2998| ماهنامه؛ اردیبهشتِ ۱۴۰۲

هر ماه یه بحران و دغدغه‌ی جدید داره که قراره تا آخر ماه همراهت باشه تا برات اثبات بشه. شاید بحران نه چندان جدید و یه بحران همیشگی و جدا نشدنی از زندگی من باشه! -آدمها!- چیزی که این روزها واقعاً درگیرشم و می‌خوام به جایی برسم که از این سردرگمی در بیام و تکلیفم رو باهاشون مشخص کنم. هرچند که تا الآن، یه بخشیش مشخص شده.
چیزی که فهمیدم اینه که آدمها فقط برای حاشیه‌ی زندگی‌ان. هیچ کدومشون نمیان که بمونن. آدمها صرفاً بهت نزدیک می‌شن، وابستت می‌کنن، استفاده‌هاشو می‌کنن و بعد می‌رن و دیگه پشت سرشونم نگاه نمی‌کنن. تا وقتی خوبی، کاری از دستت برمیاد کنارتن اما یکم که نتونی، به جای اینکه دستتو بگیرن، بیشتر زمینت می‌زنن. تنها کلمه‌ای که این روزها می‌تونم آدمها رو باهاش توصیف کنم "لاشی"ئه! آدمها لاشی‌ان و این خیلی دور برای من ثابت شد. واقعیت اینه که من بارها چیزی رو تجربه می‌کنم اما هیچ وقت باورش نمی‌کنم. هیچ وقت نمی‌خوام واقعیتو قبول کنم. همیشه می‌خوام، همه چیز طبق تصورات من پیش بره و این باعث شده خودم رو فرسوده کنم. آدمها ذاتاً کثیفن و نزدیک شدن بهشون حماقت محضه. هر چقدر از آدمها دورتر باشی، حالت بهتره و مشکل کمتری رو تو زندگیت حس می‌کنی. هربار که سعی کردم با کسی صمیمی بشم یا حتی به کسی نزدیک بشم، گند زدم به همه چیز. پس تصمیم گرفتم که منم مثل خودشون رفتار کنم و دیگه برام هیچ ارزشی نداشته باشن.
[من بین آدمها فرق نمی‌ذارم، همشون به یه اندازه برام مهم نیستن.]
توی این ماه، درگیر یه بحران احساسی شدم. -البته من همیشه درگیر احساساتمم!- سعی کردم نسبت بهش واکنش نشون بدم و بهش ثابت کنم اما الآن که برمی‌گردم و به کارهام نگاه می‌کنم، حالم از خودم بهم می‌خوره. انگار اون لحظه اختیارم دست خودم نبوده و کلاً یه آدم دیگه بودم. دومین چیزی که بعد از آدمها می‌تونه نابودت کنه احساساتته! حتی الآن دوست داشتن و دوست داشته شدن‌هم برام یه چیز بی‌معنی و غیرقابل باوره. به اطرافیانم که نگاه می‌کنم، می‌بینم که اطرافشون پر از آدمهایی که دوستشون دارن و مدام دارن دست و پا می‌زنن که یکمی به اون آدم نزدیک‌تر بشن. راستش برای من مضحک به نظر می‌رسه. دیگه نمی‌تونم بفهمم چرا باید آدمی رو دوست داشت؟ اصلاً دیگه نمی‌دونم دوست داشتن چی هست. حس خوبیه وقتی هیچ احساسی ندارم. به نظرم این جمله واقعاً موده منه:
[بعضی وقت‌ها احساساتت رو خاموش کن؛ زندگی راحت‌تر می‌گذره وقتی همه چی به یه ورته.]
من واقعاً دچار پوچی شدم. دیگه چیزی رو حس نمی‌کنم. مطلقاً هیچ حس خاصی درونم نیست. فقط صرفاً زندگی می‌کنم، چون چاره‌ی دیگه‌ای ندارم. آینده برام یه چیز مبهم شده، تنها چیزی که مهمه همین لحظه‌ست. مهم نیست بعدش چی پیش میاد، فقط می‌خوام از الآنم لذت ببرم و بدون توجه بقیه زندگی کنم. آخرین چیزی که توی لحظه‌های آخر اردیبهشت یادگرفتم این بود که وقتی بقیه رو از زندگیت بیرون کنی، تمرکزت رو خودت بیشتر می‌شه. چی بهتر از این؟ حس می‌کنم الآن بتونم درس بخونم و حتی ازش لذت‌هم ببرم.
-درد آدم را گیج می‌کند، دیگر چیزی حس نمی‌کنم-

2996| شش‌تا درس خوندم، بقیش برای فردا.

اگه امشب بتونم ترم اولو تموم کنم عالیه.

2994| شاید زندگی هنوز قشنگی‌ داره.

برای روز دختر، مامان و بابا رو بردم که برام پیتزا بخرن. بعدشم گفتم بریم بشینیم روی چمن‌ها و پیتزا بخوریم. با اینکه داشتیم یخ می‌زدیم ولی خب. الآن خیلی خوشحالم و امروزم واقعاً قشنگ شد!:))))

2993| روز دختر و گل و کانون.

این یارو بهم زنگ زده بود. چون ازش خوشم نمیومد و حوصلشو نداشتم دیگه بهش زنگ نزدم. رفتم از هدیه پرسیدم که این یارو برای چی زنگ زده بود؟! گفت که از طرف کانون می‌خواسته بیاد گل بهمون بده و روز دختر رو تبریک بگه و پشمام ریخت! دومین کادوی روزدختر امسال بود. خیلی خوشم اومد از کارشون ولی قید گل رو زدم. یه روز که رفتم کانون می‌گیرمش.

2992| این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد!

انقدر ریلکس بودم امروز، بچه‌ها داشتن خودشونو به آتیش می‌کشیدن و من داشتم چای می‌خوردم و آهنگ گوش می‌دادم. تازه برعکس همیشه آخرین نفر رفتم برای امتحان. شماره صندلیم ۴ بود و این دفعه قشنگ تو دیوارم. به هیچ جایی دید ندارم. جلوم یه دیواره ولی دنجه. چه امتحان آسونی بود! خیلی زود تمومش کردم و اصلاً یه طوری خوشحال بودم که نگم. خوشحالم که برای دینی زیاد وقت نذاشتم و امتحانش آسون بود. واقعاً خداروشکر.
بعد از امتحان با -ن- رفتیم مدرسه‌ی ابتداییم. وقتی واردش شدم یه طوری برام آشنا بود که انگار همین دیروز بود که اینجا درس می‌خوندم. هرجایی که رو که نگاه می‌کردم پشمام می‌ریخت! انقدر که همه چیز برام آشنا بود و تک‌تک خاطره‌هام از جلو چشمام رد می‌شد. انقدر ذوق زده بودم و حالم خوب بود که -ن- می‌گفت تا حالا ندیده بودم انقدر ذوق کنی. تازه می‌گفت مدرستون چقدر باکلاس و خوشگل بوده، مثل مدرسه خارجیاست. مدرسه بچه پولدارا بود و معلومه که با کلاسه. رفتم از یه خانمه‌ای پرسیدم که شماره‌ی خانم فلانی رو می‌خوام، گفت نمی‌شناسم برو دفتر از خانم قاسمی بگیر. رفتم دفتر و به قاسمی گفتم که شماره‌ی فرشته‌ی مدرسه رو بهم بدید. گفت ندارمش و باید از بقیه همکارهام بگیرم، یکم منتظر باش. -ن- حوصله نداشت و می‌خواست بره خونشون و مجبور شدم بهشون بگم که من شمارمو می‌ذارم، اگه پیداش کردید خبرم کنید. خیلی اصرار کردم که حتماً خبرم کنن. می‌گفت شمارشو برای چی می‌خوای؟ گفتم دلم براش تنگ شده. می‌گفت الآن دلت تنگ شده؟ بعد از چهارسال؟ تو این مدت چرا نیومدی؟ و منی که زبونم قاصر شده بود. -ن- می‌گه معلومه که شمارشو بهت نمی‌ده و اسکلت کرده. می‌گه فقط می‌خواست از سرش وا شی و بری. نمی‌خوام باور کنم، می‌خوام امیدوار باشم که شمارشو برام پیدا می‌کنه. خدایا لطفاً!
بچه‌ها دورمون جمع شده بودن و می‌گفتن از کدوم مدرسه اومدی؟ وقتی می‌گفتم تیزهوشان چشماشون برق می‌زد و می‌گفتن سخته؟ چجور قبول شدی؟ یاد قبلاً خودم میفتادم که فکر می‌کردم تیزهوشانی باشی خیلی آدم گادی هستی و اونجا خیلی خفنه. کاش می‌شد یه روز برم و بهشون بگم که اولش فقط ذوق زده‌ای، یکم که بگذره همه چی عادی می‌شه. امروز کل خاطره‌هامو مرور کردم. حس و حال ابتدایی‌های امروز که دیدم، یاد اون موقع خودم میفتادم. همین قدر سرخوش و آزاد از زنجیرهای دنیا. همه چیز خیلی زود می‌گذره. ما زود بزرگ می‌شیم، تغییر می‌کنیم و دیگه هیچ وقت نمی‌تونیم اون حس و حال رو تجربه کنیم. خیلی زود گذشت! چقدر زود بزرگ شدم:)))

2991| وای کاش می‌مردم.

امروز تمام عکس‌های سم دوران بلوغم رو پاک کردم. آخه تا چه حد می‌تونستم سم باشم؟ خب لعنتی با اون قیافت چرا عکس می‌گرفتی؟ اصلاً بهش فکر می‌کنم دیوونه می‌شم‌. اون موقع اگه زشت آدم بود قطعاً من بودم. اصلاً یه زشت می‌گم، یه زشت می‌شنوید. الآن واقعاً قیافم خیلی خوبه! چی بود آخه اون ریخت؟!

2989| حالت تعلیق...

مدام می‌خوام باور کنم ولی یکم که فکر می‌کنم به خودم می‌گم نکنه باز دارم برای خودم خیال‌بافی می‌کنم و با کوچک‌ترین چیزها، سناریوهای بزرگ می‌چینم؟

2988| آدمها

به کسی که یه بار بهت ضربه زده دوباره اعتماد نکن، اون آدم عوض نشده و هنوز همون آدمه؛ پس بدون اگه یه بار بهت ضربه زده دوباره هم می‌تونه این کارو بکنه. آدما عوض نمی‌شن.

2987| احساس تنفر وجودمو بلعیده.

لعنتی جلوی روی خودم داشتی پشت سرش حرف می‌زدی، چطور می‌تونی الآن طوری رفتار کنی انگار چیزی نشده؟! حالم داره ازتون بهم می‌خوره.

2985| off

بعضی وقت‌ها احساساتت رو خاموش کن. زندگی راحت‌تر می‌گذره وقتی همه چی به یه ورته.

2984| هیچی نخوندم و قراره فردا پاره بشم.

حال و حوصله ندارم. کاش برم درس بخونم.

2983| دیگه هیچی مهم نیست.

چه حس خویبه وقتی کسی برات اهمیت نداره:)))

2982

همش به فکر آینده‌ست. کاش می‌فهمید مهم الآنه! نه آینده‌ای که معلوم نیست چی پیش میاد. چرا باید از خوشی‌های الآنم بگذرم برای هیچ و پوچ آینده؟!

2981| امروزو دوز داشتم:>

ظهر که اومدم خونه، داشتم فیلم می‌دیدم که هدیه زنگ زد. گفت که پاشو بیا پارک و منم گفتم اوکی میام. ساعت گذاشتم روی زنگ و گرفتم خوابیدم. بعد که بیدار شدم هر چقدر بهش زنگ می‌زدم برنمی‌داشت. همین که رسیدم دیدم یکی داره صدام می‌زنه و بله هدیه بود. رفتم پیششون یکمی حرف زدن و بعد به هدیه گفتن که برو بستنی بخر. با هدیه بستنی خریدیم. بهمون کادوی روز دختر دادن. یه گیره سر بود و من اینطوری بودم که: وااای خیلی دوستش دارم. بعد باز حرف زدیم. این خانم رو خیلی دوستش دارم. گفت شمارتو بهم بده. شمارمو بهش دادم و باهم عکس گرفتیم. بعد رفتن دوچرخه گرفتن. اصرار داشت که توام سوارشو. وسایلشو گرفتم و دوچرخه سواری کرد و بعدش دوچرخه رو داد به من داد. با هدیه رفتیم تو پیست و واقعاً حالم خوب بود اون لحظه. آهنگ می‌خوندیم و دوچرخه سواری می‌کردیم. الآن اینطوریم که دوست دارم هر روز برم دوچرخه سواری. بعدش هدیه اصرار کرد که بیا بریم پیش مامانم و زنداییم و یه چیزی بخوریم. با کلی خجالت غذا خوردم و بعدش رفتیم مغازه تا یخمک بگیرم. بعد دوباره هدیه یخمک گرفت و عین اوسکلا یخمک می‌خوردیم و می‌خندیدیم. هدیه می‌گفت واقعاً آدم پایه‌ای هستی. به هرکی می‌گفتم پاشو بیا نمیومد. آهنگ گذاشته بود و رسماً چرت و پرت می‌گفت. بهش می‌گفتم هدیه مستی؟ چی زدی؟ یه خانمه‌ای از پشت سرمون گفت مشروب خورده. خیلی خوش گذشت واقعاً!

2979| آخرین روز از دهم.

روز آخر دهمم خیلی عادی بود. رفتم سرکلاس نشستم روی صندلی، خیلی یبس بودم و خوابم میومد. جامعه اومد، یکم حرف زد، برامون قرآن خوند و بعد پرسید. منو که صدا زد، همین که رفتم پام خورد به میز و اینطوری بود که بشین روی صندلی و جواب بده. دیگه خوب جواب دادم ولی ازم اشتباه تلفظی می‌گرفت. همون سوال بی‌ناموس رو ازم پرسید و من و -د- اینطوری بودیم که ... و زنگ بعدش امتحان انشاء دادیم. حس می‌کنم اولین امتحان انشایی که حس می‌کنم خوب نوشتم. شایدهم ننوشتم! یه طوری از عشق نوشتم که انگار ده‌بار عاشق شدم. بعد از امتحانم بچه‌ها رفتن خونشون. من و فاطمه و -ش- مونده بودیم مدرسه. رفتم دفتر و گفتم می‌شه برم خونمون کسی واقعاً نمیاد دنبالم. می‌گفت که نه ما مسئولیت داریم و فلان. دیگه ماهم نشستیم و از روزهای اول و اخلاق و آشناییمون با بچه‌ها گفتیم. یه چیزایی فهمیدم که اصلاً پشمام! بعدش با، بابای فاطمه اومدم خونه. روز آخر دهم همین قدر خالی و پوچ بود! برام خیلی زود گذشت. امسال رسماً یه دبیرستانی بودم و واقعاً خوشحالم که از فضای شخمی راهنمایی بیرون اومدم. حس می‌کنم چندسالی هست که بچه‌های امسالو می‌شناسم. الآن که می‌خوام یکم زمان وایسه که ببینم دارم چی‌کار می‌کنم، سریع‌تر از هر روزش می‌گذره. هر لحظه من دارم به بزرگتر شدن نزدیک می‌شم و این برام واقعاً ترسناکه...

2978| فاقد اهمیت.

کاش انقدر نخوان بهم توجه کنن. من نه ناراحتم، نه به توجه و محبتشون نیاز دارم.

2977| زندگی نیست که...

من: این زندگی دیگه به درد نمی‌خوره. من که دیگه خسته شدم.
مامان: از چی از زندگی؟ تو تازه اول زندگی‌ای. زندگی کلی قشنگی داره.
من: کو؟ می‌شه یه نمونه از قشنگی‌هاشو بهم بگی؟
مامان: ...
و سکوت...

2976| به تو مربوط نیست که خوبم یا نه.

متنفرم از آدم‌هایی که ازت می‌پرسن -خوبی؟-. به تو ربطی نداره که من خوبم یا نه. اصلاً کی به تو اجازه داده انقدر به من نزدیک بشی که ازم بپرسی -خوبی؟-. حال من به تو ربطی نداره. همونطور که حال تو به من مربوط نیست. حاضر نیستن یکم از خودشون بهم بگن، اون وقت توقع دارن هر چی می‌شه رو بهشون بگم. دیگه برام مهم نیستید.

2973| خسته شدم.

کاش عوض می‌شدم.

2972| آدمها

من بین آدم‌ها فرق نمی‌ذارم، همشون به یه اندازه برام مهم نیستن.

2971| اردو.

یدونه اسپیکر برداشته بودیم و آهنگ گذاشته بودیم. بعد این همش دست من بود و شده بودم مایه فساد مدرسه. گذاشته بودمش تو جیبم و انگار ازم صدا در میومد. بعد بچه‌ها منو فرستاده بودن جلو و می‌گفتن تو لیدرمونی. خیلی رقصیدم و مسخره‌بازی در اوردم. اولش رفتیم پشت اون باغ و با چادر و عینک از این عکس روح سمیا گرفتیم. دیگه یه سفره پهن کردیم و هرچی داشتیم و نداشتیم و ریختیم وسط و خوردیم. بعد رفتیم همون پشت آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم که اومدن پاچمونو گرفتن که نرقصید و فلان. با -د- حکم بازی کردیم. هرچند که باختیم ولی من حکم یاد گرفتم. بعدشم که ناهار خوردیم و مسخره‌بازی‌‌های -ش- و -د-. این دوتا رو بذاری کنارهم فقط دعوا می‌کنن. این آخریا با -ش- دعوام شد و از لج من رفت با یازدهمیا. من داد زدم آدما چقدر لاشی شدن و خداییش رفتارم بد بود. بعد از ناهار کل‌کلم با بچه‌ها که نرید با یازدهما یهو مودم تغییر کرد و رفتم تو خودم. آهنگ گذاشتم و از آدم‌ها فاصله گرفتم. -ن- می‌گفت تو زیادی اجتماع‌گریزی‌ها. غزلم می‌گفت افسردگی داره. مهم نیست شما آدم‌ها حال بهم زنید. دبیرزیست اومد دانش‌آموزاشو برد بیرون. ماهم دنبالش رفتیم و یکم به جاذبه‌های توریسی شهر پهناورمون نگاه کردیم. دبیر ریاضیمون بهم گفت تو اینجا هم ماسک زدی؟ اینجا که دیگه هوا آزاده؟ من اینطوری بودم که معلومه که به خاطر حساسیت ماسک نمی‌زنم و به خاطر قیافمه. یازدهما می‌گفتن تو تو مدرسه‌ی ما بودی؟ انقدر ماسکتو ندادی پایین نمی‌شناسیمت.‌ با مبینا رفتیم مغازه و یادمون رفته بود پول ببریم و وسع مبینا فقط به دوتا آب معدنی رسید و چس شدیم. مبینا می‌گفت بعضی از بچه‌ها خیلی خودشونو جدا از بقیه می‌گیرن. کلاً چهارده نفر بیشتر نیستیم، بقیه فکر می‌کنن زیاد باهم خوبیم ولی در واقعیت گند زدیم. همه چیز تظاهریه. دیگه عکس دسته جمعی ازمون گرفتن و برگشتیم. خوب بود، خوش گذشت.

2970| خسته شدم.

تف به من و احساساتم.

2969| خنده و سگ‌آبرویی.

امروز با نگار رفتیم خیابون تا برای اردو چیز میز بخریم. اون لباس‌های شیک و عینک دودی و آرایش غلیظ و من یه لباس عادی و یه رژ زده بودم. بعد کنارش که راه می‌رفتم حس عن بودن می‌کردم. رفتیم فروشگاه و بعد از اینکه فروشگاه رو بار کرد رفتیم پارک. نشسته بودیم روی چمن‌ها و بستنی می‌خوردیم که سه‌تا پسر اومدن. یکیشون داشت میومد سمتمون. من به نگار گفتم که اون پسره داره میاد سمت‌ ما. یکم خودمونو جمع و جور کردیم که یهو برگشت بهم گفت: ببخشید خانم اون رفیق من از شما خیلی خوشش اومده، می‌شه شمارتونو داشته باشه. اینو گفت و من یه طوری زدم زیر خنده که داشتم جر می‌خوردم‌. از این ور که من خندیدم‌نگارهم خندش گرفت. بعد با یه نگاه ودف نگاهمون کرد و گفت چرا می‌خندی؟ شمارتو می‌دی؟ منم گفتم نه. بعد یه طور خاصی گفت نه؟ لیاقتشو نداری و من دوباره پاره شدم از خنده. و اینطوری بودم که آخه چی می‌زنی بنده خدا؟ این همه داف ریخته تو پارک صاف اومدی پیش منه عن؟ خاک تو سر خودتو رفیقتو سلیقش. نگار می‌گفت چرا خندیدی زن؟ این چه واکنشی بود نشون دادی؟ یکم بعد خود اون رفیقش اومد نزدیک و من اینطوری بودم که نگار پاشو بریم فقط. همین که پاشدیم گفت بشین من می‌رم نمی‌خواستم مزاحمت بشم. آخه قیافه‌ام نداشت، بعد اندازه خر سن داشت. تازه راه افتاده بودن دنبالمون و من پسر که می‌دیدم یهو وا می‌رفتم‌. نگار می‌گفت از پسرا می‌ترسی؟:))) ولی هنوزم که بهش فکر می‌کنم خندم می‌گیره. آخه مرد سلیقه‌ست تو داری؟ این همه داف ریخته تو اون پارک لعنتی. خدایا! ولی واکنشم عالی بود. فکر کن یکی بیاد بهت بگه ازت خوشم اومده و تو بخندی.

2968| هرچی دورتر بهتر.

تا حالا چندبار گفتم که من فقط از دور خوبم. یکم که با کسی صمیمی بشم گند می‌زنم به همه چیز. یهو جواب محبت طرفو یه طوری نیست و نابود می‌کنم که از من و کاری که کرده پشیمون بشه. کاش حد و مرزم رو با بقیه حفظ کنم. من جنبه‌ی صمیمیت با آدم‌ها رو ندارم. یه روزه می‌تونم گند بزنم به تمام محبت‌های طرف. پس همون بهتر که از آدم‌ها دور باشم...

2967| دوست داشتن یه پوچی بی‌پایانه.

الآن واقعاً فهمیدم که بین کسی که دوست داره و کسی که دوستش داری، نمی‌تونی انتخاب کنی. هر دوی اینها یه طرفه‌ست، یکم که پیش بری خسته می‌شی. اولش می‌گفتم مهم نیست طرف دوستم داشته باشه یا نه، مهم این که من دوستش داشته باشم. یکم که پیش رفت دیدم که نمی‌شه. این تویی که همش داری دست و پا می‌زنی و نه تنها اون همراهیت نمی‌کنه، بلکه راه و برات سخت‌تر می‌کنه. کنار اونی که دوست داره همه چیز راحت‌تره، حداقلش نمی‌خواد این همه سگ‌دو بزنی و تهشم هیچی‌. باز یکم که زمان گذشت فهمیدم که اینطوری‌هم نمی‌شه. اون دوستت داره ولی تو حواست به یکی دیگه‌ست. اینطوری‌هم اون ناراحت می‌شه و هم تو بابت محبت‌هاش عذاب وجدان می‌گیری. این دوست داشتن باید دو طرفه باشه، نمی‌شه یکی سگ‌دو بزنه و اون هیچ تلاشی نداشته باشه. بالاخره اونم یه روزی خسته می‌شه و قید همه چیز رو می‌زنه...

2965

چقدر سگی بود این دو روز. کاش از ذهنم پاک می‌شد.

ادامه

2964| کیمیا>>

ممنونم کیمیا♡
رفاقت با تو و حرفات واقعاً قشنگه:))

2963| مهم نیست ما ادامه می‌دیم.

گور بابای بقیه می‌ریم برای ادامه‌ی زندگیمون.

2962

وقتی آدم‌ها لاشی‌ان، منم لاشی می‌شم. چرا اونا لاشی بازی در بیارن من فشار بخورم؟

2961| آدم‌ها مساوی لاشی.

براش واقعاً شوق داشتم و گند زده شد بهش. قشنگ پسم زد. یه طوری رید بهم که داشتم ذره ذره می‌مردم. وقتی صداشو می‌شنیدم گریم می‌گرفت و به درک. وقتی آدم یه بار از یه نفر ضربه می‌خوره دوباره سمتش نمی‌ره ولی من اونقدر احمقم که این کار رو کردم. فکر کن کنار آدمی باشه که داشت پیش تو پشت سرش حرف می‌زد. به نظرم خیلی‌ام خوب شد. الآن از احساسات مزخرفم خالی‌ام و دیگه لازم تحملشون کنم و فهمیدم آدم‌ها حتی فراتر از لاشی‌ان.