی می‌بندن. اون روزم بهم گفته بود تو چقدر گوگولی‌ای. بعد یکم قبل‌ترش -ن- داشت می‌گفت که شبیه خرگوش می‌مونی از این پشمالوها. دیروز من خیلی سگ بودم، بعد این دختره -ن- اومده به من می‌گه تو یه چیزیت هست به من نمی‌گی، حواست نیست چند وقت، همش تو فکری اگه عاشق شدی بگو. همین که اون لحظه با پشت دست نزدم توی دهنش باید خداروشکر کنه. نرجسم دیروز بهم گفته بود که امروز دیگه مطمئن شدم از ما بدت میاد، با نگاهت اینو نشون می‌دی. یکم دیگه هم گفت تو فقط دوست داری به ما برینی. بعد من چیزی بهش نگفتم ولی نگاهم مثل اینکه خیلی سگی بود. بعد صبح اومد معذرت خواهی کرد.
امتحان زبان نسبت به امتحان‌های مدرسه خیلی آسون‌تر بود. یکم قبلش سوال‌ها لو رفت بچه‌ها باهم حل کردن، بعد چندتا جواب رو اشتباه گفتن، منم دیگه از روی سوال‌ها نخوندم همون‌ها رو نوشتم. بعد فهمیدم که اشتباه بودن. سر لیسنیگ هر چی من شنیدم اون نبوده! نمی‌دونم چرا من یه چیز دیگه کلا شنیدم؟

3971| کاکتوس.

من می‌خوام یک کاکتوس تنها باشم بشینم یه جا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه.

3970| کاش ماهی بشم.

الآن تو یه شرایطی‌ام که خودم با دست‌های خودم، یه استخری رو پرُ کردم و تا خرخره غرق شدم توش. بعد جلوی بقیه ادعای شنا کردم و الآن همه‌ی نگاه‌ها سمت منه. توقع بقیه سنگینه، داره بیشتر غرقم می‌کنه و نکته اینجاست که کسی اشک‌های زیر آب رو نمی‌بینه! من دارم خفه می‌شم و می‌دونم اگه بیفتم تهِ این آب، تموم می‌شم. و می‌دونی چیش جالبه؟ به جای اینکه دست و پا بزنم برای بالا اومدن، دارم آرزو می‌کنم که ماهی بشم.

3969

از عذاب تاریخ آزاد شدم.

3968

دارم فشار زیادی رو متحمل می‌شم. وقتی یه کاری داری، کلی کار دیگه هم بهم گره می‌خوره. خدایا کمکم کن از این مهلکه نجات پیدا کنم.

3966

چرا کسی مختو نمی‌زنه؟
اصلاً حواست هست قبلاً مختو دادی دست یکی دیگه؟ کدوم مخ؟!

3964| فاصله من با من.

به این فکر می‌کنم که این آدم چند ساعت پیش واقعاً من بودم؟ پس چرا انقدر بینِ من و او فاصله‌‌است؟ می‌خواهم آن آدمی که دست در دست باد، در آغوش چمن‌ها می‌رقصید. آن کسی عکس خودش را در آب می‌دید و زیبایی خودش را همچون واژگون‌ها می‌‌دید را در درونم پیدا کنم. همانی که بدون اینکه مغزش نشخوار داشته باشد، قهقهه می‌‌زد و از بودن کنار آدمهای اطرافش لذت می‌برد.
پس چرا دنیای من خاکستری‌است؟ چرا در این دنیای کذایی از رنگ و خنده خبری نیست؟ در اینجا تنها شباهتم به لاله‌های واژگون، واژگون بودنم است. نه! آن منِ واقعی نیست. من واقعی در اتاق خاکستری‌اش زندگی می‌کند. اینجا نه آدمی‌است و نه روحی! اینجا هر چیزی که هست، خیال است. یک تصور مبهم از چیزهایی باید باشند؛ امّا چیزی نیست. اینجا فقط یک آدم با تکه‌های گم‌شده‌اش، برای طاقت آوردن پرسه می‌زند. اینجا آدمها از آینه‌ها فراری‌اند. اینجا همه‌چیز شکسته‌است؛ اگر احیاناً گذر کردی، مواظب باش!

3963| تیکه‌ تیکه شدم دیگه.

خیلی سخته که بیان بهت بگن تو شانسی به اینجا رسیدی، در حالی که نمی‌دونن چقدر سختی کشیدی تا خودتو سر پا نگه‌داری و به اینجا برسی. بعد این حرف از کی باشه؟ از آدمی که نزدیک‌ترینته و بیست چهار ساعت کنارته...

3962| نمی‌فهمم.

واقعاً آدمها و کارهاشون رو که می‌بینم به این فکر می‌کنم که چقدر آدمها بی‌ارزش شدن. چقدر آدمها دیگه برای خودشون، وقتشون و احساساتشون ارزش قائل نیستن. الآن به هر کسی که نگاه کنی تا حالا با چندین آدم رفتن تو رابطه. رابطه براشون مثل لباس عوض کردن شده، یکم اینو می‌پوشن اگه خسته شدن بعدی. بعد تازه وقتی می‌فهمم خیلی‌ها که چه عرض کنم بیشترشون بدون احساساتِ واقعیه، عمیقاً قلبم درد می‌گیره. الآن هر کسی که می‌خواد باهات آشنا بشه قبل از اینکه اسمتو بپرسه می‌گه رل داری؟ دوست‌پسر داری؟ رل می‌زنی؟ و... بعدشم طرف کل وفاداریش به یه عکسه که اگه بفهمه قرار نیست بهش عکس بدی می‌ره. نمی‌دونم چطوری می‌شه انقدر بی‌ریشه بود که با هر بادی بخوای تکون بخوری. من واقعاً نمی‌فهمم چطور می‌شه یکیو از ته دل دوست نداشت و باهاش بود؟ پس دوست داشتن چی؟ اصلاً وجود داره؟ ترجیح می‌دم تا آخر عمرم تنها بمونم. من همون یدونه آدمو برای همیشه می‌خوام!
-ن- می‌گفت من خیلی خوب بلدم حرف بزنم و به دروغ آدمها رو خام خودم کنم. اعتراف می‌کنم بیشتر حرف‌هام حس واقعیم نیست ولی تو اینطوری نیستی، حتی احساسات واقعیت هم نمی‌تونی نشون بدی:)))

3960| عشقِ سعدی‌وار.

وسط زنگ جغرافیا یهو خانم -صاد- اومد اجازمون رو گرفت و رفتیم. این زن انقدر قشنگ توضیح می‌ده و شرح می‌کنه که من دوست دارم تا ابد بشینم به حرف‌هاش گوش بدم. یعنی من هرچی تدریس گوش دادم خسته شدم امّا این زن که حرف می‌زنه، من بیشتر دوست دارم حرف‌هاشو بشنوم. واقعاً کلاسش اینطوری‌عه که متوجه این نمی‌شی ساعت چه‌جوری گذشت.
قبلاً سر کلاسش گفته بود اگه عاشق شدید به معشوق نگید. بعد یه بیت بود -ن- گفت خانم مگه شما نگفتید نگیم، سعدی چی می‌گه؟ سعدی می‌گفت:
دشمنی کردند با من، لیکن از روی قیاس
دوستی باشد که دردم پیش درمان گفته‌اند

بعد می‌گفت اینجا سعدی خودش نگفته، بقیه رفتن حالشو برای معشوق تعریف کردن. بعد سعدی می‌گفت:
پیش از این گفتند سعدی دوست می‌دارد تو را
بیش ازانت دوست می‌دارم که اینان گفته‌اند

بعد یه جای دیگه یه بیتی بود که گفته بود که:
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز
که هشیاران نیاویزند با مست

بعد می‌گفت که معشوق از چشم‌های عاشق متوجه می‌شه که دوستش داره، ولی معشوق اگر واقعی باشه به جای اینکه بره به عاشق بگه دوستم داری؟، بیشتر ازش دوری می‌کنه. بعد یه جای دیگه می‌گفت امکان نداره شما عاشق کسی بشید و اون شما رو دوست نداشته باشه، می‌گفت عشق اگر واقعی باشه قطعاً اون قبل از شما، شما رو دوست داشته و من اینطوری بودم که واقعاً همینه! من به این رسیدم...
بعد خوندیم که:
از تو بپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفته‌ست دوش

می‌گفت که کسی که عاشق باشه خواب به چشم‌هاش نمیاد، شب‌ها همش بیدار می‌مونه و به معشوقش فکر می‌کنه و از درد دوری اون زجر می‌کشه. می‌گفت امّا عاشق اگه واقعی باشه و به اون مرحله پختگی رسیده باشه، انقدر معشوقش رو دوست داره که هر چی اون بگه می‌پذیره حالا چه وصل باشه و چه جدایی. می‌گفت کسی که عاشق می‌شه نمی‌تونه همش شکایت کنه باید بدونه راه عشق سخته و اگر رفتی باید همه جوره تحملش کنی.
چشم مجنون چو خفتی همه لیلی دیدی
مدّعی بود اگرش خواب میسّر می‌شد

می‌گفت عاشق اگه بخوابه خواب معشوقش رو می‌بینه امّا اگر بتونه بخوابه. یعنی از خداشه که بتونه بخوابه و فقط خواب معشوقش رو ببینه. بعد من گفتم که وقتی کسی رو دوست داری حاضری از همه‌چیز دل بکنی و کلاً بخوابی، تا تو تصورت اونو داشته باشی. بعد می‌گفت دقیقاً همینه‌. می‌گفت عاشق یه طوری‌عه که به هر چیزی که نگاه کنه یاد معشوقش میفته. بعد من اینطوری بودم که واااای آره! بعد فاطمه و -ن- متوجه نمی‌شدن منظورو. بهش می‌گفتم خانم مثلاً تو خیابون می‌ری رندوم یه نفر رو شبیه اون می‌بینی در حالی که می‌دونی اون اصلاً اینجا نیست. می‌گفت عاشق معشوقش رو توی همه‌چیز می‌بینه!
ای خوب‌تر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

بعد درمورد سختی عشق و اینکه عشق باعث می‌شه آدم از خودش و همه‌چیزش غافل می‌شه می‌گفت. یعنی با هر چیزی من هی تایید می‌کردم یه چیزی می‌گفتم. بعد اینطوری بودم که من اگر عاشق بشم واقعاً خودم رو به فنا می‌دم. بعد -ن- می‌گفت علاوه بر خودت، طرفتم به فنا می‌دی. بعد فاطمه می‌گفت آدم عاشق کسی بشه شبیه اون طرف می‌شه. یه جا داشتن داستان شیرین و فرهاد رو می‌گفتن که تهش فرهاد به شیرین نمی‌رسه و می‌میره و من اینطوری بودم که اگه قراره به عشقم نرسم حاضرم بمیرم. می‌گفتم که خانم عشق اگر عشق واقعی باشه از بین می‌ره؟ می‌گفت هرگز! عشق واقعی هیچ‌وقت از بین نمی‌ره.
وقتی از عشق و اینا حرف می‌زدن بچه‌ها می‌گفتن که خار مادر تجربه‌ای. بعد اینطوری بودم که من چقدر دارم شعرهای سعدی رو و حرف‌های این زنه رو می‌فهمم و درک می‌کنم‌. قشنگ انگار که تمام اون‌ها رو تجربه کردم. بعد اینطوری بودم که کاش همه سعدی می‌خوندن تا معنی عشق رو بفهمن. یکی مثل سعدی می‌خوام. موقع رفتن می‌گفت بچه‌ها عاشق باشید مثلِ سعدی!
قرار شد با دفتر صحبت کنه ما شبه نهایی ندیم و بشینیم بخونیم. می‌گفت چون خیلی ذوق درونتون می‌بینم این کار رو می‌کنم امّا شماهم آبروی منو نبرید و یه چیزی بشید. این زن انقدر فهمیده و با ابهته که آدم ناتوان می‌شه.

3959| خسته‌م از مدرسه.

دیروز به امید اینکه با خانم -صاد- بریم ادبیات بخونیم، فلسفه نخوندم. واقعاً دم خانم -صاد- گرم ما رو از زنگ اول تا زنگ آخر از کلاس کشید بیرون. زنگ اوّل رفتیم نشستیم تو حیاط. فاطمه و -ن- راجع به داستان‌ها و اینا حرف می‌زدن و من سرم رو گذاشته بودم رو کیفم و داشتم به این فکر می‌کردم که چه‌جوری می‌شه دیگه مدرسه نیام. بعد زنگ بعدی رفتیم سر کلاس خود خانم -صاد-. قبلاً گفته بود که دخترش عاشق شده و حالش بده و اینا. بعد امروز گفت فراموشش کرده دیگه. بعد بچه‌ها پرسیدن اگه پسره برگرده دخترتون بازم برمی‌گرده بهش؟ بعد می‌گفت آسون فراموشش نکرده که بخواد برگرده. بعد می‌گفت عاشق شدید هیچ‌وقت نذارید کسی بفهمه، نه خود اون طرف و نه هیچ‌کس دیگه‌ای. و کلاً از بحث عشق و اینا رسید به اینکه عشق دختر به دختر وجود نداره و شما ام به این معتقد نباشید. بعد از سر یه کنایه رسیدیم به اینکه از "وای پشمام و برگام" استفاده نکنید، اینا مال آدمهای اراذله. من امروز دوباره موقع گشتن دنبال کلاس خالی مچ اون دوتا کاپل گی دوازدهم رو گرفتم. واقعا هر دفعه باید من باهاشون مواجه شم؟ آخه لعنتی‌ها تو مدرسه؟ بعد هم رفتیم توی کلاس دوازدهم و این زن، انقدر شعرها رو قشنگ تفسیر کرد که دلم می‌خواست یه ورژنشو بردارم ببرم خونه و داشته باشم. ظهر هم گردنم نگرفتن و پیاده برگشتم خونه. بعد از ظهر پا شدم برم مدرسه، بعد دیدم نون نداریم و من رفتم نانوایی و یه مرده‌ای هم نون‌هاشو بهم داد و هم برام حساب کرد چون خیلی دیرم شده بود. خیلی معذب شدم! توی راه انقدر حس بدبختی داشتم که می‌خواستم همون وسط بیفتم بمیرم. سر دعا و اینا من داشتم می‌چزیدم عمیقاً. یه حس تنهایی عجیبی یقه‌مو گرفته و همش اینطوری بودم که این همه آدم با دوست‌هاشون اومدن، چرا من باید تنها باشم؟ این -ن- و صبا فکر کنم جدی باهم کاپلی چیزی‌ان. امروز انگشتر ست گرفته بودن و دلم می‌خواست بزنم فکشونو بیارم پایین. به اونایی که نماز می‌خوندن و چادری بودن جایزه دادن، بعد این وسط به این -د- بی‌ناموس هم جایزه دادن. بعد گفتن که نیومده، منم تو یه حالت سگی‌ای بودم برگشته می‌گه بیا به جاش جایزشو بگیر. بچه‌ها می‌گفتن جایزه حقه تو بود دیگه بهش نده. مبینا رفت به مدیرمون گفت این خیلی دختر خوبیه چرا هیچ‌وقت به این جایزه نمی‌دید؟ و آره. گوشی واقعاً خوبه! همیشه گوشی‌مو می‌برم مدرسه.

3958

هر چی بیشتر می‌گذره، بیشتر می‌فهمم که اینا چقدر بی‌ناموس‌ان و نباید به هیچ‌کس اعتماد کرد.

3957| کاش بودی.

بهم می‌گفت یکم که بگذره از سرت میوفته. الان مدت زیادی می‌گذره ولی از سرم که نیوفتادی هیچ، بلکه پرت شدی تهِ تهِ قلبم و با هیچ طنابی نمی‌شه بیرون کشیدت! احساس می‌کنم تا نفس آخر می‌تونم با همه‌ی ذوقم، از تو بگم و از تو بنویسم. من هر جا باشم، تو هر حالی باشم تو خیالم پرسه می‌زنی. تو خونه‌ام تو فکرمی، بیرون از خونه‌ام تو فکرمی، وقتی بیدارم عکساتو می‌بینم، وقتی ‌می‌خوابم خوابتو! تو خوشحالی می‌گم کاش بودی، وقتی هم که غم دارم نبودت غمگین‌ترم می‌کنه. من حالم خوبم که باشه با تو خوب‌تر می‌شه. چشمات بهم جونِ دوباره می‌دن و صدات قلبو لمس می‌کنه.

3956

بعضی وقت‌ها یه سری حرف می‌شنوی که تا عمیق‌ترین سلول‌هات دردشو می‌فهمی. بعد با خودت می‌گی کاش حتی پدر و مادرت هم برات کوچک‌ترین کاری رو انجام ندن. باید سر همین حرف‌ها هم شده، یه کاری کنم که دهنشون بسته شه. خیلی سخته که با تیکه‌های شکسته شده‌ت ادامه بدی:)))

برنامه درسی

-تست ریاضی آمار-

کل سوالات۱۵
غلط۱
نزده۳
درصد۷۱.۱٪

3954

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

برنامه درسی

غزلیات سعدی✓

3952

شاخی که سر به خانه‌ی همسایه می‌برد
تلخی برآورد مگر از بیخ برکنی

-سعدی-

3951

_از سیاهی نترس من شب شروع بشه ماهت می‌شم.
چقدر تاریک شم تا تو ماهِ من شی؟!

3950| اولین روز مدرسه تو سال جدید.

دیشب گفتن ساعت ۹ بیاید بعد صبح من گوشی رو باز کردم دیدم نوشتن همون روال همیشگیه. هیچ حسی به مدرسه ندارم. از صبح که رفتم همونجا نشستم و زل زدم به کاشی‌ها و برگشتم. حرف مشترکی با کسی ندارم و کلاً بعد از یه سری چیزها دلم نمی‌خواد ارتباطی باهاشون داشته باشم. فقط زنگ آخر رفتم دفتر و دیدم مدیرمون می‌خواد بره مسجد و هوس کرده چند نفر از کلاس ماهم ببره، منم باهاشون رفتم. آخرین‌باری که مسجد رفتم و نماز خوندم و یادم نبود. هر لحظه حس می‌کردم نماز یادم رفته و اشتباه می‌خونم. پیرزنه بهمون می‌گفت الهی عاقبت بخیر بشید، پول، خونه، ماشین و شوهری گیرتون بیاد که نزنتون:))) ولی جدی پیرزن‌ها خیلی ترسناک‌ان. -ک- امروز می‌گفت تو کلاً اینجا نیستی، یه جای دیگه سیر می‌کنی!

3949

از تهِ دلم آرزو می‌کنم اشک کسایی که برام مهم‌ان رو هیچ‌وقت نبینم.

3948

:)))))

ادامه

3947

به این فکر می‌کنم که چقدر امشب افتضاح بود و تنها چیزی که ازش برام باقی مونده یه سردرده. واقعاً از اینکه سالی یه بار بیشتر فامیل رو نمی‌بینیم، خوشحالم. امشب دیگه داشتم با باتری یه درصد ادامه می‌دادم. همین که رسیدیم قابلیت اینکه پاچه همه رو بگیرم رو داشتم. جسی می‌گفت همینطوری نگاهت زار می‌زنه از همه بدت میاد، نیاز نیست بیانش کنی. واقعاً دوست داشتم بزنم دهن جسی رو سرویس کنم. با جسی‌ام دورادور خوبیم، یکم پیش هم بمونیم تلفات می‌دیم. سر سفره جا نبود مجبور شده بودم پیش -میم- بشینم، انقدر گریه‌م میومد که نتونستم حتی یه لقمه‌ام غذا بخورم. -میم- واقعاً رومخه. جسی امشب می‌گفت تو حق نداری بی‌دلیل از -میم- بدت بیاد هیچ‌کار اشتباهی در برابرت نکرده. می‌تونستم دهنشو جر می‌دادم. حتی مامان هم می‌گفت -میم- واقعاً رومخه. واقعاً الکی از هیچ‌کس بدم نمیاد. حتی اگه حسمم بگه این بده، بعداً بهم ثابت می‌شه. هر لحظه دارم به این فکر می‌کنم که بعد از تحمّل این قومِ عجوج مجوج، سه روز دیگه باید مدرسه‌ام برم، اونجا باید یه کلی آدم و معلم رو هم تحمّل کنم.

3946

وقتی یکیو دوست داری لزوماً به این معنی‌ نیست که کنارشم قراره حالت خوب باشه.

3945| سگم اگه بیدار بمونم.

از ساعت دوازده شب به بعد واقعاً متنفرم. کنترل خودمو ندارم. نیاز دارم یکی منو از برق بکشه بیرون. کاش سعی کنم شب‌ها زود بخوابم که به این ساعت‌ها کشیده نشم چون یه کارهایی انجام می‌دم که تا ابد دلم می‌خواد سرمو بکوبم توی دیوار.‌ در حالی که عین دیوونه‌ها دارم می‌خندم، چشم‌هام پر اشکه و دلم می‌خواد تا صبح گریه کنم.
دارم فکر می‌کنم که همون بهتر آدمها رو بپیچونم و باهاشون ارتباط نداشته باشم. هر چی بیشتر با آدمها حرف می‌زنم و براشون معلوم می‌شم، بیشتر از خودم متنفر می‌شم.
هر لحظه بیشتر دلم می‌خواد تموم شم. کاش این دوازده شب به بعدها رو تموم کنم...

3944

تو هیچ هم زیبا نبودی؛ من تو را زیبا کشیدم.

3942

عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامان بیابان محملی پیدا شود
وحشت تنهایی از هم‌صحبت بد خوشترست
سر به صحرا می‌نهم چون عاقلی پیدا شود
می‌توانم سالها با دام و دد محشور بود
می‌خورم بر یکدیگر چون جاهلی پیدا شود
نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است
تن به طوفان می‌دهم تا ساحلی پیدا شود
گر کند غربال صد ره دور گردون خاک را
نیست مسکن همچو من بی‌حاصلی پیدا شود
رتبه گفتار ما و طوطی شیرین زبان
می‌شود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
تخم در هر شوره زاری ریختن بی‌حاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین
دامن دل گیر هر جا مشکلی پیدا شود
گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهر شناس کاملی پیدا شود

-صائب‌تبریزی-

3941| متنفرم از چنین آدمهایی.

آدمی که خودش شعور و شخصیت نداره درمورد شعور و شخصیت بقیه نظر نمی‌ده. کاش -ش- اینو متوجه می‌شد!