من متاسفانه مثل مامانم از خودگذشته و آروم نیستم. یکی بخواد پا روی دمم بذاره، پاشو میشکنم. هر کاریام که بخوام میکنم و برام مهم نیست بقیه چی میگن. دیگه دختر خوب بودن بسه، هر چند که تا الآن فقط داشتم تلاش الکی میکردم و از همون اولم آدم بده ماجرا من بودم.
در حالی که همهی دانشگاهها اعتراض کردن. دانشگاه فرهنگیان تصمیم گرفته حضوری بشه چرا؟ چون ما همیشه باید آماده باشیم و معلمیم بار علمیمون نباید کم بشه. سیک د تیر واقعاً. با یه مشت بیمایه ما شدیم همدانشگاهی.
آقا من دیشب خواب دیدم که برای من خواستگار اومده. بعد که رفتیم باهم حرف بزنیم بهش گفتم که من هنوز آماده ازدواج نیستم و اینا و دست به سرش کردم. بعد بابام خیلی خوشحال شد از اینکه ردش کردم. [بابام تو بحث خواستگار دست کمی از نقیمعمولی نداره].
دیشب مامانم از در اومد داخل و گفت «ریدم تو این فامیل!». بهش گفتم دیدی من درست میگم؟ گفت نه تو همیشه فکر میکنی خودت درست میگی. [ولی ته دلش قبول داشت که من درست گفتم].
ذات نریمان واقعاً. به فامیل هیچجوره نمیشه اعتماد کرد. تا به نفعشه فکوفامیلا خوبن و اگه نری آدم چسی هستی؛ ولی وقتی خودش رو مود نیست رفتن به مهمونی خیانته. سیکتیر بابا.
من هر روز ساعت هفتونیم بیدار میشدم، کلاس ساعت هشت شروع میشد، امروز که من گفتم لابد اینم مثل بقیه هشت میاد، هفتونیم اومد. غزل واقعاً سیشتیر. اون نمیومد سرکلاس زنگش میزدم حاضر شه، امروز که من کلاسمو یادم کردم، اون هیچی نگفت. عمراً دیگه بهش بگم.
یه روز یه لاکپشت بهش گفت: "چرا همش تنهایی؟"
ماهی گفت: "ماهیای دیگه منو نمیبینن."
لاکپشت گفت: "شاید چون تو زیر آب عمیقی."
شاید مسخره و تینیجری به نظر بیاد ولی یوتیوب و فیلمهام دوستهای خوب و همیشگی من بودن. واقعاً تو اوج ناامیدی کنارم بودن، درکم کردن، پا به پاشون خندیدم، گریه کردم، انگیزه گرفتم ازشون. عاشق یوتیوبم[🩵].
ببین! مشکل من اینه که خودمو نپذیرفتم و برای همین اعتماد به نفس ندارم، وگرنه خیلی آدم کسشرتر از من وجود داره.
شاید یه روزی منم رسیدم نه؟! ببین منطقی باشیم الآن به نقطهای رسیدم که مامان و بابام خیالشون مطمئنه و شاید الآن بتونم کار خودمو بکنم. ببین الآن خردهچیزهاشم واسهی شروع دارم نه؟ [فکر کنم البته!]. من علاوه بر این شخصیت واقعیم، همیشه یه شخصیت مجازیام داشتم. میدونم شروعش عجیب و سخته! و خیلی احتمال داره با شکست مواجه بشه ولی حداقل شروعش کردم. نمیدونم! هم امیدوارم و میگم شاید بشه و هم ناامیدم میگم چی پیش خودت فکر کردی؟!
زر میزنم. من هنوزم از اینکه بین آدمها پذیرفته نمیشم ناراحتم. حس تنهایی و بخبخی [الفو!] میکنم. خیلی تنها و ناراحتم. چرا همه رفیق دارن من نه؟ حس میکنم زشته توی نوزدهسالگی یه آدم درست توی زندگیم ندارم و حتی اینکه هنوز دنبال دوست میگردم. حتی توی تیکتاک هم اونجایی که گفته بودن کامنت بذارین، تا یکی ریپ بزنه، جز یه محمدرضا نامی که ایگنورش کردم [ناخواسته بود البته! همون لحظه تیکتاکم تصمیم گرفت دیگه بالا نیاد!] کس دیگهای نیومد. میخوام بگم مهم نیست، من تنهاییام از پسش بر میام ولی اون اکیپ کولی که قراره باهاشون از خنده و خوشگذرونی جر بخورم کو؟ مشکل از منه که با بقیه نمیسازم؟ یعنی هیچ آدم بساز با منی وجود نداره؟ ناراحتم[🥲].
واقعاً خدا خوب ترکیب میچینه. یه مشت خایمالو گذاشته باهم عشق میکنن. متنفرم ازشون. آقا اونا رفتن سفر زرت و زرت استوریو فلان. خب بدبخت اگه رفتی زیارت شوآفت چیه؟! تو که ادعای خدا پیغمبریت میشه زیارتتو بخون. بعد چهجوری نت داری استوری بذاری، نت نداری انتخاب واحد کنی؟ من چی میگم وسط اینا! چرا همیشه سسکچاپ رو قرمهسبزیام؟! خیلی غر میزنم میدونم.
حس میکنم دیگه توان استرسهای سنگینو ندارم. انقدر خستهم که نگو. انگار کل راه رو دویدم و الآن بهم گفتن مسیرتو اشتباه اومدی. الآن میخوام همونجوری خسته بشیم وسط راه و گریه کنم.
اینکه تا حالا کلی پول به هدیه دادم و پس نداده و باز ازم پول میخواد و من میدم عجیبه. پول مهم نیست! عجیب اینه که نمیدونم چی برای هدیه به حساب میام. دوست؟ کیف پول؟ یه احمق؟