برنامه درسی
| محیط زیست(۳) | ✓ |
| جامعهشناسی(۵) | ✓ |
| تاریخ (۳) و (۴) | ✓ |
دیشب کلی ول گشتم تا ساعت ۱۲. یعنی تا ۱۲ با -د- واویلا بودیم که انشا بنویسیم. صبحم هیچ کدوممون ننوشتیم. دوباره معلم ریاضیمون نیومد، ریاضی رو نیفتیم خیلیه. من روانشناسی نخونده بودم و اون زنگم باز نخوندم و نشستم به حرف زدن. بعد پنج دقیقه مونده به زنگ با مطی رفتیم کتابخونه جمعش کردم. خداروشکر نپرسید ازم. داشتن راجب یه موضوعی حرف میزدن بعد معلم روانشناسی گفت اون آخر شماهم نظر بدید، من گفتم نظری ندارم. بعد اومدم حرف بزنم گفت تو هیچی نگو تو نظری نداشتی! تخریبهای این معلم خدان! بچهها قصد داشتن برای -ک- تولد بگیرن. یه عده مدعی شدن که تولد ما گذشت هیچکار نکردید الآن فلان و بیسار قضیه کنکل شد. بعد بچهها رفتن به خودش گفتن اونم گفت بیاید خونمون. بعد -د- و مطی اینطوری بودن که بیا وقتی اونا رفتن خونشون ما باهم بریم بیرون. دیگه کلاً قضیه کنکل شد. نمیدونم چی شد بعد -د- از کلاس رفت بیرون. من و مطیام رفتیم دنبالش. نشسته بودیم رو پلههای پشتبوم. بعد گفتم که بعضیها واقعاً رو مخمن و اینا. -د- میگفت باید اساسی برینی بهش. جدی یه بار دیگه یه چیز بگه بر میگردم بهش واقعاً شورش رو در اورده. فکر کرده خیلی باحاله. بعد مبینا و آرزو هم اومدن و نشستیم به چرت و پرت گفتن. زنگ آخرم هیچی نپرسید و فقط گفت انشا بنویسید. منم یه انشا از قبل خوندم.
من میدونم -ش- از کجا فشار میخوره. مقصود ریدنشم فقط من و -د-ایم. اصلاً من و -د- که باهم حرف میزنیم یه طوری نگاه میکنه. بیشتر بره رومخم میرم به -د- میگم چیا پشت سرش گفته.
خیلی یهویی دیشب گوشیم رو عوض کردم. اینطوری بودم که من گوشیمو دوست دارم و بهش وابستگی دارم. واقعاً گوشی قبلیم خیلی همدمم بوده. من حتی به اشیاهم وابستگی دارم:)))
صبح سر کلاس جغرافیا فیلم دیدیم. من و مطی و -د- و -ک- نشسته بودیم یه جا و فقط حرف میزدیم. آهنگ ماهی اوزون برون افتاده بود سر زبون -د- و هی میخوندش. بعد بچهها گفتن برو گوشیتو بیار وصل کنیم فیلم ببینیم. ما اون ته آهنگ بیمریم گذاشته بودیم. یکم عکس و اینا گرفتیم. زنگ بعدهم کلاس رو پیچوندم و رفتم کتابخونه ارائه زبانم رو بخونم. بعد بچهها باند اوردن و بزن برقص. خیلی خوب بود مودشون. ارائم هم ریدم به سلامتی. یه طوری هول کردم و همه رو یادم رفت. ولی گفت باتوجه به زبانت سرهم بندی نکردی و متنت خوب بود و زحمت کشیدی. بعدم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم باشگاه و باز بزن و برقص. -سین- هم دیدم با کلاسشون جمع شده بودن و آهنگ میخوندن:)))
تو سالن به جای ورزش رقصیدیم. من و مطی اون ته سالن وسایلهامونو میذاریم بعد امروز دهمیها میگفتن چقدر شما دوتا مشکوکید. یکیشون گفت خیلی شبیه همید، در حدی که انگار باهم خواهرید:)))
وقتی با یه نفر دوست میشم همزمان یکی دیگهام پیدا میشه که باهاش لاس بزنه. دلم میخواست گریه کنم:)))
باز حس میکنم دارن به زور تحملم میکنن. تف به این حس:)))
-ش- خیلی یه گوشه بود و تو چشماشهاش که نگاه میکردم ناراحت میشدم. یعنی یکم دیگه نگاهش میکردم تنفر که از بین میرفت، میرفتم باز باهاش حرف میزدم. ناتوانم واقعاً!
کاش استراحت بدن خستم واقعاً:)))
دیشب فقط فنونو خوندم و خوابیدم. مطمئن بودم فلسفه صدام میزنه ولی نخوندم. دینی رو شانس گفت صدام نزد. اینطوری بود که اون آخر! بعد مطی رفت. من اصلاً سرم رو بالا نکردم. دوباره سر همون نقاشی کلاس به صبا گفتم من واقعاً اینطور که کشیدیم نیستم، بعد این -ش- بیناموس خودشو عین دسته خر انداخته وسط که این یه طوری بهم اخم کرد که ریدم به خودم. برین به خودت چسمغز.
زنگ بعدم که امتحان داشتیم، زنگ تفریح دنبال بهونه و برنامه که یه کاری کنیم امتحان نگیره. من و -د- واقعاً اینطوری بودیم که طوری رفتار کن هیچی نشده. طی یه حرکت یهویی من و مطی به جمع -ک- و -د- اضافه شدیم و گفتن که یه گروه بزنیم فقط غیبت. بعد -ک- خیلی عجیب رفتارش باهام خوب شد و کرک و پرهام ریخت! زنگ فنون هم امتحان پر و کلاً به بحثهای خانوادگی و مهاجرت کشید. چقدر از این معلم فنون خوشم نمیاد بر خلاف همه.
بعدشم رفتیم آش بخوریم. بهم جایزه دادن و عین اسکلا بودم. من خیلی شبیه اسکلام. دوباره در حین آش خوردن این -ش- دهن گشادشو وا کرد و گفت این فقط بلده به همه برینه. اینطوری بودم که لعنتی صفت پلشت خودتو به من نچسبون. بعد مطی برگشت گفت که اتفاقاً خیلی خوش اخلاقه. -د- هم گفت اتفاقاً به هر کی برینی حقش بوده، خصوصاً به -ش-. واقعاً برنامهست که جمیعاً برینیم به -ش-. بعد یه قمقمه برداشتیم که بریم کلاس بزن و برقص. -ش- اومد دستمو گرفت که بیا باهم برقصیم و داشت حالم بهم میخورد. با یه لبخند پر از اکراه دستشو ول کردم. دست به من نزن ازت خیلی متنفرم! بعد کلی بزن و برقص و فلان که فکر میکردیم فلسفه نمیپرسه، پرسید و صدام زد و من اینطوری بودم که من نخوندم و صفر گذاشت برام:)))
زنگ بعدم تا معلم جامعهشناسیمون اومد گرفتمش و گفتم خانم. یهو خودش گفت نخوندی درسته؟ گفتم چطوری فهمیدید؟ گفت از قیافت معلومه. گفت اشکال نداره به خاطر ولادت حضرت زینب اصلاً قصد نداشتم ازت بپرسم و اینطوری بود که بغلم کرد. -د- اینطوری بود که خیلی آشغالی بغلت کرد. هی به -د- میگفتم امروز چته؟ خیلی واویلایی؟ هر کاریش کردم بحث رو پیچوند و نگفت. بعدم یه دعوایی شد. من و مطی هم کنار وایسادیم گفتیم به ما چه! سر جامعه هر چی میشد صبا از من میپرسید و اینطوری بودم که میشه از من بکشی بیرون؟ -ک- اینطوری بود که به اینم بعداً میرینیم.
در تلاشم که چطور حرفهایی که راجب قیافم میزنن رو به تخمم بگیرم:)))
هیچوقت آبم با -ص- تو یه جو نمیره. همش باهاش بحثم میشه. یعنی نمیدونم چرا دوست داره هی به من گیر بده و برینه وسط حرفهام. بعد میگفت ما باهم خیلی تفاهم داریم و باز از اون لبخندهای پر از اکراه.
روی نیمکت نشسته بودم و میگفتم کی قراره مدرسه تموم شه؟ حالم از مدرسه بهم میخوره. هیچوقت نسبت به مدرسه و آدمهاش حس خوبی نداشتم. راستش میترسم این جریانهای مدرسه تو دانشگاه و کلاً ادامه داشته باشه. لعنت به مدرسه:)))
خیلی ناراحت کنندست که از وقتت و درسهات بزنی و به خاطر احترام گذاشتن به بقیه بری مهمونی. بعد یه عده بهت بگن که درس داشتی نباید میومدی، دفعه بعدی که خواستید بیاید اینو نیارید. مرسی:)))
صبح که رفتم یکم با مطی و -د- حرف زدیم. بعد -د- میگفت من حتی به -ک- هم نگفتم. این خیلی همهچیز و میدونه باید باهاش قطع ارتباط کنیم. بعد گفتم که قطع ارتباط کنید که لوتون میدم. گفت پس هیچوقت باهات قطع ارتباط نمیکنیم.
بعد نشستیم سر کلاس عربی. معلم عربیمونم خیلی خوبه. خوشم میاد از آدمهای با درک و شعور. زنگ بعدشم طبق معمول معلم ریاضیمون نیومد. من و مطیام رفتیم تو حیاط و صحبت کردیم. بعد -ن- هم بهمون پیوست. قضیه رابطه و پسرها و اینا بود. میگفتن که تو چی؟ من اینطوری بودم که من فقط تو زندگیم خوابیدم و غیر از اون هیچکاری نکردم. واقعاً از هر طرف به هیچکدوم از بچهها نمیخورم و سطح دغدغهم باهاشون کلی فرق داره. یکم بعد -ش- هم اومد. اینطوری بودم که کاش یا این بره یا من پاشم برم. اصلاً نمیتونم تنفرمو نسبت به آدمها نگهدارم. باید تنفرمو عق بزنم تو صورتشون تا نزدیکم نشن دیگه. بحث سر درس و کنکور و اینا بود. بعد میگفتن من واقعاً اونقدر که شما سخت میگیرید و از همهچیزتون میگذرید نیستم در قبال درس. باور نمیکردن و فکر میکردن دروغ میگم و زیر زیرکی میخونم. طبیعیام هست چون خودشون اینطوریان فکر میکنن بقیهام اینطوریان. داشت اعصابم بهم میریخت، هم به خاطر حضور -ش- و هم به خاطر حرفها و بحثهای مزخرفشون.
رفتیم تو کلاس و دوباره بحثهای بیمعنی. دیگه با مطی رفتیم تو حیاط و بهش گفتم کسی هست ازش وایب خوبی نگیری؟ گفت آره حس میکنم بعضیها از من خوششون نمیاد. گفتم منم همینطور. بعد قضیه جرئت حقیقت اون شب رو بهش گفتم و گفتم که از -ش- اصلاً حس خوبی نمیگیرم. در حقیقت خیلی ازش بدم میاد. بعد میگفت ما خیلی شبیه همیم، باهم مشترکاً از بعضیها حس خوبی نمیگیریم. میگفت اصلاً فکر نمیکردم انقدر باهات خوب بشم و بهت اعتماد کنم.
دیگه دیدیم که چای و شیرینی اوردن. من و مطی برداشتیم بریم تو کلاس که دیدیم -ص- اونجاست و چون قبلش یه حرفی زدم و گند زد به حالم، گفتم بیا بریم همون تو حیاط. رفتیم تو حیاط نشستیم پیش بچهها. فاطمه رفت کلاً جعبه شیرینی رو اورد و ریختن سرش. بعدم زنگ زبان و -ش- میگفت میخواد پیش من بشینه و اینطوری بودم که "مار از پونه بدش میاد دم خونش سبز میشه."
زنگم که خورد با مطی رفتیم بیرون و اون رفت و من موندم با یه عده از بچهها که چرت و پرتهای اینستاشونو بگن.
بعد بابا نیومد رفتم دفتر زنگ بزنم. کرمی گفت اول زنگ گوشیمو قطع کن بعد زنگ بزن. یهو معلم ریاضی پارسالمون گفت چقدر خوشگل شدی. همینطور عین اسکلا نگاهش کردم. بعد گفت از وقتی ماسکتو برداشتی خیلی خوشگلتر شدی. اینطوری بودم که مرسی چشاتون خوشگله. کرمی گفت کلاً خواستنیه، به دل میشینه. بعد معلم عربی تجربیها برگشت گفت ببینمت. یعنی سرخ شدمممم.
از -ش- بیش از حد تصور متنفرم. امیدوارم کارمای کارهاشو ببینه. واقعاً هر کی رو ببخشم -ش- رو نمیبخشم. یه طوری امشب رید بهم که یادم نمیره. سر یه جرئت حقیقت مسخره. میدونستم -ک- از من خوشش نمیاد، الآن مطمئن شدم. چرا سریع اوکی میدم؟ بعضی وقتها میگم کاش مامان واقعاً گوشی رو بگیره ازم تا حداقل از این لاشیها و بحرانهای روحی روانیشون دور باشم. دیگه حرف نمیزنم باهاشون. چه تو کلاس، چه توی گروه. متتفرم ازشون. کاش میشد دیگه مدرسه نرم.
کاش وسط بحث وقتی میخوام حرف بزنم، بغضم نگیره و صدام بلرزه. کاش بفهمن به اندازه کافی دچار فشار و سردرگمی هستم، انقدر با حرفهاشون سوهانِ روحم نباشن.
صبح رفتم داخل کلاس دیدم بچهها آهنگ گذاشتن و چیپس اوردن و در حال قر دادنن.
بچهها میگفتن بالاخره امروز میتونیم مامانت رو ببینیم، ولی گفتم مامان من نمیاد:)))
بعد گفتن که شما هم میتونید بیاید جلسه. معلم دینیمون از اینکه کلاسش گرفته شده بود، داشت میسوخت. هر چند که درسش رو پرسید. اونجا نشستیم و از اینکه مامان نیومده بود ناراحت بودم. نمیدونم چرا! یارو اومد یکم چرت و پرت گفت و فقط تجربیها فلان، تجربیها بیسار و رفت. ما واقعاً میخواستیم با پشت دست بزنیم تو دهنش که مرتیکه انسانیها چی؟
رفتیم سر کلاس تاریخ گفت که اول درس میدم بعد یهو چشمش خورد به من گفت سلام خوب شدی؟ آمادهای برای امتحان؟ بچهها بهت گفتن؟ و من هنگ کردم ولی خب وقت نشد و گفت جلسهی بعد:)))
محیط زیستم از دستمون عصبی شد گفت چرا هر دفعه درس نمیخونید؟ صدام زد و بچهها گفتن که خانم این به طور اختصاصی امتحان داشته نپرسید ازش.
متوجه شدم که بچهها به طور جدی دارن درس میخونن، جمعبندی میکنن و تست میزنن و من هنوز نمیدونم کیم؟ کجام؟ چیکار باید بکنم؟
زنگ آخر اسکل بازیهای مطی خدا بود و نمیدونم چرا به من ضایع میگه. من زل زده بودم بهش و اونم زل زده بود به من. خودمو بقیه رو واقعاً بیشرف میکنم.
اصلاً امروز رو دوست نداشتم. دیروز میخواستم علاوه بر اینکه روانشناسی میخونم تستهاشم بزنم و حتی خود روانشناسیام دو صفحهش موند که توی مدرسه خوندمش. صبح که رفتم دیدم بچهها میگن معلم ریاضیمون نمیاد انگار خورده زمین و اینا. دیگه از دفتر اومدن گفتن که نمیاد. بعد با مطی و -ش- و صبا و -د- رفتیم تو حیاط تا روانشناسی بخونیم. یه قسمت چس کردم و واقعاً کار بیخودی بود، دیگه چس نمیکنم به من نیومده. بعد یکم تست زدیم باهم و دهمها گفتن که معلم برگههاشو جا گذاشته و امتحان نیست. ازش معلم پرسیدیم و گفت فقط مال دهمها رو جا گذاشته و مال ما هستن. یه دور سرسری زدم از روی کتاب و امتحان دادیم، کلش تست بود و عین سگ پشیمون شدم که چرا دیروز تست نزدم. امتحان هم ۱۹ شدم. من واقعاً کورم:)))
این معلمه قشنگ تخریب میکنه. وقتی یکی سوال نمیدید و اشتباه میزد میگفت آخیش دلم خنک شد. یه جا هم بچهها داشتن تایپش رو در میوردن یهو گفت ولم کنید ول کرد رفت.
زنگ بعد دوباره کلاس نداشتیم. یهو فهمیدم که چون شنبه غایب بودم باید برای فردا امتحان تاریخ بدم. چنان فشاری بهم وارد شد. قشنگ منتظر یه علت بودم تا بشینم گریه کنم. -ص- میگفت اینو ولش کنید همینطوریه. خیلی ناراحت شدم. البته تقصیر خودمه که جلوی بقیه گریه میکنم. بعد رفتم بالای راه پله و نشستم به گریه کردن. -ن- اومد بغلم کرد و یه حرفهایی زد که خیلی قشنگ بودن. خیلی خوب تونست آرومم کنه ولی تو صداش بغض بود میدونستم چقدر دلش میخواد همین حرفها رو یکی بهش بزنه. بعد که رفتیم پایین پیش مطی و اینا. مطی و -ن- یه چیزی بهم گفتن، بعد گفتم خب به منم بگید چی شد؟ و نگفتن. نمیدونم به من اعتماد ندارن یا چی ولی حق میدم که شاید نخوان من بدونم. حس میکنم نسبت بهم بیاعتمادن و از من خوششون نمیاد. یه طور با عذابوجدان با من خوبن. از اینکه کسی بهم اعتماد نداشته باشه متنفرم:)))
باز بچهها یه چیزی گفتن -ن- ناراحت شد. رفتیم پشت مدرسه و سه تایی زل زدیم به آسفالت و سکوت رد و بدل میشد. یه جایی سر یه مسئلهای داشت با مطی دعوام میشد. میگفت منطقی باش نمیتونم بگم که نشده. گفتم این منطقی بودن نیست گاهی با اینکه میدونی واقعیت چیه باید یه حرفهایی بزنی به طرف که دلگرم بشه. اون خودش میدونه واقعیت چیه و چیکار کرده. نیومده پیش تو که اینا رو بهش بگی، اومده که کمکش کنی، دلگرمش کنی.
تا اینکه زنگ خورد و رفتیم سر کلاس جغرافی. بچهها داشتن هی به معلممون گیر میدادن که بهشون گفتم بچهها به خانم نگفتید شماها کمتر اردناشتا بدید. یهو خانمون گفت همین که این گفت، حرف منم بود دقیقاً. سر زنگ روانشناسیام کتاب بعضیها تو پنجره بود یهو خیلی جدی گفتم کتابهاتونو از تو پنجره بردارید که فردا نیاید بگید کتابم گم شد. یهو همه اینطوری بودن که چته؟
دوست دارم هی از معلم جغرافیمون سوال الکی بپرسم. انقدر قشنگ و با حوصله به سوالها جواب میده. یعنی این سوال رو برای من انقدر خوب و باحوصله توضیح داد که وای.
با اینکه بچهها خیلی بهش بیاحترامی میکنن و از خوب بودنش سواستفاده میکنن، حتی صداشم بالا نمیبره. این زن خداست!
روز بدی بود. روز خیلی بدی بود. ظهر نشسته بودم جلوی مامان. میگفت چته؟ گفتم خیلی خستهم. گفت منم همینطور یکم بخواب. در حالی که خستگیم اصلاً اون چیزی که مامان تصور میکرد نبود و حوصله اینکه بهش بگم هم نداشتم. حرفهای تکراری! خندهی تلخ:)))
-ن- امروز میگفت همهی ما همون اوّل متلاشی شدیم، تو تا الآن خیلی قوی موندی:)))
خیلی تلخ و ترسناکه که هر روز مثل شاخه و برگِ پاییز یکییکی پژمرده میشیم و پس میفتیم:)))
دیشب از شدت اون فشار کذایی ساعت ۸ خوابیدم. ۳ و نیم بیدار شدم. بایه وضعیت داغون کتابو باز کردم و فقط نگاهش کردم و بستمش. یعنی از اون لحظهای که چشمامو بستم تا خود صبح داشتم کابوس میدیدم و خیلی شب بدی بود. صبح با یه حال خراب رفتم مدرسه. دم در دیدم یهو صبا اومد بغلم کرد و بعد از اون همه فشار بغل به موقعی بود. همین که نشستم و بچهها میگفتن خوبی؟ دلم میخواست بزنم تو دهناشون. یهو پا شدم از کلاس رفتم بیرون. بعد -ن- اومد دنبالم، یکم تو حیاط نشستیم و گفت چی شده و این حرفها. بعد میگفت اگه گریهت میاد گریه کن خب. برای پیچوندن بحث بهش گفتم سرده بیا بریم داخل. بچهها رفتن سر صف و من تنهایی نشستم سر کلاس با یه حجم عظیمی از بغض. مدام تلاش میکردم که گریهم نگیره. یهو خانم میرزایی اومد و گفت چرا نیومدی صف؟ بعد همینطوری نگاهش کردم و یهو با چشمای اشکی گفتم میشه من نیام؟ و گفت که اوکیه نیا. سر کلاس جغرافی حالم خیلی بد بود. زنگ تفریح مبینا میگفت چی شده؟ فقط لبخند! بعد نشسته بودم روی صندلی معلم و سرم رو میز بود، -د- گفت داری به چی فکر میکنی؟ من انقدر ریدم. بهش گفتم چی کار کردی و اینا. بعد نمیگفت خودم حدس زدم. -ص- بهم میگفت تو اون آدمی هستی که کل کلاس میان حرفهاشونو بهت میگن. بعد -د- میگفت آره چون واقعاً به کسی نمیگه:)))
زنگ فارسی بود و داشتن از لیلی و مجنون میگفتن. بعد داستان زید و زینب پرسیدم و بعد خودم تعریفش کردم. خوشم اومد بچهها استقبال کردن.
زنگ تفریحم با -د- و صبا رفتم بیرون ببینم چه کرده و اینا. بعد حتی صباهم اومد راجب یه مسئلهای باهام صحبت کرد.
زنگ زبان یه سوال پرسید ازم و بعد گفتم که نمیتونم جوابش بدم. عصبی شد و گفت بعد دوسال زبان نمیتونی جواب بدی و فلان. گفتم نه نمیتونم و گفت پس از این به بعد نیا سر کلاسهای زبان. اون لحظه خیلی ناراحت شدم و دلم میخواست بهش بگم لعنتی از خدامه نیام سر کلاسهای مزخرف زبان. بعد گفت تلاش نمیکنی و از این حرفها. بعد خیلی ناراحت شدم و به مطی گفتم که بهم برخورد و صبا اینطوری بود که you are that girl و من اینطوری بودم که مرسی خب:)))
آخر کلاس موقع رفتن دیدم با یه حالت لبخندی نگاهم میکنه و گفت ناراحت نشی این حرفها رو بهت زدما. گفتم اوکیه و میدونم که ضعیفم. بعد گفت واقعاً حیفه تو که انقدر باهوشی هیچ تلاشی برای بهبود زبانت نمیکنی. میدونم که میتونی و اینا. من دوباره بغضی شده بودم و وای.
کارنامههای مهر و آبانم دادن که شدم ۱۹.۸۷. این معلم فنونمون جدی به قیافههامون نمره میده. همه ۲۰ بودن جز فنون و ادبیات. شدم نفر پنجم کلاس:)))
خیلی خوبه! کاش بتونم این وضع رو حفظ کنم.
دیگه زنگ بعدم رفتیم ورزش. با -ص- رفتیم دفتر کارنامه بگیریم از سرویس جا موندیم داشتن میرفتن. جا نبود بشینم دیگه مطی از ته داد زد اینا بذارید بیاد من براش جا گرفتم. حتی زنگ ورزشم رید بهم که بعضیها دیر سوار سرویس میشن و لباسهاشونو دیر عوض میکنن و کلاس مگه مسخره شماست و اینا. گگگ از ورزش واقعاً خوشم نمیاد.
حس میکنم مغزم داره متلاشی میشه. از صبح انگار فروپاشی درونی برام اتفاق افتاد. واقعاً خستهم. نیاز دارم برای یه مدت خودمو تو اتاقم حبس کنم و هیچ عالم و آدمی رو نبینم. فقط بخوابم. بعضی وقتها میرم رو یه مودی که یهو از همه بدم میاد، از همه بدون هیچ استثنایی. تو این موقع اگه یکی باهام حرف بزنه، پیام بده یا هرچی به بدترین شکل ممکن جوابشو میدم. امروز از صبح یه دور ریدم به همه. کاش تو این مواقع هیچکس نزدیکم نشه و سر به سرم نذاره، واقعاً دوست ندارم اون روی سگمو نشون بدم. شب سرمو گرفته بودم و تا یه نفر یه چیز میگفت و با کوچکترین اکتی دلم میخواست همهچیز و نابود کنم. دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم ولی متاسفانه گریههام تبدیل به سردرد میشن. واقعاً چرا کسی نمیفهمه؟! مامان بیشتر از همه میره رو مخم. بعضی وقتها یه حرفهایی میزنه که دلم میخواد خودمو بکشم از فشار. کاش هیچکس باهام حرف نزنه. کاش کسی تو کارم دخالت نکنه. واقعاً انقدر عصبیم که دهنم وا بشه، دودمان همه رو به باد میدم.
واقعاً تمرکز ندارم درس بخونم. سرم درد میکنه. حس میکنم عقبم از همهچیز. دلم میخواد به زمان بگم بابا وایسا ببینم دارم چه غلطی میکنم.
بچهها امروز میگفتن دیروز که نیومدی ما کمبود دارو داشتیم. حداقل خودت نمیای کیفتو بفرست:)))
-ص- و مطی میگفتن ما همه چیز و برای تو تعریف میکنیم ولی تو هیچی به ما نمیگی. چیزی نیست که بخوام تعریف کنم، من دست خالی میرینم تو زندگیم:)))
کاش بفهمه وقتی اینطوری خودشو به بقیه میچسبونه خیلی حقارت آمیز جلوه میکنه.
حاضرم برم مدرسه ولی تو خونه نمونم. مامان حتی منو بابت مریض بودنم هم دعوا میکنه. پیش دکتر زدیم به تیپ و تاپ هم. دکتره به مامان گفت شما بیرون باش. آخه قرار نبود اینو بگه، برای سرماخوردگی رفته بودم دکتر. الآنم که رسیده خونه به گوشی گیر داده. دلم میخواد هیچ آدمی رو نبینم. خستم از همه.
گوشام خیلی درد میکنه.
منم مثل تو لبخند میزنم و به خودم میگم: ناراحت نباش:)))
قشنگ از اون شبهاست که قراره یه کاری بکنم و عین سگ پشیمون بشم.
یه ویژگی عجیب دیگه که متوجه شدم اینه که چقدر مثل برنامه کامپیوتری عمل میکنم تو ارتباط اجتماعی. مثلا مغزم خیلی دقیق اطلاعاتی که بقیه از خودشون بهم میدن رو ثبت میکنه و طبق اونها تصمیم میگیره که خب حالا قدم بعدی چیه. بعد وقتی خود اون آدمها برعکس حرفی که خودشون زدن عمل میکنن ارور میدم:)
قشنگ اینجوریم که خب من که طبق قوانین تو بازی کردم چرا باز بازنده شدم؟
یعنی خوشم میاد با ذات -الف- رو به رو شده. این -الف- آدم نیست، یه کم شعور و شخصیت حالیش نمیشه. بهش گفتم دیدی -الف- چه طور آدمیه؟ دیدی ذات نداره؟ میگفت که -الف- گفته که تو همش ور دل اونی و براش کادو گرفتی و فلان. اینطوری بودم خب -الفِ- بیناموس! یازده ساله که با من دوسته نه توعه آشغال که یهویی اومدی و ریدی تو همهچیز. بعد میگفت که -الف- گفته اون چرا برای تولد من نیومد، چرا برام کادو نگرفت؟ من برای اون کادو گرفتم. و منی که میدونستم این حرفها رو پشت سرم میزنه. واقعاً پشیمون نیستم از کارم. من فقط خواستم رابطمو با تو لجن تموم کنم وگرنه مردشو خودتو کادوهاتو ببرن.
به -سین- گفتم که -الف- از همون اول از من خوشش نمیومد صرفاً چون دوست تو بود، با منم دوست بود.
زیاد تعجب نکردم چون من میدونستم -الف- چقدر لجنه.
میدونستم -سین- یه روز پشیمون میشه:)))
میگفت که رابطهای که زیاد توش قهر و آشتی باشه رابطهای که موندگاره. یادته من و تو چقدر دعوا میکردیم؟:)))
سعی کردم یه چیزایی بهش بگم که یکم حالش بهتر بشه و بدونه که من هستم.
دیروز ظهر نخوابیدم بلکه درسهام زیادن زودتر جمع بشن ولی نشستم به گریه کردن. اوسکلم من! بعد ساعت ۸ و نیم بود خوابیدم و ساعت ۱۲ بیدار شدم به درس خوندن. یعنی داشتم کلافه میشدم. از هر درسی یه ذره خوندم و کتابها رو بستم که صبح پاشم بخونم. صبح خوابم برد و اگه مامان صدام نمیزد به مدرسهام نمیرسیدم. مامان اینطوری بود خوش به حالت تو فقط بخواب. یه لحظه حس کردم وجودم نابود شد. اینطوری بودم که من اینجا دارم زحمت میکشما؟!
رفتم سر کلاس و دیدم که مطی حالش خیلی بده. دستشو گرفتم گفتم بیا ببینم چت شده تو، یهو بغض جلوی چشماشو گرفت. بغلش کردم یکم آروم بشه. دیگه کلاس شروع شد. طبق معمول از همه پرسید. زنگ بعد تاریخ نخونده بودم و اینطوری بودم که حالم از همتون بهم میخوره. پریا میگفت منم چهارشنبهها حالم از همه بهم میخوره. زنگ تاریخ بچهها رفتن تمرین. یه پنچ شیش نفر بیشتر تو کلاس نبودیم. دفتر جدید داده بودن و قرار بود نمرهها رو جا به جا کنن. گفتم که خانم میخواید کمکتون کنم؟! اینطوری بود که آره ممنون میشم. نشستم نمرهها رو جا به جا کردم. نشسته بودم سر صندلی معلم و موذب بودم. بهش گفتم خانم میشه شما بشینید من خیلی موذب میشم اینطوری. گفتم نه عزیزم داری زحمت میکشی بشین. نمرهها رو نوشتم و گفت آفرین چقدر سریع و خوب نوشتی. بعد میگفت باید یه چیزی برات بخرم برای یادگاری. بعد گفت براش دست بزنید.
زنگ بعدم این زنیکه ربات اومد، شانس گفت که المپیاد داشتیم فقط درس داد. سر کلاس محیط مطی میگفت منو کسید و چی میخونی؟ و پاره شدیم از خنده. از الآن به بعد منو کسید فحش جدیده. یعنی سر کلاس بچهها هر قرصی میخوان من از کیفم در میارم بهشون میدم. بعد اون روز میگفتن که سمباده داری؟ میگفتم آخه برای چی باید سمباده داشته باشم؟ میگفتن از تو بعید نیست.
زنگ بعدم که نشستیم تو حیاط و جشن و اینا. دیگه رفتیم سر جامعه. چقدر این زن ماهه. یعنی هر چقدر از این معلم بگم کم گفتم. اینطوری بود که من میدونم چقدر خستهاید پس بهتون اجازه میدم آزاد باشید و درس نمیپرسم. بعد مطی گفت بیا بریم باهاش حرف بزنیم. بعد رفتیم جلو و گفتیم خانم میخوایم باهاتون صحبت کنیم. یهو کل بچهها ساکت شدن و اینطوری شدن که مطی امروز چته؟! یهو مطی حالش بد شد زد زیر گریه. بعد از کلاس رفت بیرون. بچهها اینطوری بودن که تو میدونی چشه بهمون بگو. -د- میگفت این میدونه چشه به ما نمیگه. بعد بچهها میگفتن چرا هیچکاری براش نمیکنی چه دوستی هستی؟ من اینطوری بودم که خب چه کاری میتونم بکنم؟ دیگه رفتم دنبالش. یکم باهاش حرف زدم و معلممون اومد بیرون تا مطی صحبت کنه گفت توام باهام بیا. یکم صحبت کردیم و منم اون رگ عاقل بازیم گل کرد و یکم سسشر بافی کردم. بعد رفتیم سر کلاس و ادامه دادیم. میدونم مطی چشه و مشکلش از کجاست. دقیقاً اونطوری شده که من تابستون شدم ولی نمیدونم چطوری باید کمکش کنم و بهش بگم. لال میشم من.
امروز داشتن میگفتن که مبینا خیلی حسوده و فلان. بعد گفتن شما به چی حسودیتون میشه بعد گفتم من اگه یه آدم مال من باشه و بخواد مورد توجه بقیه باشه حسودیم میشه. بعد اینطوری بودن که آدمی که مال تو باشه؟ یعنی تو همچین آدمیام داری؟ بعد من هنگ کردم یه لحظه گفتم مگه چی گفتم. بعد میخواستم برم تو دیوار. خیلی گاف میدم جدیداً. کاش میمردم. هم نمیتونم احساساتمو بروز بدم هم وقتی بروز میدم میرینم.
خوشم نمیاد خودم رو به زور جا کنم. ترجیح میدم بشکنم ولی غرورمو زیر پا نذارم. من با تمام وجودم بهت محبّت میکنم، بدون هیچ توقعی چون دوستت دارم ولی هیچوقت محبّت از روی ترحم و عذاب وجدانت رو نمیخوام. شاید دارم اشتباهترین کار ممکن رو انجام میدم ولی از درون نابود میشم ولی موقعی احتیاج به بغل دارم سمت کسی نمیرم. دوست دارم سرم رو روی شونهی کسی بذارم امّا این کار رو نمیکنم. دلم میخواد دست کسی رو بگیرم امّا این کار رو نمیکنم. از محبّتها حالم بهم نمیخوره امّا اینطوری نشون میدم. میگم از زندگیم برو بیرون بود و نبودت برام مهم نیست ولی از درون التماست میکنم که پیشم بمونی. دارم از دوست داشتنت دیوونه میشم ولی حتی نمیتونم به زبونش بیارم. بعضی وقتها حس میکنم به خاطر همینهاست که قیدم رو میزنن. انقدر خستم که هر انتقادی ازم بکنی و بگی چرا اینطوریای میزنم تو دهنت و میگم ناراحتی گمشو ولی اینطوری نیست. کاش خودشون بفهمن که من در بیان احساساتم ناتوانم. کاش خودشون بفهمن من چی میخوام و چه حسی دارم.
به هر کی میگم من هیچکس تو زندگیم نیست و کسی رو دوست ندارم باور نمیکنن:)))
همه بهش میگن لاشی ولی من بهش حق میدم. آدم وقتی تمامشو برای کسی میذاره و اون طرف، یه نفر دیگه رو به اون ترجیح میده، انقدر شکسته میشه که میگه چرا من اینطوری نباشم؟! وقتی تمام دنیات یه نفر میشه و اون دنیا رو به تو ترجیح میده، میزنی به لاشیبازی. باید تجربهش کنی تا درک کنی. همهی کارها یه علّتی دارن دیگه؟! لاشی بازیام یه نوع عقدهست. اونی که باید دوست داشته باشه نداره و با یکی دیگهست و تو میخوای جای خالی اون رو با بقیه آدمها پر کنی ولی هیچ کدومشون جای اون رو برات نمیگیرن. کی گفته با لاشی بازی خوش میگذره؟ کی گفته لاس زدن با همه حال میده؟ فقط برای همون لحظهست. یهو به خودت میای میبینی حالت از خودت و تمام آدمها بهم میخوره. از لاشی بودن خودت حالت بهم میخوره؛ ولی کسی متوجه نیست و تو رو مقصر میدونن.
دیشب مطی زنگ زد و یکم از درسا پرسید و بعد گفت فردا قراره پیاده برم تو کسی میاد دنبالت؟ و منم گفتم که اوکیه منم میگم که نیان تا باهم بریم. بعد صبح تو مدرسه عین اسکلا بودیم، رفتم گرفتمش گفتم قضیه دیشبو توضیح بده. بعد حرف زدیم و رفتیم سر کلاس. معلم ریاضیمون یکم درس داد بعد یهو جلوی دهنشو گرفت و از کلاس رفت بیرون. یهو همه برگشتیم گفتیم حاملهست؟! و بعد همه جر خوردیم از خنده. یه چندتا از بچهها رفتن دنبالش ببینن حالش خوبه یا نه. ما هم نشسته بودیم و شر و ور میگفتیم میخندیدیم. -د- یه کلمه یاد گرفته بود تا آخر زنگ سر زبون هممون افتاده بود. یعنی خودمونو ساییدیم باهاش. برگههای امتحان ریاضی روی میز بود، -ش- برداشت اورد و -د- و صبا اینطوری بودن که تو سابقت خرابه دست نزن. بعدم اورژانس اومد و سرم و اینا برای معلممون. اون زنگو به واویلا بازی گذروندیم. زنگ بعدشم روانشناسی که اونم نپرسید و به خیر گذشت. زنگ بعدم باز با معلم ریاضیمون داشتیم که اومد سر کلاس. اینطوری بودیم که لعنتی برو خونتون استراحت کن. همینطور که با بچهها حرف میزدیم مطی گفت بیا بریم خونهی ما. گفت که یه روز دعوتت میکنم که بیای. بعد منم گفتم یه روز همگی بیاید خونه ما پارتی بگیریم. -ک- اینطوری بود که کی بیایم خونتون؟! زنگ تفریح ریخته بودیم وسط کلاسو انقدر رقصیدیم. یعنی حتی منی که هیچوقت نمیرقصیدم اومدم وسط و اصلاً اون زنگ خدا بود. مطی میگه خیلی از تو به مامانم گفتم. بعد میگفت تنها کسی که تو کلاس منو کشف کرد تو بودی. بعدم باهم راه افتادیم تو خیابون. بهش میگفتم چه حسی داری با من روی خشخش برگهای پاییزی راه میری؟! وای این لفظ چیز واویلا خیلی خوبه.
روزی که با معلمجغرافیامون داشته باشیم قشنگه. نشست باهامون کلی صحبت کرد و از امتحان نهاییها گفت و گفت که استرس نداشته باشید. اینا به جای اینوه به شما آرامش بدن، بدتر میترسوننتون. این زن انقدر ماهه!:)))
بعدشم گفت که داوطلب بیاید درس بپرسم و من و -مطی- رفتیم. و انقدر این زن ماهه که آدم با آرامش درس جواب میده. لعنتی:)))
بعد از زنگم با طبلِ تهی داشتیم. اومدا بود با افتخار از سلیطهبازیاش میگفت و بچهها اینطوری بودن که خانم شما چقدر ابهت دارید. خب مرض. چاپلوسهای مسخره. یعنی شانس گفت درس نپرسید و درسآزادم به من نرسید. من صبح ساعت ۴ پاشدم نوشتم. زنگ بعدم که مزخرفترین درس، یعنی زبان رو داشتیم که طبق معمول رید بهم ولی خب به کجام؟!
زنگ بعدشم ریختیم توی حیاط که بریم ورزش. بچههای ما فقط بلدن چرت و پرتهایی که تو اینستا برای هم میفرستن رو بیان تو کلاس بازگو کنن و هارهار بخندن. من و مطیام رفتیم بیرون وایسادیم و یکم سر به سرش گذاشتم. کنار هم وایساده بودیم، دهمیها میگفتن شما دوتا چقدر شبیه همین. نود درصد معلمها هم بر همین معتقدن و مارو اشتباه میگیرن.
دیگه رفتیم ورزش و چون دیر شده بود لباس عوض نکردیم و همون اولم منو از گروه داد بیرون. اینطوری بودم که نمیدادیام خودم نمیومدم. منم از خدا خواسته نشستم یه گوشه. بعد فهمیدیم اینایی که انتخاب شدن زنگ هنر باید برن تمرین. به بچهها میگفتم هیچوقت از بیاستعدادی خودم انقدر خوشحال نبودم. برای رفتن نشستم سر صندلیهای مدرسه یه زنجیرم گرفتم دستم و ادای این لاتارو در میوردم. هر کی رد میشد میگفتم جون چه دختری. بچهها پاره شده بودن از خنده. من خیلی بیادب و لاشی شدم جدیداً. کمال همنشین در من اثر کردهاست! یعنی پی بردم که هر لحظه با همونی که باهاش بهت خوش میگذره باش. مرسی از کسایی که اینو بهم یاد دادن. امروز که باهم صحبت میکردن، خودشون میدونستن که تا چه حد لاشیان. طرف خودش به من گفته من لاشیام، من گفتم نه تو لاشی نیستی. کاش میمردم من.
یه روزی تصور میکردم هفدهسالگی خیلی ازم دوره ولی الآن یه هفدهسالم. چه زود بزرگ شدی:)))
میدونی تنها چیزی که برات میخوام چیه؟! اینکه تویِ هفدهسالگیت قلبت نوازش بشه. آره تنها چیزیه که برات میخوام، چون میدونم چقدر نیازش داری.
تویِ هفدهسالگیت هم قوی بمون:)))
به رسم هرسال، تو فقط یه بار هفدهسالت میشه؛ ازش لذت ببر!:)))