3679| سوتی متحرک منم، بقیه ادان.

معلم زبان نهممون که از قضا جلوش کلی سوتی داده بودم و نصف کلاس‌هاشو پیچونده بودم و زبانم جلوش در حد چلغوز بود، امشب اومد خونه‌ی باباجون اینا و من حتی الآنم دست از سگ‌آبرو بودن خودم برنداشتم و تا اومدم ظرف تخمه رو بذارم از دستم افتاد و ریخت و نزدیک بود اشکم از شدت خجالت دربیاد‌. اونم اینطوری بود که منو دیدی هول شدی؟ کاش من می‌مردم.
اینطوری بود که اون سال تو منو نمی‌شناختی اما من تو رو می‌شناختم و اون لبخند کزکشانه‌ش رو تحویلم داد و اون لحظات کذایی زبانِ نهم برام تداعی شد.
کاش بره خونشون دیگه معذبم.

3678| یلدا یازدهم.

این معلم دینیمون خیلی نچسبه. امتحان روخوانیم رو ۳.۷۵ داد. بچه‌ها گفتن برو بهش بگو امّا حوصله‌ی منت‌کشی از این آدمها رو ندارم. نرجس می‌گفت "عاشقتم! هیچی برات مهم نیست". زنگ بعدم فیلم ترسناک گذاشتیم و با معلم تاریخمون دیدیم. -ن- با حنا برامون نقاشی کشید. تنها معلمی که گذاشت براش بکشیم این بود. کل زنگ تاریخ نشسته بودم تهِ کلاس، پاهامو دراز کرده بودم روی صندلی رو به روم و هندزفری گذاشته بودم. بعد مبینا اومد و اینطوری بود که با کی حرف می‌زنی؟ -گلپری جون- دیگه کیه؟:)))
مبینا و نرجس اومدن و گفتن که بذار عکس‌هاتو ببینیم، ناامید شدن چون هیچی عکس نداشتم. دیگه آخرش تصمیم گرفتم از پیله‌ی تنهاییم بیرون برم و رفتم آخرهای فیلم رو باهاشون دیدم. تا یه صحنه‌ی دردناک میومد همه اینطوری بودن که "ووووی چندشمون شد" من و -د- می‌خندیدیم و می‌گفتیم "وای خوشم اومد". بهش گفتم ما دوتا مریضیم که از این صحنه‌ها خوشمون میاد. بعد از فیلم کرم می‌ریختم به اونایی که می‌ترسیدن.
زنگ بعدم بچه‌ها گشنگی امانشون نداد و فاطمه رفت شیرینی‌هاشو اورد خوردیم. منم رفتم ردیف اول نشستم نه معلم می‌ذاشت گوشیمو دربیارم، نه می‌تونستم در بیارم. بس که تو حلقش بودم. زنگ که خورد سریع رفتم عقب نشستم، انگار محدود شده بودم. ظرف‌های شیرینی‌ها هم شستم. خیلی زشت بود نشسته بمونن توی دفتر.
زنگ بعدم دوباره نشستن فیلم دیدن. منم باز رفتم تو لاک خودم. فرش اوردیم و دراز کشیدم وسط کلاس. همه افتاده بودیم رو هم و فیلم دیدیم. فیلمه یکم چیز بود. اون بچه مودب‌ها رفتن بیرون. -ن- بهم گفت که "خیلی خوشبویی!" خوشحال شدم.
بعدشم زنگ زدیم که غذا سفارش بدیم. یه دعوایی شده بود. کنار نمیومدن باهم سر غذا. آخر سر هم کباب ترکی سفارش دادن. گله‌ای رفته بودیم دم در و حساب کردیم. مرد رو کلی معطل کردیم تا حساب کنیم چی به چیه. همونجا وسط حیاط نشستیم و غذا خوردیم.
بعدشم معلم اومد من و -ن- رو برد که برای المپیاد تمرین کنیم. نشستیم درس خوندیم، درحالی که بقیه داشتن می‌رقصیدن. بعدم دیگه رفتیم جشن. با -د- و مبینا نشسته بودیم کنار هم و تو اینستا فیلم می‌دیدیم. جر خوردیم از خنده. -د- یه طوری می‌خنده که آدم نمی‌تونه مقاومت کنه. بعدشم یکم سم گرفتیم. یه دختره بود از دهم‌ها خیلی خوشم اومد ازش. خیلی باحال بود. بعد که فال دادن بهمون -د- گفت نیتت چی بود؟ گفتم اینکه من و یه نفر دیگه از سینگلی در بیایم. بعد این اومد:
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کجا؟
تعبیرش خوب دراومد. ایشالا که از سینگلی در میایم:)))
بعد هم تولد پاییزی‌ها رو تبریک گفتن. خیلی خوشحال شدم.
این وسط مامان زنگ زد گفت بابات نیست خودت با یکی بیا. وسط سالن وایسادم به داد و بی‌داد و بعد نزدیک بود بزنم زیر گریه. از اینکه با یکی دیگه برم متنفرم. خیلی کوفتم شد همه‌چیز.
بعدم غذا و اینا خوردیم. رفتم سر میز کلاس پریا اینا با غذاهای کلاس خودمون باهاش معامله کردم.
معلم ریاضیمون غذاهاشو اورد و از غذاهاش برام ریخت. خوشم اومد مهربون بود.
بعدشم با بابای مطی برگشتم و ذوب شدم از خجالت.
کرمی دم در وایساده بود و می‌گفت از دست شماها من یخ زدم. گفتم که خانم کی مارو می‌بره؟ مامان بابای خودمم گردنم نمی‌گیرن:)))

3677

چقدر اشتباه فکر می‌کردم.

3676| دروغ کوچیک، بزرگ می‌شه.

دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم. خوابم نمی‌برد. قبل امتحان با -ش- شرط بستیم. می‌گفت مطمئنم -د- این دفعه ۲۰ نمی‌شه، من گفتم می‌شه. بعد گفت شرط می‌بندی؟ شرط بستم رو -د-. اینطوری بودم که ۲۰ نیاری کتابو می‌کنم تو جیبت. اون که ۲۰ شد و من شرط رو بردم اما خودم چیز شدم، امتحانم رو ۱۹.۵ شدم.
فارسی به خیر گذشت و نپرسید. این زنه زبانم امروز انگار مغزش پریود نبود، اخلاقش خوب بود.
زنگ ورزش رگباری رید بهم که تو نمی‌دونستی امتحان داری و نیومدی و فلان. سر پلانک امروزم رید بهم که ایشالا فلان شی تا یادبگیری فلان شی و اینا. منم بغض اومده بود تو چشام گفتم ایشالا بمیرم از دست تو یکی راحت شم. دو دقیقه پلانکو زدم. چشمامو بستمو آهنگ شادمهر رو خوندم، حتی می‌تونستم بیشترم برم اما دیدم -د- اومد پایین، منم اومدم.
صحبت بود سر خودمون بعد من گفتم که "من اینطوریم که اگه یکی دوستم داشته باشه و از من خوشش بیاد، فکر می‌کنم اسکله. من هیچی ندارم برای دوست‌داشتن."
-د- می‌گفت بهش کاری نداشته باشید این شکستنیه:)))

3673| دیگه نمی‌خوام کسی رو دوست داشته باشم.

وقتی هیچ‌ احساسی نسبت به کسی نداری، حالت خیلی خوبه. انگار خودت دوباره توی ذهنت بولد می‌شی.

3672| جوگیرم.

واقعاً دیروز با زجر درس خوندم، اصلاً دلم نمی‌خواست برم مدرسه. واقعاً توقع داشتم تعطیل بشیم. صبح که رفتم بچه‌ها می‌گفتن تغییر کردی بعد به این نتیجه رسیدن که موهامو بستم.
زنگ عربی یکم مرور کرد و دعوتمون کرد خونشون برای دعا‌. جدی بچه‌ها می‌خوان برن، من فکر کردم فقط در حد یه تعارف بوده.
زنگ بعدم ریاضی و اینا. این معلم ریاضی‌عه با من خوب شده. حس می‌کنم البته. سر کلاس ریاضی، ریاضی‌های -د- رو نوشتم. بعد -د- می‌گفت 'واقعاً آسمون باز شده و این اومده'. بعد داشت به -ک- می‌گفت که 'من اصلاً اینو نمی‌تونمش'. بعد برگشتم به حالت اون گربه‌عه گفتم "ها؟"
دیگه بعد از زنگ ریاضی‌ام رفتیم سر آش. من برداشتم آشو هم زدم و گفتم "یه حاجت خیلی بزرگ دارم اینکه زبان ازم نپرسه". بعد رفتیم سر کلاس زبان. منم یادم رفته بود قاشق بشقاب ببرم، نشستم عین بز نگاهشون کردم. دفترم گفت ما هرچی داشتیم، دادیم به بچه‌ها. حالا این هیچی دقیقاً اولین نفر خودمو برای زبان صدا زد. دلم می‌خواست گیسما بکشم. جدی قابلیت اینو داشتم که بزنم زیر گریه. اینطوری بودم که لعنتی من به هفت جد و آباد امام‌ها و پیامبرها قسم خوردم. البته مطمئن بودم صدام می‌زنه. -د- می‌گفت 'تو دیگه نذر نکن':))) ۱۹ گرفتم. گفت رو تلفظات کار کن. گگگ. بعدشم سگ شد گفت که شما درس نمی‌خونید و فلان. از ترم بعد پارتون می‌کنم. زنیکه پریود.
زنگ آخرم تاریخ داشتیم. این زن خیلی گله. خوشم میاد ازش. ولی باز سر تاریخ صدام زد منم فقط روخوانی کرده بودم. چه روز بلبشویی بود اصلاً.
کارنامه دادن. نفر نهم شدم تو کلاس. معدلم شد ۱۹.۶۵. پسرفت سگی داشتم. به هیچ‌ کجام نیست.

3671| حالوم بد.

کاش آفتابه بودم اما آدم نه.

برنامه درسی

-برنامه درسی-

تمرین‌های ریاضی
تاریخ(۸)
زبان(۲)
عربی(۴)

3668| آره.

خیلی خوشحالم که انقدر قوی شدی و می‌تونی به خودت غلبه کنی؛ دوست دارم:)

3667| همش کذبه!

وقتی گیر یه نفر بشم عالم و آدمم که جمع بشن حالم رو خوب کنن، نمی‌تونن:)))

+ دروغ گفتم.

3666| کمتر اظهار نظر کنیم.

ادامه

3665| :)))

بعضی وقت‌ها آدم با یه کلمه‌ی "خوبی" هم حالش خوب می‌شه:))
قشنگه یکی نگرانت باشه.

3664| برف.

برف میاد:)))

3663| دلم می‌خواد زار بزنم.

‌وای از وقت‌هایی که احساساتم بهم غلبطه می‌کنن، بدم میاد. از اون شب‌هاست که خودم رو به چوخ سگ می‌دم. می‌خوام با یکی حرف بزنم، بعد می‌دونم که حرف بزنم با کسی شرف خودمو می‌برم. حرف هم نزنم متلاشی می‌شم. دلم می‌خواد یکی بیاد بهم بگه که دوستم داره. شدیداً به این جمله نیاز دارم. وقت‌هایی که حالم بده، چرت و پرت زیاد می‌گم. باید دستمو ببندم یه چیزی نگم که بعد اورثینک کنم بابتش. حالوم بد.

3662

+ هنوز دوستش داری؟
_ نمی‌دونم؛ دوستش دارم؟ شاید دوستش دارم ولی نه مثل قبل!
+ به نظرم دوست‌ داشتنت الآن به مرحله پختگی رسیده.
_ می‌دونی چیه؟ بهتره اینطوری بگم که هنوزم دوستش دارم ولی پذیرفتم که نمی‌تونه فقط مال من باشه و من به بودنش و داشتنش دل نسپردم. اینطوری در آرامشم و عذاب نمی‌کشم.
+ وقتی علاقت همراه با عقلت پیش بره، آسیبش کمتره.
_ ولی من پشیمون نیستم. حاضرم بارها برگردم عقب و این دوست داشتن رو با تمام آسیب‌هاش تجربه کنم.
+ تو هیچ‌وقت آدم نمی‌شی!

3661

صبح دیر رفتم بعد کرمی داشت با چشماش منو می‌خورد. شر شده بود و طبق معمول ما قربانی بودیم. نمی‌دونیم چرا بچه‌هامون انقدر دوست دارن ابراز احساسات کنن.
امتحان ریاضیم رو ۲۰ شدم. اصلاً فکر نمی‌کردم که ۲۰ بشم. گفت که خیلی عالی بود از اونایی بودی که هم خوش‌خط نوشتی، هم مرتب و کامل. اینطوری بود که جز تو برای کسی آفرین ننوشتم.
زنگ روانشناسی‌ام نشستیم فیلم دیدیم. بعد توی کتاب نوشته بود که احمد: تخم‌گذار است. بعد من و مطی پاره شده بودیم از خنده. معلمه می‌گفت بگو ماهم بخندیم. بعد می‌گفت طبیعیه همه سر این می‌خندن. زنگ آخرم از اداره اومدن و چرت و پرت.
این دختره پریا انگار مشکل داره. خوشم نمیاد ازش.

برنامه درسی

-برنامه‌درسی-

روانشناسی۴

-روانشناسی۴-

کل سوالات۶۲
سوالات درست۶۱
سوالات غلط۱
زمان پاسخگویی۱۷min
درصد۹۷.۸

3658| ساقیِ لواشک.

یه چند وقت بود رفتار این معلم دینیمون باهام عجیب شده بود، بعد فهمیدم -سین- بهش آشنایی داده. دیروز با اینکه داشتم درست می‌گفتم براش، ایراد الکی گرفت. دقیقاً منم همون حرفی رو زدم که اون زد.
من برای امتحان فنون هیچی نخونده بودم، هیچی! امتحان نگرفت و به جاش یه سری تست داد بهمون حل کنیم. حتی نمی‌تونستم یه دونش رو بزنم. خیلی اوضاعم خرابه توی فنون. زنگ فلسفه‌ام بالاخره ازم پرسید. وقتی ازم سوال می‌پرسن هنگ می‌کنم. این معلم فلسفمون رو خیلی دوست دارم.
زنگ آخر از بقیه‌ی مدارس اومده بودن توی مدرسه‌مون. بعد من یه سری دانش‌آموز دیدم فرم‌هاشون شبیه فرم‌های جسی اینا بود. پرسیدم اینا کدوم مدرسن؟ گفتن که فرزانگان دوره اولن‌. باز من رفتم جلو گفتم کدوم مدرسه‌اید؟ بعد فهمیدم که از مدرسه جسی اینان ولی نهمن. یهو با یه حالت ناله‌طوری گفتم چرا هشتم‌هاتون رو نیوردید. بعد گفتن کیو داری تو هشتم؟ بچه‌ها می‌گفتن خواهرت تو این مدرسه‌ست؟ حالا جسی مطمئناً به یه ورشم نیست ولی خب. از مدرسه صبا ایناهم اومده بودن. تلاشی نکردم پیداش کنم اگرم بود زیاد واکنش خاصی در قبالش نداشتم، انقدر خنثی‌ست که سنگ رو یخ می‌شدم.
دیروز مبینا اینطوری بود که من خیلی ازت خوشم میاد. هر چی‌ام لواشک داشت داد به من. دیروز با خودش و دار و دستش زیاد معاشرت کردم. غزل سر کلاس جامعه مثل ساقیا لواشک می‌داد به من و مطی. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم وقت گذروندن با اینا بیشتر خوش می‌گذره تا با اون دسته از کلاس. یه لحظه رفتم اون‌ور حس کردم با نگاهشون دارن منو می‌خورن. می‌دونید دورویی زیاد توشون هست. قشنگ از دور که به روابطشون نگاه می‌کنم می‌فهمم چقدر سطحی باهم رفتار می‌کنن و عمیقاً از افراد نزدیک خودشون هم خوششون نمیاد. به من چه البته! ترجیح می‌دم نه این‌وری باشم، نه اون وری. یه سری‌ها خیلی رفتارشون زننده‌ست. مثلاً داره درس رو توضیح می‌ده، بهش می‌گی می‌شه یکم صداتو بیاری پایین‌تر؟ یه طوری که انگار ارث باباشو طلب داره می‌گه نه نمی‌خوام. یه طوری درسو توضیح می‌داد انگار دعوا داره. آروم بابا!
+ امروز الکی نرفتم مدرسه:)))

برنامه درسی

-برنامه‌درسی-

کل سوالات۴۹
سوالات درست۴۷
سوالات غلط۲
مدت پاسخگویی_
درصد۹۴.۶

3654| :))))

بعضی وقت‌ها وقتی به خودم و زندگیم که نگاه می‌کنم، دلیلی برای ادامه‌‌ی زندگی پیدا نمی‌کنم. الآن که دقت می‌کنم کلاً دلیلی برای ادامه‌ی زندگی ندارم، فقط بیشتر اوقات یادم میره بهش فکر کنم. چه‌جوری می‌تونم از زندگی و آدمهاش فرار کنم؟! از خودم چی؟!

3653| خزعبلات پارت nام.

می‌توانم بگویم امروز معجزه بود! به نظر من خیلی بستگی دارد "معجزه" را در چه چیزی ببینیم. هر روزی که درس نخوانده باشم و معلم درس نپرسد، برای من معجزه است. همین قدر مزخرف‌گونه.
قبل امتحان ریاضی بچه‌ها در حال تکاپو و در حال فهمیدن آخرین نکته‌ها بودند و من فقط یه گوشه نگاهشان می‌کردم و هیچ حسی نسبت به امتحان نداشتم. تنها حسی که داشتم، استرس زنگ بعد امتحان، زبان بود؛ بزرگترین کابوسم:)))
امتحان آسان بود و معلم آنقدر عجیب بود که خودش جواب سوال را برای بچه‌ها می‌نوشت. همه‌ی معلم تبریزی‌ها اینطوری‌اند؟!
گاهی اوقات حس می‌کنم اینجا یک شهر دور افتاده است. یک گوشه‌ی کوچک که از عالم و آدم دور و جدا مانده‌است. چقدر من را یاد خودم می‌اندازد:)))
و معجزه‌ی اصلی زمانی بود که معلم زبان به کلاس و آمد و گفت نمی‌پرسد. آنقدر واکنش نشان دادم که فکر کنم آبرویم را دودستی دست سگ سیاه زندگی‌ام دادم. اما خب نپرسیدن باعث نمی‌شود کلاس‌های زبان کابوس بودن خودشان را از دست بدهند. سرکلاس‌های زبان حس می‌کنم سلاخی‌ام می‌کنند. تا کمر در کتاب فرو می‌ورم و سر تکان نمی‌دهم. البته ممکن‌است که سر تمام کلاس‌ها اینگونه باشم. همیشه دوست داشتم از این دسته آدمهای فعال و از آنهایی باشم که حرفی برای گفتن دارند اما همه چیز که باب میل من نیست؛ حتی خودم هم باب میل خودم نیستم!
سر ریاضی با خانم -الف- هم که بچه‌ها مست می‌شوند و هر چرت و پرتی را بلغور می‌کنند.
-ش- می‌گفت یه پست در اینستا هست می‌خواهم برایت بفرستم اما فکر می‌کنم ناراحت می‌شوی. پست همان دختری که عصبانی است و می‌گوید من که عصبی نیستم. از خنده ریسه رفتم و گفتم خودم هم، یاد خودم افتادم. کاش کسی بود که خنده‌هایم را جدی نمی‌گرفت.
نمی‌دانم! هر چه آدم پیش‌تر می‌ورد، با آدمها صمیمی می‌شود اما من کاملاً برعکس هستم. هر چه جلوتر می‌روم گوشه‌گیرتر و تنهاتر می‌شوم. حتی کسانی راهم که یک روز در کنارم داشتم هم از دست می‌دهم. در واقع همیشه گمان می‌کنم زمان که بگذر، تمام می‌شود و می‌توانم من هم مانند بقیه باشم اما نمی‌شود. حتی از تمام آدمهایی هم که فکر می‌کردم برایم واقعی هستند هم قطع امید کرده‌ام.
کاش وجودم نداشتم. وجودم باعث تمام خستگی‌ها و آزارهایم است.

3652| باشه:))

گفتم که وای آبروی خودمو خودتو بردم. اینطوری بود که چه ربطی داره؟ به هم ربطی نداریم که. مگه خواهریم؟!
من: :)))

3651| خدا برسه به دادم.

من بعد از هر پنجشنبه جمعه: گوه خوردم دیگه گشاد بازی در نمیارم.
همچنان من:

3650

حس می‌کنم دوباره دارم برمی‌گردم به دوران کذایی بلوغ.

3649

با جسی رفتیم مغازه بعد کارت تراکنشش ناموفق بود. سه بار رفتیم و برگشتیم. مرده داشت هارهار بهمون می‌خندید. کل راه و حتی تو مغازه رو فیلم گرفتم و سم خالصه. یه کلی‌ام فقط تو آسانسور از این طبقه به اون طبقه می‌شدیم. (سرگرمی همیشگی من و جسی!) تو راهم یه چیپس گرفته بودیم عین اسکلا می‌خوردیم. ملت یه طوری نگاه می‌کردن بهمون. شالم افتاده بود، دستمم پر بود، بعد همینطوری انداختمش رو سرم و موهام به حالت فاجعه‌ای وزوزی شده بود. همین که در رو باز کردم وارد واحد بشم با یه پسره‌ای رو به رو شدم. شبیه جن زده‌ها بودم. فقط از کنارش رد شدم که ریختمو نبینه. وقت‌هایی که مثل آدمم سگ نیست، فقط کافیه یه روز شبیه اسکلا بیفتم تو خیابون تا کلی پسر بریزن بیرون. بعد می‌گم چرا سینگلم!

ادامه

3648

یعنی خوشحالم که امروز درس‌هامو خوندم و رفتم مدرسه، همه صدام زدن. زنگ تاریخ که امتحان‌ها رو داد گفت چرا ۲۰ نشدی؟ اینطوری بودم که من دو ساعت قبل امتحان خوندم ۱۹.۵ خداست برای این وضع. خیلی خوب تصحیح کرد خدایی. صدام زد برای درس و فقط خداروشکر کردم که درسو خوندم. بعد زنگ محیطم باز صدام زد. یکم حرف زدم از دیروز بعد بچه‌ها اینطوری بودن که قشنگ معلومه ناراحت شدی. ولی واقعاً منظورم کلی بود. داشتم خیلی معمولی حرف می‌زدم بعد اینطوری بودن که باز عصبی شد. شاید مشکل از تن صدام باشه. -ن- هم قبول داشت که واقعاً یه جاهایی نگاهمون سطحیه. داشتم به -ن- می‌گفتم که هیچ آدمی بد نیست همه یه روی دوست‌داشتنی دارن. بعد اینطوری بود که تو هر روز نمی‌گی از همه بدت میاد؟ بعد بحث سر تغییر بود، گفتم که چقدر نسبت به پارسال همه تغییر کردیم. مطی امروز می‌گفت ولی تو خیلی زود ناراحت می‌شی از حرف بقیه، این به بقیه هیچ آسیبی نمی‌رسونه ولی خودت اذیت می‌شی. اینطوری بودم اوکیه من دیگه عادت کردم.
صبا و -د- داشتن راجب یه موضوعی حرف می‌زدن باهم، بعد من اون ور با بچه‌ها بودم که یهو صبا گفت مثل اینکه "من" فلان. بعد -د- گفت که واقعاً اخلاقش خوبه، اگه یکم کمتر غر بزنه اخلاقش بهترم می‌شه. من:

3647

دیروز ظهر که خواب بودم خاله و دایی -ح- اومده بودن خونمون و مامان‌هم خونه نبود‌. بعد من اعصابم خورد بود، صدای خاله هم که می‌شنیدم یاد حرف‌هاش میفتادم. یعنی پتو رو کشیده بودم توی سرم که صداشون رو نشنوم. بعد دایی دستش رو گذاشته بود روی زنگ اتاق و شونصد بار این زنگ بی‌صاحابو زد. دلم می‌خواست بهش بگم تو شعور نداری؟ نمی‌فهمی شاید یکی خسته باشه؟ خواب باشه؟ انگار که به جای یه مرد زن و بچه‌‌دار یه بچه تازه به دوران رسیده‌ست. حالا بعداً هم می‌خوان بگن تو شعور نداشتی مهمون اومده از خواب پاشی بیای جلوشون. دیروز که مامان باهاشون صحبت می‌کرد، بابا می‌خندید و می‌گفت یکم دیگه حرف بزنن می‌ری همشون رو می‌بلعی.

برنامه درسی

-برنامه‌درسی-

محیط‌زیست(۴)
تاریخ(۷)
دینی(۱)

-۲ ساعت-

3645| قلبم چزیده.

خیلی دلم برای -سین- تنگ شده:)))

3644| انتقاد پذیرش باش!:))

امروز تولد غزل بود و تولد و بند و بساط داشتیم زنگ اول. امتحان روانشناسی‌ام خوب بود فکر کنم ۲۰ بشم. انشالله!
زنگ آخر انشاء داشتیم. بعد موضوع این بود که یه نفر رو توصیف کنید. گفتن که بیاید هم‌دیگه رو توصیف کنیم. بعد هر چقدر فکر می‌کردم نمی‌تونستم هیچ‌کدومشون رو رو توصیف کنم. اینطوری بودم که اکلیلِ آبی رو توصیف کنم. ولی انقدر فکر کردم که هیچی ننوشتم و دیگه وقت نداد بهم که بنویسم و نمره ازم کم کرد. -ص- رفت اون بالا و زد زیر گریه و بهش گفت خب این دفعه نمره ازت کم نمی‌کنم. یعنی به ولله اگه به اون نمره بده به من نده شر درست می‌کنم. فاطمه درمورد من نوشته بود و خیلی ناز بود انشاش:)))
بعد گفتن که بیاید بالای کلاس وایسید تا ازتون انتقاد کنن. بعد رفتم. اول از همه -ک- گفت که خیلی چسناله می‌کنی. اینطوری بودم کِی؟ من کی اومدم جلوی تو چسناله کردم؟ اینو قبلاً هم بهم گفته بود. بعد صبا گفت که خیلی نمی‌دونم چی‌چی‌ای و خیلی بدبینی. لعنتی من کجا بدبینم؟ من واقعاً آدم بدبینی نیستم:))) می‌گفت که صبح‌ها که میای تو کلاس اینطوری‌ای وای فلان و امروز فلان. بعد غزل گفت که نه اتفاقاً خیلی پرانرژی میاد ولی یکم رو خشمت کنترل داشته باش. بعد پریا هم گفت که آره عصبی و خشنی و اینا. نرجسم گفت در ظاهر خیلی خشنه باهامون ولی قلبش مهربونه. باز اینجا -ک- گفت حرف‌هایی که می‌زنه رو قبول نداره. -ن- یه چیزی گفت وقتی ناراحتی فکر می‌کنی حقت نیست ناراحت باشی و فلان. درست نفهمیدم چی گفت. از اون طرف طبل‌تهی هی می‌گفت پس زودرنجی. یعنی دیگه نمی‌تونستم. اونجا بودم و داشتم لبخند می‌زدم ولی داشتم خودم رو نگه می‌داشتم که نزنم زیر گریه. انگار کلاس داشت دور سرم می‌چرخید و صداهاشون دیگه برام ناواضح شده بود. رفتم نشستم و بغضم ترکید. فقط می‌خواستم اون زنگ لعنتی بخوره تا از این حال کثافت نجات پیدا کنم. مطی می‌گفت خب انتقاده دیگه چرا ناراحت می‌شی‌. اصلاً مهم نبود اونا چی می‌گن. من مشکلم همیشه با خودم بوده. من همینطوریش از خودم به شدت متنفرم، بعد کسی بهم چیزی می‌گه بیشتر از خودم متنفر می‌شم. قبول دارم درست می‌گن، قبولم دارم انتقاد پذیر نیستم ولی وقتی در معرض انتقاد قرار می‌گیرم حالم بد می‌شه. یه دوره‌ای از زندگیم انقدر درمورد ظاهرم و همه‌چیزم نظر دادن و تخریبم کردن که هر وقت اینطوری می‌شه دست و پاهام می‌لرزن. شاید جدی خیلی آدم لوسی باشم. پریا می‌گفت نمی‌شه بهش گفت "بالا چشت ابرو". این وسط مبینا می‌گفت خیلی دختر خوبیه خیلی:)))
کاری به خودم ندارم ولی بچه‌ها خیلی با صراحت و بالحن خیلی بدی انتقاد می‌کردن. انگار کل عقده‌ها و حرف‌های نزدشون رو می‌خواستن توی این انتقاد جا کنن و به هم بچسبونن. مخصوصاً صبا و -ک-. جدی می‌تونستم تو چهره‌ی بعضی‌ها متوجه بشم که چقدر ناراحت می‌شن. واقعاً خیلی از حرف‌هاشون درمورد خیلی‌ها صدق نمی‌کرد. من چیزی نگفتم. به نظرم شکستن کسی جلوی همه به منظور انتقاد اصلاً کار قشنگی نیست. یه چیزهایی رو به نظرم بهتر بود می‌ذاشتن فقط به خود اون فرد یا حداقل توی خلوت بهش می گفتن، نه جلوی جمع و معلم. مثلاً یه رفتارهایی فقط یه بار از یه آدم سر زده و همه‌ش اون رفتار بدش رو می‌بینن در حالی که در کنار اون ویژگی بود کلی ویژگی مثبت داره. من همیشه تو اینطور مواقع سعی می‌کنم جنبه‌ی مثبت آدمها رو ببینم چون هر کسی یه اخلاق بدی داره بدون استثنا، که توی بیشتر مواقعم نمی‌شه تغییرش داد فقط باید باهاش کنار اومد. جدی نباید توقع داشته باشی آدمها اونطور که باب میل توعه رفتار کنن. من هر چی‌ام که باشم از این لحاظ خودم رو تحسین می‌کنم. من واقعاً آدمها رو درک می‌کنم و شاید یه چیزهایی رو فراتر از بقیه می‌فهمم.
ولی به هیچ‌کس نباید اطمینان کرد. همون‌هایی که بهترین تحسین‌ها رو برات دارن، در این مواقعم سخت‌ترین انتقادها رو دارن. دقیقاً همون‌هایی که بهت نزدیک‌ترن، دشمن‌ترینن. پس نه با تحسین کسی خوشحال شو، نه با تخریب کسی ناراحت!
یه طوری بغضم گرفته بود ظهر که بابا و مامان اینطوری بودن که داری نگرانمون می‌کنی چی شده؟ گفتنش هم چیزی رو حل نمی‌کرد. می‌شد مثل تمام اون حرف‌هایی که به مامان زدم و تهش...
کلاً تصمیم دارم دیگه با کسی حرف نزنم. می‌خواستم از فردا چس کنم و با کسی ارتباط نگیرم ولی من برای حرف‌های آدمها خودم رو تغییر نمی‌دم، هر کی باهام مشکل داره خدا پشت و پناهش.
+ واقعاً اون لحظه نیاز داشتم یکی بگه بهم که کافیه‌م و همینطوری‌ام خوبم:)))