4086| واقعاً خسته‌م.

من هربار میام آجرهامو با سختی می‌شینم روی هم، یکی میاد خرابش می‌کنه و من رو تو ویرونم تنها می‌ذاره. می‌دونی تقصیر بقیه هم نیست، تقصیر منه که سست‌عنصرم، با هر نسیمی می‌ذارم تموم اون چیزی که رشتم پنبه بشه. انگار نباید دلخوش کرد به چیزی یا کسی.

4085

تا یه حدِ بی‌اندازه‌ای خسته‌ام.

4084| نهایی-ریاضی

امروز روز خیلی عجیبی بود. صبح بعد از اینکه آماده شدم رفته روی پشت‌بوم. داشتم پایین رو نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که اگه اتفاقی بیفتم چی می‌شه؟ فکر کنم همون لحظه مغزم رو پرت کردم و رفتم. همین که رفتم یادم افتاد که ماشین‌حساب نیوردم، یهو انگار دنیا خراب شد روی سرم. صندلیم -۷۲- بود. اینطوری بودم که -۷- داره پس همه‌چیز خوب پیش میره. خوب یاد گرفتم زل بزنم تو چشم‌های بقیه و بی‌تفاوت بگذرم، جوری که انگار اصلاً نمی‌شناسمشون. وقتی نشستیم، بلندگو مثل اینکه خراب شده بود. داشت فایل لیسنینگ پخش می‌کرد. صدای اون مرده که همیشه می‌گفت "دانش‌آموزان عزیز با اطمینان به توانایی‌های خود، آزمون را شروع کنید" نیومد. آیت‌الکرسی و صلوات امام رضا پخش نکردن و من حتی یادم نمیومد آیت‌الکرسی چی بود. همینطوری که نشسته بودم و می‌خواستم کارتم رو دربیارم، یهو دیدم دوتا شناسنامه توی جیبمه. قبلش اعلام کرده بودن که یکی شناسنامه‌شو گم کرده، هر کی برداشته بیاد پسش بده. تو مغزم اینطوری بودم که عجب خلیه طرف. در حالی که اون خل خودم بودم. اوّلش گذاشتمش زمین و گفتم یکی بالاخره پیداش می‌کنه ولی بعد گفتم بنده‌خدا در به در می‌شه و رفتم دادم بهش. اصلاً نفهمیدم کی اومد تو جیبم و چی شد یهو. حرف می‌زدن و از فرمول‌ها می‌گفتن، من چیزهای جدید می‌شنیدم. یکی که بغل دستم بود ازم یه سوال پرسید، اینطوری بودم که من قبل امتحان اصلاً داده‌ای تو مغزم نیست، ببخشید. دختر خوبی بود. وسط امتحان ازش ماشین‌حسابش رو گرفتم. بعد که شروع کردیم، امتحان آسون بود. همه رو نوشتم و اومدم بیرون که صدام زدن فلانی کیه. رفتم و گفتن که یکی از پاسخبرگ‌هات نیست، بردیش بیرون؟ اینطوری بودم که پاسخبرگم رو می‌خوام ببرم سر قبرم؟ زنه گرفته بودم یه گوشه و می‌گفت از جات تکون نخور تا پیدا بشه. من از اون‌ور می‌گفتم مطمئنید مال منو می‌گید؟ می‌گفت مگه غیر از توهم کسی به این اسم و فامیل هست؟ بالاخره گشتن و پیدا شد. بچه‌ها می‌گفتن تو چرا انقدر پرحاشیه‌ای؟ بعدم با بابا رفتم دفتر مدرسه. معلمه می‌گفت ما فکر می‌کردیم خواهرت بچه بزرگست توام هستی؟ بعد می‌گفت خواهرت که خواهری مثل تو داره چرا انقدر کم حرفه؟ توی امتحان یه جا یادم رفت ضربدر ۱۰۰ کنم. یه جای دیگه‌ام شش ضربدر هفت، نوشتم سی‌وپنج. دقیقاً صبح مغزمو از همون نقطه پرت کردم و فقط تن لشمو با خودم بردم. فشاری که مامان به من وارد می‌کنه، به خواهرم وارد نمی‌کنه. داشتم می‌گفتم که مهم نیست تیزهوشان قبول بشی، الآن من قبول شدم چی شد؟ بعد حرف‌های مامان و اینکه تو معدلت بالای ۱۹ می‌شه و اگه نشه فلان. اینطوری بودم اگه نشه چی؟ اعصابم خیلی خرد شد، برگشتم بهش گفتم تو خیلی تو خیالاتت غرقی، یکم واقع‌بین باش و رفتم. دلم به شدت درد می‌کنه و سرم سنگینه.

4083| البته اگه عشقی وجود داشته باشه.

شاید اینکه با کسی که عاشقشی زندگی کنی، چیز چندان خوبی هم نباشه. اوّلش همه‌چیز پرشوره ولی کم‌کم که عادت بشه، هیچ‌چیز مثل سابق نیست. انگار اون عطش تند یهو خفه می‌شه. یهو همه‌چیز سراب می‌شه و تو نمی‌تونی باور کنی که این چرا مثل اوّلش نیست. شاید اگه این حس وسط زندگی به وجود بیاد، پایدارتر باشه. اینکه از یه خوبی زیاد به بدی برسی، به مراتب سخت‌تر از اینه که از یه بدی زیاد، به خوبی اندکی برسی. عشق، برای نرسیدنه؛ اگه رسیدی بدون عشق نبوده.

4082

یه سری چیزهارو که از سه سال پیش می‌خونم، باورم نمی‌شه که این من بودم.

4081

من واقعاً احمقم که فکر می‌کنم آدمها عوض یا پشیمون میشن.

4079

حالا که فکر می‌کنم تقصیر خودشه. تقصیر خودشه که نتونسته اون چیزی که می‌خواد باشه، چون همش منتظر این و اون وایساده. منتظر بقیه تا یه کاری براش بکنن. چون همه‌ش به این و اون نگاه کرده و ایراد گرفته از هر چیزی. تقصیرهای خودشو گردن بقیه می‌ندازه. مقصرترین فرد زندگی یه آدم، فقط خودشه. اگه می‌خواست همون موقع محکم وایمیساد و نمی‌ذاشت نظرشونو بهش غالب کنن. اگه می‌خواست تو همون شرایط هرج و مرج، یه طوری راه خودشو پیش می‌کشید؛ ولی نخواست. همش نشست یه گوشه و گفت این فلان، اون فلان. الآنم نه می‌تونه نظرشو به من تحمیل کنه، نه می‌تونه بگه من برات این کار رو کردم که به فلان‌ جا رسیدی. من اگه خودم نمی‌خواستم، مطمئناً نمی‌شد. هیچ‌کس، هیچ‌کس حق نداره تو زندگی من امر و نهی کنه. خودشم خوب می‌دونه که من دارم درست می‌گم.

4078

قراره برنامه بریزن که تابستون برن مدرسه درس بخونن با کلاس اضافه و فلان. من حتی می‌خواستم سال دیگه هم نرم مدرسه. چرا با پای خودشون میرن وسط جهنم؟ بکشنم هم تابستون پامو نمی‌ذارم مدرسه:))).

4077| مرغِ آمین.

اگر باران کند سر ریز از هر جای؟
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می‌پوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟

-نیمایوشیج-

4076| بیا با فلسفه برات اثبات کنم.

حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم بگم حالم خوب نیست. انگار دست روزگار برام رو شده. می‌دونم این حال بدی‌ها، هر چقدر سخت، هر چقدر طولانی، تموم می‌شن. هیچ‌چیز ثابتی توی این دنیا وجود نداره. الآن حس می‌کنم نظر هراکلیتوس هم می‌تونه درست باشه "همه‌چیز در سیلان و حرکت است. هیچ‌چیز ثابتی در این جهان وجود ندارد. دگرگونی، قانون زندگی و کائنات است، بر همه‌چیز حکم می‌راند و نمی‌توان از آن گریخت. باید قبول کنیم که نمی‌توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد." شاید این نظریه‌های چرت و پرت یه جاهایی به واقعیت نزدیک باشن. بعضی وقت‌ها واقعاً آدم عجیبی‌ام:).

4075

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
-حافظ-

4074| چه شبِ تلخیه.

فکر کنم امشب، یکی اون گوی ته دلم رو تکون داده:)))

4073

امشب؛
سکوت، جیغ می‌کشد،
شاید هم جیغ، سکوت می‌کند.
تاریکی چشمانم را کور می‌کند؛
شاید هم کوری، چشمانم را تیره و تار.
فقط می‌دانم،
من در تناقضِ این شبِ بلند،
به کوتاهی یک قصّه، تمام می‌شوم.

4072

در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی‌اثر می‌خندم
چه بی‌ثمر می‌گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من؟
چرا عاشق، چرا شیدا شدم من؟
من آن دیر آشنا را می‌شناسم
من آن شیرین ادا را می‌شناسم
محبت بین ما کار خدا بود
از این‌جا من خدا را می‌شناسم
خوشا آن روزی که این دنیا سرآید
قیامت با قیام محشر آید
بگیرم دامن عدل الهی
بپرسم کام عاشق کی برآید؟

4071

واقعاً آدمی نیستم برای آدمی که دلش باهام نیست ذره‌ای تلاش بکنم؛ حتی اگه اندازه جونم دوستش داشته باشم.

4070

می‌گفت که واقعاً آدم شناس خوبی هستی. همونطور که گفتی آدم خوبی نبود، هر دوتاشون؛ و هر آدم دیگه‌ای که گفتی خوب نیستن. الآن می‌فهمم چرا گفتی خوشت نمیاد دیگه باهاش دوست باشی. خوشحالم که دختر عاقلی هستی.

4069| نهایی-تاریخ

تاریخ انقدر زیاد بود که مجبور شدم فقط از روش بخونم. تا ساعت ۳، من دوتا درسی رو داشتم که تا حالا نخونده بودمشون. انقدر خسته بودم که بیخیال اون دوتا درس و بقیه‌ی درس‌هایی که هیچی ازشون یادم نبود، خوابیدم. صبح قبل از اینکه برم، از روی اون دوتا درس خوندم و رفتم. کل مدت خوندن تاریخ اینطوری بودم که اون موقع‌هایی که کلاس‌ها رو می‌پیچوندی و خوشحال می‌شدی از اینکه درس نخوندی، بایدم این وضعت باشه. یه نوبت دوم تاریخ رو تا حالا نخونده بودم، هر چی‌ام خونده بودم سر کلاس بود. امتحان خیلی‌خوب بود خداروشکر‌‌. به نظرم که خیلی آسون بود و بلد بودم تقریباً همشون رو. قبل از امتحان سر اسم یکی از این آدمها بحثمون شده بود. یعنی تا ته سالن پرسیدیم که توماس چی بود؟! هیچ‌کس یادش نبود. چندتا ردیف اون‌ور تر من، پریا و -د- نشسته بودن. بعد برای پرسیدن سوال‌ها داد می‌زدیم. مراقب اومد بهم گفت انقدر داد نزن. واقعاً فکر می‌کردم میفتم تاریخ رو و واقعاً خوشحالم. پاهام واقعاً درد می‌کنن. مردم درس می‌خونن، سرشون درد می‌گیره من پاهام. خیلی عادت بدیه که موقع درس خوندن باید راه برم.
اون روزی از یکی از مراقب‌ها پرسیدم که راسته که اگه یه نفر تو حوزه‌ی امتحان بمیره، به همه بیست می‌دن؟! گفت چی؟ نه همچین چیزی نشنیدم. بعد گفتم اگه بخواید من می‌تونم داوطلب بشم و این فداکاری رو به جون بخرم. می‌گفت حیف نیست دختر به این خوبی. بعد گفت اگه بمیری خیلی آروم می‌برنت و بوشم در نمیارن. و آره.

4068| یادت بمونه.

هر اتفاقی هم بیفته مهم این که تسلیم نشی و خودت رو نبازی. آدم وقتی به خودش ببازه، در برابر بقیه هم یه بازنده‌ست.

4067

هیچ موقعی از زندگیم به اندازه‌ی الآن نیازمند مرگ نبودم.

4066

غمِ من وسعتِ شب‌های درازا دارد
دلم امّا سخن از ماهِ و تماشا دارد
شب طولانیِ من وصل به گیسوی تو شد
حسرتِ جعد تو را عاشق شیدا داند
ای ترنجم زخم گشتم، خون شدم از بهر تو
زخم گشتن بهر یوسف را زلیخا داند
کوه کندم از برت تا چون به شیرینی رسم
غیر فرهاد کوه کندن را به حاشا دارند
از غمت آوازه گشتم در میان مردمان
مردمان مجنون گشتن را بلا می‌دانند
عشق دانستن نشد تفریح هر نامحرمی
هر که دستش می‌رسد خود را خدا می‌داند

4065| قفس بودی.

یه سری از آدمها باعث می‌شن کور بشی، بعد که برن می‌فهمی چقدر آدم دیگه جز اون هست. دیگه وقتی اون رو نداری به هر دری می‌زنی و تویی که به هیچ‌کس جز اون محل نمی‌دادی، با همه خوب می‌شی. می‌فهمی چقدر آدم دوستت داشتن و تو به خاطر همون یه نفر پسشون زدی. چقدر به خاطر اون آدم، بقیه رو با خودت دشمن کردی و حالا چی؟! تو یه مقصرِ منفوری که از هر دو طرف طرد شده. کاش دیگه سراغتو از من نگیرن. نمی‌تونم بگم اونی که همیشه باهام بود، یه شبه سپردمش به باد! من بعد از تو سنگ نشدم، اتفاقاً شدم آب روونی که خیرش به همه می‌رسه.

4064

کافیه من یه‌بار از خونه برم بیرون، اون وقت همه منو می‌بینن.

4063| نهایی-زبان

نمی‌دونم چرا امروز یه‌طوری بود. صبح تا مرز تصادف رفتیم. همون لحظه ذهنم اینطوری بود که نکنه امروز روز بدی باشه. خیلی سعی کردم از این فکرها نکنم. صندلیم -۱۰۴- بود، بعد ردیف اول بودم. بچه‌ها می‌گفتن خوش به حالت که ردیف اولی، به بلندگو نزدیکی. اینطوری بودم که من در هر صورت چیزی نمی‌فهمم. بعد که نشستیم، گفتن کی هنوز احراز نشده. من رفتیم بیرون و کلی رید بهم. گفت باید وایسی یه بار دیگه بگردمت و اسمتو می‌دم کیمته انضباطی و فلان. اینطوری بودم که هر غلطی می‌خوای بکن. مگه چی‌کار کردم به اندازه کافی رومون فشار هست، بعد باید مواظب ادا اصول‌های قبل امتحانم باشیم. خودم یکم حالم خوب نبود، اینم که شنیدم می‌خواستم گریه کنم. -ک- دقیقاً صندلی بغلی من بود. یه معلم هم اورده بودن عین بت بالا سرم وایساده بود. بعد لیسنینگ زنه می‌گفت خیلی آسون داده بودن که. منم فکر کردم آسونه بعد که سوال‌ها اومدن همه ریدن به خودشون. یعنی هر کی میومد بیرون می‌گفت میفتم. من که نمی‌فهمیدم شانسی زدم:))) اصلاً مهم نیست فقط پاس شم زبانو.

4062

فقط زبان به خیر بگذره. انقدر که سر محیط‌زیست پاره شدم سر هیچ درسی پاره نشدم.

4061| از این گریه‌ها که تبدیل به سردرد میشن.

اگه گریه کنی یعنی باختی. باید یاد بگیری. این تازه اولشه!

4060| بترس از این آدم.

نگفتم از بهترین آدم زندگیت می‌تونم تبدیل به کابوست بشم. کینه‌ای می‌گن، انتقام‌جو می‌گن، هر چی که هست وقتی یکی از چشمم بیفته تا زهرمو بهش نریزم آروم نمی‌شم. بالاخره یه عقرب باید نیششو بزنه. حالا این رومم ببینید.

4059

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می‌بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا گر آیین محبت باشد
جاودان زی که به دنیای بهشت آیینی

-شهریار-

4057| ماهمو گم کردم.

هنوز هم از میان انبوه، تو را می‌جویم. آسمان از میانِ ستارگان، ماهش را می‌خواهد. ماهم امّا ابرهایِ سیاه را به آغوش کشیده‌است. هنوز هم نمی‌دانم آسمانِ ماه بودم یا برکه‌ای که با عکسِ ماه، توهم آسمان بودن داشت!

4055| نهایی-ادبیات

دیروز درسم تا شب تمام شد، دوش گرفتم و شب تصمیم گرفتم زود بخوابم. ولی تا صبح به خودم لرزیدم. اونقدر خواب وحشتناکی نبود؛ امّا از ترس داشتم یخ می‌کردم. واقعاً ترسیده بودم. می‌خواستم گریه کنم. فقط پتو رو بغل کردم و چشم‌هامو بستم. تا صبح لرزش توی جونم بود.
امتحان بد نبود. شماره صندلیم -۱۱۶- بود، اون آخرا بودم. یکی اون‌ور ترم -ش- نشسته بود. بقیه داشتن در مورد اینکه کدوم شاعر چی بود و این‌ها حرف می‌زدن. اون دختره که سر امتحان جامعه کنارم بود، اینجا یکم جلوتر از من نشسته بود. به من اشاره می‌کرد می‌گفت این دختره خیلی حالیشه. خندم گرفته بود. سر امتحان برگه اوّل رو بهم دادن، بعد برگه‌ی سوّم و دادن. برگه‌ی دوّم رو ندادن بهم. منم از همون شروع کردم به نوشتن، بعد تو بلندگو گفت باید پنج‌تا برگه داشته باشید، دست گرفتم و برام برگه اوردن. این رئیس حوزه از این جیغ‌جیغو‌های بی‌اعصابه بعد داشت برای من برگه میورد یه لبخندی زده بود. حتی اون خانم که برگه اورد امضا کنمم امروز بهم یه لبخند قشنگی زد. صبح که خواستن احراز بزنن، هر چی فکر می‌کردم کد ملیم یاد نمیومد. زنه فکر کرد اسکلی چیزی‌ام. اصلاً نمی‌دونم چطور یادم رفت. مسیر اینجا درسته که شلوغه و پر از پاک و مغازه‌ست امّا خفه می‌شم تا برگردم. مسیر مدرسه‌ی خودمون با اینکه بیابون و برهوته، انقدر سخت نیست. هر چقدر راه میری تهش نمیاد بالا. منم از تنهایی راه رفتن متنفرم، انگار مسیرم کش میاد. من از آسون و سخت بودن امتحان‌ها چیزی متوجه نمی‌شم. فقط می‌دونم که توی امتحان هر کاری می‌کنی یه جای کار می‌لنگه. شاید اگه همین امتحان رو اسم نهایی نمی‌ذاشتن روش، نتیجه‌ی بهتری می‌داد. نمی‌دونم. امروز حوصله‌ی هیچی ندارم. دارم تو خودم غرق میشم.

4054

گه مرا پس می‌زنی گه باز پیشم می‌کشی
آنچه دستت داده‌ام نامش دل است افسار نه
.