امروز روز خیلی عجیبی بود. صبح بعد از اینکه آماده شدم رفته روی پشتبوم. داشتم پایین رو نگاه میکردم و به این فکر میکردم که اگه اتفاقی بیفتم چی میشه؟ فکر کنم همون لحظه مغزم رو پرت کردم و رفتم. همین که رفتم یادم افتاد که ماشینحساب نیوردم، یهو انگار دنیا خراب شد روی سرم. صندلیم -۷۲- بود. اینطوری بودم که -۷- داره پس همهچیز خوب پیش میره. خوب یاد گرفتم زل بزنم تو چشمهای بقیه و بیتفاوت بگذرم، جوری که انگار اصلاً نمیشناسمشون. وقتی نشستیم، بلندگو مثل اینکه خراب شده بود. داشت فایل لیسنینگ پخش میکرد. صدای اون مرده که همیشه میگفت "دانشآموزان عزیز با اطمینان به تواناییهای خود، آزمون را شروع کنید" نیومد. آیتالکرسی و صلوات امام رضا پخش نکردن و من حتی یادم نمیومد آیتالکرسی چی بود. همینطوری که نشسته بودم و میخواستم کارتم رو دربیارم، یهو دیدم دوتا شناسنامه توی جیبمه. قبلش اعلام کرده بودن که یکی شناسنامهشو گم کرده، هر کی برداشته بیاد پسش بده. تو مغزم اینطوری بودم که عجب خلیه طرف. در حالی که اون خل خودم بودم. اوّلش گذاشتمش زمین و گفتم یکی بالاخره پیداش میکنه ولی بعد گفتم بندهخدا در به در میشه و رفتم دادم بهش. اصلاً نفهمیدم کی اومد تو جیبم و چی شد یهو. حرف میزدن و از فرمولها میگفتن، من چیزهای جدید میشنیدم. یکی که بغل دستم بود ازم یه سوال پرسید، اینطوری بودم که من قبل امتحان اصلاً دادهای تو مغزم نیست، ببخشید. دختر خوبی بود. وسط امتحان ازش ماشینحسابش رو گرفتم. بعد که شروع کردیم، امتحان آسون بود. همه رو نوشتم و اومدم بیرون که صدام زدن فلانی کیه. رفتم و گفتن که یکی از پاسخبرگهات نیست، بردیش بیرون؟ اینطوری بودم که پاسخبرگم رو میخوام ببرم سر قبرم؟ زنه گرفته بودم یه گوشه و میگفت از جات تکون نخور تا پیدا بشه. من از اونور میگفتم مطمئنید مال منو میگید؟ میگفت مگه غیر از توهم کسی به این اسم و فامیل هست؟ بالاخره گشتن و پیدا شد. بچهها میگفتن تو چرا انقدر پرحاشیهای؟ بعدم با بابا رفتم دفتر مدرسه. معلمه میگفت ما فکر میکردیم خواهرت بچه بزرگست توام هستی؟ بعد میگفت خواهرت که خواهری مثل تو داره چرا انقدر کم حرفه؟ توی امتحان یه جا یادم رفت ضربدر ۱۰۰ کنم. یه جای دیگهام شش ضربدر هفت، نوشتم سیوپنج. دقیقاً صبح مغزمو از همون نقطه پرت کردم و فقط تن لشمو با خودم بردم. فشاری که مامان به من وارد میکنه، به خواهرم وارد نمیکنه. داشتم میگفتم که مهم نیست تیزهوشان قبول بشی، الآن من قبول شدم چی شد؟ بعد حرفهای مامان و اینکه تو معدلت بالای ۱۹ میشه و اگه نشه فلان. اینطوری بودم اگه نشه چی؟ اعصابم خیلی خرد شد، برگشتم بهش گفتم تو خیلی تو خیالاتت غرقی، یکم واقعبین باش و رفتم. دلم به شدت درد میکنه و سرم سنگینه.