4139
گریهت برای چیه؟!
قبل از اینکه برم کلی دعوا و غرغر که من دیگه عمراً برم بیرون. اینجا کلاً یه ذره شهره و گم شدن نداره ولی من برای اینکه برم پارک مپ زده بودم. بعد یهو وسط آدمها میگفت به چپ بپیچ، یهو بقیه برمیگشتن که دیوونهای؟ و حتی با اونم گم شدم. منو برد پشت پارک و انقدر خلوت و خوف بود که داشتم میریدم. هیچوقت انقدر برای یه جا رفتن دهنم سرویس نشده بود. اونجا هم تنهایی با -ن- معذبترین بودم. اون حرف میزد و منم حرف خاصی برای گفتن نداشتم. بعد دقیقاً رو به روم دوتا دختر و پسر بودن که قشنگ رفته بودن تو هم و من فقط اونا رو نگاه میکردم. صبا هم همش میگفت که تو چرا انقدر دختر ساکتی هستی؟ و من در برابر تمام حرفها لبخند ملیح میزدم. انگار نشسته بودم وسط عذاب. معمولاً بشینی وسط دو نفری که خیلی باهم صمیمیان و حرف دارن، حس بدی پیدا میکنی. من اصلاً نفهمیدمشون و وقتی من یه چیزی میگفتم متوجه نمیشدن. این وسط یه فالگیرم اومد و گفت که فالتونو بگیرم؟ گفتیم نه. بعد گفت ایشالا بهش برسی. این دوتا هم گیر داده بودن به من که تو چرا هیچکسو نداری، ما میتونیم برات جور کنیم میخوای؟ و دیگه انقدر داشتم میچزیدم بینشون به اکبر گفتم که میشه به عنوان مامانم زنگ بزنی نجاتم بدی؟ و داشتم جر میخوردم از خنده. نجاتم داد واقعاً! بهترین قسمتش فقط همینجا بود! داشتم میریدم از خنده. توی راه انقدر تحت فشار بودم که فقط ویس میدادم حتی نمیفهمیدم چی میگم. انگار یه اسکلِ تازه از غار دراومده رفته وسط خیابون. من دیگه بیرون نمیرم. حوصله هیچچیز و هیچکسو ندارم. هم سن و سالام خیلی عجیبن! انگار هیچجوره بهشون نمیخورم.
-فقط فهمیدم که چقدر خوبه که بین کلاسمون که هر کسی تو یه سایده برای خودش، من بین هیچکدومشون نیستم و در عین حال با همشون اوکیم.
پشیمونم. یهو میزنم همهچیز رو خراب میکنم و فکر میکنم جبران میشه؛ ولی اینطوری نیست. هر چیزی که تا الآن سرم اومده حقم بوده. -من- بودن یعنی اشتباه بودن! نزدیکیِ من به بقیه اشتباهترین کار ممکنه.
نارنگی میگه: ستارههای دنباله دارو دوست دارم.
میگم: وقتی یه ستاره سقوط میکنه یکی میمیره.
مامان میگه: هر کسی برای خودش یه ستاره داره.
میگم: ولی من ماهو میخوام!
مامان میگه: ولی ماه از خودش نور نداره.
بعدش میگه: ماه هلال قشنگتر از ماه کامل نیست؟!
میگم: من شبی که ماه کامل بود به دنیا اومدم.
مامان میگه: ماهِ شبِ چهارده!
دیگه نمیدونم چی میشه که بحث به زندگی تکتکمون گره میخوره!
بهش میگم من بچگی خودمو یادم نیست ولی زندگی تو رو از برم. اون لحظه که زنگ زدم بابا و خبر دادم که دختری. اون لحظه که تا صبح توی بیمارستان با بابا توی ماشین نشستیم تا به دنیا بیای. تموم مریض شدنهات، مدرسه رفتنت، گریههات، خندههات و تا همین الآنت. تو توی بالا و پایین زندگی نبودی؛ وقتی اومدی که تقریباً همهچیز درست شده بود!
توی سرما و گرما با موتور جا به جا شدن نبودی. با خفت سوارِ ماشینِ عروس شدن، به خاطر اینکه ماشین نداشتیم، تو عروسی عمّه، نبودی. توی خونه در قرمزه که من به دنیا اومدم نبودی. توی اون خونه که حمومش مثل فیلم ترسناکها بود و اونور حیاط بود، نبودی. توی خونه در آبیها که از در و دیوار جک و جونور میریخت نبودی. تو اون خونهی جهنمی با اون صاحبخونهی روانیش نبودی. وسط حرفهای دری وری فامیل و سنگ انداختنهاشون نبودی. وسط گریههای مامان و دست و پا زدنهای بابا نبودی؛ و چه خوب که نبودی! چه خوب که نفهمیدی بابابزرگ وسط آوارگی، مغازه رو از بابا گرفت و در خونشو به روی ما بست! چقدر خوب که تو به جای من مجبور نشدی هر روز بری بشینی گوشهی ساختمون، وسط یه کلی اوستا، بنا، کارگر و منتظر باشی تا بابا کارش تموم شه! چه خوب که هیچوقت مجبور نشدی از ناچاری بری خونهی فامیل و توی نگاهشون فحشو ببینی! چه خوب که مریضیهای بابا و اشکهاشو ندیدی! چه خوب که توهینها به مامان و پس زدنشو ندیدی! چه خوب که مجبور نشدنی به دوستات بابت اینکه خونتون، خارج از شهره و وسط یه کارخونهی خراب شدهست، دروغ بگی! میدونی! بچه اوّلی بودن سخته. یه چیزهایی رو از پدر مادرت میبینی که هیچکس جز خودشون ندیدن و نمیفهمن. نمیگم فقط ما، نه! اتفاقاً هرکس تجربه کرده باشه میفهمه چی میگم. فقط من دیدم که مامان و بابا چهجوری همیشه پشت هم بودن و روی پای خودشون وایسادن. چهجوری تلاش کردن و هیچجا کم نذاشتن! فقط کاش همینو بفهمی!:)))
حس میکنم بیشتر از این توانایی درس خوندن دارم ولی انگار نمیخوام. یهو تو اوج خوندن اینطوریم که اگه نشد چی؟! امّا سریع پسش میزنم. واقعاً دارم سرسری میخونم، یهطوری که بگم من خوندم. کلاً همینم. همیشه سرسری میخونم که بگم خوندم و حس میکنم اینبار این روشش نیست. خوندن چیزهایی که قبلاً خوندی، تمرکز کمتری داره، چون حس میکنی بلدی. معمولاً یه چیزی رو بیشتر میخونم، بیشتر یادم میره. دارم سعیم رو میکنم که تا اواسط مرداد به ۸ ساعت برسم. البته من معتقدم مهم کیفته، نه کمیت ولی به هر حال. دیگه اینکه صبح زود برای درس خوندن اقدام نمیکنم، چون با شناختی که از خودم دارم، میدونم که اگه به خودم سخت بگیرم و بخوام خودمو بذارم لای منگه، یهو وسط راه تموم میکنم. مغزم فقط تا ساعت ۲ بعدازظهر فعاله، بعدش به طور جدّ خاموش میشه تا ساعت ۶ و ۷ عصر. تلافی بعدازظهر و صبح دیر بیدار شدن رو با شب تا دیر وقت بیدار موندن حل میکنم. این از این. معمولاً از اون تایم خاموش مغزم، برای فیلم دیدن استفاده میکنم و اینطوری خیلی خسته هم نمیشم. برخلاف شعارهای تمام مشاورها، ساعت خواب تنظیم شده و منظمی ندارم و قصد تنظیمم ندارم؛ چون سیستمم فعلاً اینطوریه و اوکیه. آزمون و کتاب و کلاس و دیگر موارد هم گذاشتم کنار و قصدی ندارم. واقعاً نمیدونم انقدر که خودسر عمل میکنم و به حرف کسی گوش نمیدم، به کجا کشیده میشم. سالهاست که قصد زبان خوندن دارم و اگه این تابستون زبان نخونم، سال دیگه جدی میفتم. -اگه امسالم نیفتاده باشم!-. توی تست زدن خیلی بیدقتم. بعد از اینکه تست و زدم متوجه میشم صورت سوال رو نخوندم. به این ریزکاریهای سوال هیچوقت دقت نمیکنم. واقعاً میام به اینا فکر کنم، یه لحظه به خودم میگم جدی کنکوریای؟! میگن کنکوریهای ۴۰۴ یه لحظه هنگ میکنم که منم هستم؟! خلاصه که منم و کنکور و یه حجم زیادی از بیخیالی!
من حقیقتاً تا حالا کسی رو نداشتم که تمام اتفاقات، حتی پوچترین و کم اهمیّتترینشون رو براش تعریف کنم. یعنی خیلی دوست داشتم که همچین آدمی وجود داشته باشه امّا بقیه رفتارشون یهطوری بود که بهم اون حس راحتی و امن بودن رو نمیدادن. برای همین توی بیشتر روابط من شنونده بودم و کسی به حرفهام توجه نمیکرد. تا حدودی خودمم آدمیام که با به هرکسی چیزی رو نمیگم؛ ولی من یه موردِ استثنا دیدم که میتونم راجع به هر چیزی، از ترک دیوار تا مسائل عمیق صحبت کنم و اون آدم انقدر پایهست که واقعاً توی همهچیز همراهه. توی تمامِ خندهها، گریهها و بالا و پایینیها هست و حس امن بودن میده. حقیقتاً تنها آدمیه که انقدر منو میفهمه و یه منبعِ تمام نشدنی از خوبیهاست!🌱
-اکبر قشنگه نه؟!
| فنوندهم درس(۱) | ۵۰تست | ۹غلط | ۱نزده | ۷۴٪ | ۳۶min | ۱hو۱۰min |
| فنوندهم درس(۲) | ۲۷تست | ۳غلط | ۰نزده | ۸۵.۲٪ | ۱۴min | ۳۰min |
| جامعهدهم درس(۳) | ۴۲تست | ۵غلط | ۰نزده | ۸۴.۱٪ | ۱۸min | ۱h |
| جامعهیازدهم درس(۱) | ۴۹تست | ۱۱غلط | ۰نزده | ۷۰.۱٪ | ۲۵min | ۴۵min |
| منطق درس(۲) | ۷۴تست | ۵غلط | ۱نزده | ۸۹.۶٪ | ۳۵min | ۱hو۲۰min |
| جمع | ۲۴۲تست | - | - | - | - | ۴hو۴۵min |
- برای شروع خوبه.
عمّه میگفت ببخشید امشب مجبور شدی تنها بشینی. حالا هر شب - سین- رو با مامانش میدیدم اینجا، امشب نیست. بعد میگه حالا بهش پیام بده تا دفعهی بعد بیاد انقدر تنها نشینی. از اونور مادربزرگ میگه تویی و یه -سین-، دیگه هیچ دوستی نداری. دوباره عمّه میگه توی مسافرتم از همه تنهاتر بود. و من فقط با یه لبخند تلخ نگاهشون میکنم و چی بهتر از سکوتی که پر از حرف نگفتهست؟!:)))
میدونی خیلی وقتها یه چیزی میشه و تو با خودت میگی تحمل کن، دفعهی اوّل که نیست! و همین بیشتر تو رو میسوزونه؛ همین تکرار مکررِ مرده و زنده شدن.
| عربی دهم درس(۲) | ۲hو۲۰min | ۷۸تست | ۱۰ غلط | ۳ نزده | ۷۹.۱٪ | ۱hو۱۰min |
| جغرافیا یازدهمدرس(۱) | ۳۰min | ۳۲تست | ۸ غلط | ۰ نزده | ۶۶.۷٪ | ۱۳min |
| جمع | ۲hو۵۰min | ۱۱۰تست | - | - | - | - |
دیشب ساعتهای چهار و اینورا بود که از خواب پاشدم. تمام چزیدنها، همون لحظه جمع شد. حس میکردم یکی پاشو گذاشته روی قفسهی سینهم؛ داشتم خفه میشدم. از شدت بغض، گلوم داشت میسوخت؛ ولی نمیتونستم گریه کنم. حتی شبش هم چیزیم نبود. الآن حس میکنم تمام انرژیم ازم گرفته شده. سردم درد میکنه، گلوم گزگز میکنه و قلبمم سنگینه.
در حالی که فکر میکنی، بعد از چندسال دیگه یادش نمیفتی و تموم شده؛ یهو، یه جایی، با نامربوطترین چیزها یادش میفتی.
- اگه آدمها مثل یه خونه باشن، من برای داغون کردنش یه آجرشو بر میدارم ولی تو با بولدوزر تخریبش میکنی.
یه سری از خوابها چقدر عجیبه! انگار قشنگ میتونی حسشون کنی و تا یه مدت زیادی درگیرت میکنن.
| ریاضی دهم درس (۱) | - | - | - | - | - | - |
| عربی دهم درس (۱) | ۱h و ۳۰min | ۷۳ تست | ۱۲ غلط | ۴ نزده | ۷۲.۶٪ | - |
| منطق دهم درس (۱) | ۴۵min | ۹۰ تست | ۷ غلط | ۱ نزده | ۸۸.۵٪ | ۲۹min |
| فنون دهم درس (۱) | - | - | - | - | - | - |
| فنون دهم درس (۲) | - | - | - | - | - | - |
| جمع | ۲h و ۲۵min | ۱۶۳ تست | - | - | - | - |
- درس خوندن واقعاً سخته! میدونم بده ولی قول میدم بهتر باشم و بیشتر تلاش کنم.
بارون گرفت. یه لحظه انقدر شدید شد و هوا سرد شد که حس کردم پاییزه. حس کردم روحم تازه شد. رفتم نشستم زیر بارون، خیسِ خیس شدم. این هوا واقعاً خوبه. از بارون خوشم میاد:)))
اصلاً حس و حال درس خوندن ندارم ولی میدونم اگه یه روز نخونم، دیگه نمیخونم. فقط اون لحظه که درسات تموم میشه، همه رو تیک میزنی، لذت بخشه.
یه سری از آدمها تا خسته میشن، تا میبینن اذیت میشن، رها میکنن. ولی من نمیتونم؛ چون تحمل اذیتهای کسی که برام مهمه، راحتتر از رها کردنشه. مگه تا لحظهی آخر نباید براش جنگید؟! مگه نباید چون دوستش داری اخلاقهای بدش رو تحمل کنی؟!
آدمها عوض نمیشن. حتی اگه بگه به خاطر تو عوض میشم هم، ذاتشو نمیتونه به خاطر تو تغییر بده. اگه یکم بهت عادت کنه، براش عادی بشی، دوباره همون آدم سابق میشه. تو هم نمیتونی تغییر کنی. ذات ذاته، عوض نمیشه.
ولی من همیشه بدترین اخلاقها رو تحمل میکنم. نمیذارم برم. نمیگم بده. چون کسی رو دوست داشتم باشم، بدیهاش رو نمیبینم. باهاش کنار میام. من هیچوقت مشکلات بقیه رو چسناله تلقی نمیکنم. مشکلات هر کسی مهمه. هر کسی به اندازهی ظرفیتش، با مشکل رو به رو میشه. کوچک شمردن مشکل بقیه درست نیست. هیچوقت نگفتم مشکلاتش رو برای من میاره. گفتم حتماً بهم اعتماد داره. کمکش میکنم. مگه عشق برای این نیست که کنار هم همه چیز رو بسازید؟! خب وقتی دوستش داری، تو و اون نداره. مشکل اون مشکل توام هست. چون از مشکلی که دست خودش نیست، خسته شدی، باید بری؟! اگه تویی که دوستش داری این کارو بکنی، بقیه چی؟! نمیدونم. ولی تا وقتی که به چشمم همون آدم بمونی، من برات هرکاری میکنم. حداقلش تنهات نمیذارم.
یه سری از مشکلات و دغدغهها رو میبینی، بعد با تمام وجودت درکشون میکنی؛ چون توام یه زمانی اینها رو گذروندی. مثلاً یه سری از دغدغههای همسنهامو من خیلی وقته گذروندم و میشه گفت تا حالا دیگه باهاشون کنار اومدم. میدونی اینکه یه سری چیزها رو خیلی زودتر از سنت بفهمی، خیلی عجیبه. یهو به مشکلات بقیه که نگاه میکنی، میبینی تکتکشون رو میفهمی و درک میکنی. شاید واقعاً غیرمنطقی به نظر بیاد ولی اون روز که ریحانه ازم پرسید، بچگیت بهتر بود یا الآن؟! میخواستم بگم دوتاش از نظر من یهطور بود. همونقدر که اون موقع میفهمیدم، الآن هم دارم میفهمم.
یه سری از حرفها رو که بزرگترها بهم میزدن رو نمیفهمیدم ولی الآن میفهمم؛ چون درک هر چیزی یه سنی لازم داره.
امروز نه آغاز و نه انجام جهاناست
ای بس غم و شادی که پس پرده نهاناست
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زماناست
تو رهرو دیرینهی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشاناست
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته رواناست
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چلهی این کهنه کماناست
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشاناست
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچهی ایام دل آدمیاناست
دل بر گذر قافلهی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کراناست
ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی؟!
دردیست درین سینه که همزاد جهاناست
از داد وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصلهی دست و زبان است؟!
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جاناست
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجیست که اندر قدم راهروان است
-هوشنگابتهاج-
شب یه خواب راحت داری. صبح پا میشی. صبحانهتو میخوری. کارهاتو انجام میدی. درست رو میخونی. حتی به فیلم و آهنگهات هم میرسی؛ و همهچیز به نظر مطلوب میرسه. امّا به انتهای روزت که میرسی، میفهمی انگار یه چیزی کمه. درونت یه چیزی که باید باشه نیست و اون لحظه تمام معیارهای مطلوب بودنت زیر سوال میره. حتی ممکنه یهو به چیزهایی که تموم شده بود هم، فکر کنی. و توی این لحظهست که میفهمم که من چیزی جز درس خوندن ندارم و هرچند سخت و طاقت فرساست، امّا ادامه میدم.
| جامعه دهم درس(۱) | ۵۰min | ۳۱ تست | ۴ غلط | ۰ نزده | ۸۶.۷٪ | ۱۸min |
| جامعه دهم درس (۲) | ۵۰min | ۳۹ تست | ۱۲ غلط | ۰ نزده | ۵۹٪ | ۲۵min |
| جغرافیا دهم درس (۱) | ۴۰min | ۳۵ تست | ۴ غلط | ۰ نزده | ۸۴.۸٪ | ۱۲min |
| جغرافیا دهم درس (۲) | ۴۰min | ۳۹ تست | ۳ غلط | ۰ نزده | ۸۹.۷٪ | ۱۲min |
| تاریخ دهم درس (۲) | ۳۰min | ۳۳ تست | ۲ غلط | ۰ نزده | ۹۱.۱٪ | ۸min |
| جمع | ۳h و ۳۰min | ۱۱۷ تست | - | - | - | - |
-چهطوری کنکوریها روزی ۱۰ ساعت درس میخونن؟! من حس میکنم از صبح تا حالا درس خوندم، ولی فقط شده سهساعت:)))
| تاریخ دهم درس(۱) | ۲۷ تست | ۱ غلط | ۹۵.۱٪ | ۹min | 1h |
-واقعاً عملکردم عالیه فقط یه ساعت درس خوندم:)
هر وقت فکر کردی این با بقیه فرق داره، همون لحظه بزن تو دهن خودت. فقط باید دورو باشی.
صبح رفتم مراسم تقدیر برای مسابقه. با -د- قرار گذاشته بودیم که باهم بریم. بعد اونجا جمعیت خیلی زیاد بود، برای یه عدهی زیادی اصلاً جا نموند. -د- کلاً یه آدم خیلی تو چشمیه و با همه میجوشه؛ به خاطر همین رفت ردیف دوم نشست. برای منی که دوست دارم از جمعیت دور باشم و دوربین تو دهنم نباشه، خیلی سخت بود. بعد دم به دقیقه با گوشیش یهویی عکس میگرفت، من قیافم خیلی تخمیه، دیگه عکس یهوییام باشه دیگه هیچی. جشن واقعاً افتضاح بود. من نمیدونم چرا وقتی نظم ندارن جشن میگیرن. ابتدایی و دبیرستان و همهی رشتهها رو باهم قاطی کرده بودن. خب نه اون مکان گنجایش داشت، نه اون زمانی که کلی با تاخیر شروع شد. این معطل شدن اصلاً به کنار، حداقل جایزهی خوب ندادن، یه تقدیر درخور ازمون میکردن. هممون رو بردن بالا و حتی جایزه هم بهمون ندادن. من خیلی بیشتر از این عصبی شدم که مدرسهی ما بیصاحاب بود و کسی باهامون نیومد. به خاطر همین جایزه رو دادن دست بچهها و بچهها هم چندتا چندتا برداشتن و کلاً به بعضیها جایزه نرسید. من و -د- هم زنگ زدیم مدرسه و گفتیم. به همین بهونهام شده سال دیگه نمیرم مدرسه. واقعاً وقت تلف کردن بود.
از صبح که رفتم بیرون، الآن تازه اومدم خونه. ریحانه مهمونمون شده برای چند روزی. امشب در تعامل با شوهرعمه و برادرش، یکمی کوردی یاد گرفتم. جالب بود!
بابابزرگ واقعاً از اون آدمهاست که همیشه حرف برای گفتن داره. اطلاعاتش تحسین برانگیزه!
برای بچهها هزار و یکشب خوندم:)))
اصلاً آدمی نیستم که بهم بیتوجهی بشه و من اهمیت بدم. یه بار اهمیت میدم، دوبار اهمیت میدم، دفعهی سوّم من بدتر از تو بیتوجه میشم. بعضیها چون بهشون یکم احترام میذاری و محبت میکنی، هوا برشون میداره. من آدم مغروریام و از تنها چیزی که نمیترسم تنهاییعه. در برابر من از این کارها نکنید که از حوصلهی من ردّه.
هیچوقت نفهمیدم چرا این زنهایی که شوهرشون اذیتشون میکنن، تحمل میکنن. یعنی چی که به خاطر آبروم و بچههام وایمیسم پای زندگیم؟! اگه آبرو و بچهت مهمه باید این مرد لجنو ول کنی. خیلی عصبی میشم اینا رو میشنوم. اصلاً منطقی نیست. بعد اطرافیان بیشتر اینو تاکید میکنن که آره به خاطر آبروت بمون سر زندگیت. مگه چندبار میتونه زندگی کنه که انقدر خودش رو محبوس کنه؟! بعد یه عدهی احمق میگن تقصیر خود زنست. کی درست میشه این وضع؟! کی میشه فهمید هیچ تفاوتی بین زن و مرد نیست؟! این خیلی اذیتم میکنه.
امشب خانوادگی رفتیم پیادهروی. بعد اینجا در حالت عادی، شهر ارواحه؛ چه برسه به ساعت ۱۰، ۱۱ شب. یعنی هر کس رد میشد یه طوری نگاه میکرد. ولی خب خیلی باحال بود. دیدی با کسی میری مسافرت باهاش راحتتر میشی؟ حس میکنم خیلی با عمه و شوهر عمه اخت شدم. شوهر عمه میگفت میخواید بچهها رو ما ببریم؟ گفتم یا همه هیچکس!:)))