3535| سخته.

نارنگی می‌گفت آتنا خیلی داره اذیتم می‌کنه، از فردا دیگه باهاش نمی‌گردم‌. بهش گفتم می‌دونستی اینکه راحت می‌تونی بیخیال آدم‌ها بشی، یه ویژگیِ خیلی خوبه؟! من حتی اگه طرف بدترین ضربه‌ها رو بهم بزنه، نمی‌تونم بیخیالش بشم و بازم تهِ وجودم حسش می‌کنم. مامان می‌گفت منم همینطور!:)))

برنامه درسی

-برنامه درسی-

جغرافیا
زبان_
حفظ شعر

3533| :in fact

اکثر عذرخواهی‌هایِ زندگیمون از روی دوست داشتن بوده و نه اینکه واقعاً اشتباه کرده باشیم.

3532

سرم درد می‌کنه. شدنیه الآن بخوابم، ساعت ۱ پاشم درس‌هامو بخونم؟! ان‌شاءالله که شدنیه. من جدی باید یه فکری به حال خودم بکنم. این بی‌خیال شدن یهوییم برای خودمم عجیبه.

3531| نیازمندِ بغل.

بیا بشین کنارم تو بغل هم گریه کنیم:)))

3530| هیچی از هیچ‌کس بعید نیست.

من نمونه‌یِ بارز - مثل روانشناس‌ها حرف بزن، مثل یه روانی عمل کن - هستم. اون حرف‌هایی که همین امروز داشتم به بقیه می‌زدم رو الآن باید یه دور برای خودم مرور کنم؛ ولی متاسفانه برای خودم جواب نمی‌ده.

برنامه درسی

-برنامه درسی-

امتحان دینی
فلسفه
جامعه‌شناسی_

3528

واقعاً باید عربی رو بیشتر می‌خوندم. بعضی وقت‌ها خیلی به خودم مغرور می‌شم. امتحانش واقعاً سخت بود.
زنگ آخر معلم نداشتیم، نذاشتن بریم خونه و با دوتا از دوازدهم‌ها مافیا بازی کردیم. این مافیای واقعی بود. این دختر جدیده خیلی خوبه. هم مودبه، هم جدیه. زنگ آخر خیلی یه طوری تموم شد. با -ن- و مطی رفتیم توی حیاط و یه سری حرف زدیم که قلبم چزید. اینطوری بودم که ما هیچ‌ کدوم هیچی از زندگی هم نمی‌دونیم و پشت اون خنده‌ها و بگو مگوهای سر کلاسمون، کلی درده. عجیب بود واقعاً!
نصفِ بحث‌های بچه‌ها سر اکس و نکس‌هاشونه. و من...

3527| ارغوان!

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی‌ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر می‌کشم از سینه نفس
نفسم را بر می‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه‌پرداز شب ظلمانیست
نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می‌انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می‌افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره‌ی غم می‌گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره‌ی باز سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

-هوشنگ ابتهاج-

3525| مثل همیشه ریدم.

امروز هیچ‌ کاری نکردم. ان‌شاءلله فردا از پنج صبح بیدار می‌شم و یه سر می‌خونم همشون رو.
اصلاً حال و هوایِ بارونی، نذاشت درس بخونم. همش دوست داشتم هوایِ بارونی تنفس کنم و آهنگ گوش بدم:)))
-یه گشاد در هر وضعیتی یه گشاده!-

3524| بارون>>>

اولین بارونِ پاییزی:)))

برنامه درسی

-برنامه‌ درسی-

فلسفه(۲)_
ریاضی(۱)
دینی_
امتحان عربی(۱)
زبان
فنون(۱)
جامعه‌شناسی(۳)

3522| تقدیر بی‌تقصیر نیست.

می‌گفت ولی من هنوز می‌خوام برم کنسرت شادمهر. می‌گفت آهنگ تقدیرش خیلی قشنگه، نه؟! بعد آهنگ -حیف- رو خوند. گفت یادته سه تایی اون ته کلاس می‌خوندیمش؟! گفت اون سال رو واقعاً زندگی کردیم و خوشحال بودیم و بعدش گفت از یه جایی به بعد زندگیم تاریک شد، می‌گن من و -الف- خیلی باهم خوبیم ولی من یه جاهایی فقط تو، تو ذهنم میای. اون لحظه گریه‌م گرفت و رسماً پشت تلفن داشتم گریه می‌کردم و قشنگ لال شدم. چی بگم آخه؟!

3521| قوی باش، ما می‌تونیم.

باز شروع شد.
ترس از دست دادن آدمها هیچ‌وقت اجازه نداده که حرفم رو قاطع به کسی بزنم، نشده به کسی بگم ازت ناراحتم، نشده قهر کنم. تا میام یه حرفی به کسی می‌زنم، قلبم درد می‌گیره و تا ابد می‌خوام بابتش عذاب‌وجدان داشته باشم. وقتی یکی رو ناراحت می‌بینم، خودم صدبرابرش ناراحت می‌شم. وقتی خودم دلیل ناراحتی کسی‌ام، دیگه دوست ندارم زندگی کنم‌. بعضی وقت‌ها می‌گم کاش وجدان نداشتم. کاش انقدر ترسو نبودم. کاش انقدر نمی‌ترسیدم که آدمها رو از دست بدم. کاش قلب نداشتم. من از خودم و اشتباهاتم خیلی خستم. فقط خودمم که انقدر خودم رو اذیت می‌کنم.
چند روز پیش که داشتم وبلاگم رو می‌خوندم گفتم عجب آدم چسناله کنی هستی. و آره کلاً یه مدله‌ایم که تحملم خیلی سخته. خودمم از اینکه انقدر شکنندم و تا تقی به توقی می‌خوره ناراحت می‌شم و بهم می‌ریزم بدم میاد.

3520

همبازی، بیا و مرا ببر سرِ مزارِ شادروزهای کودکی، زیر سایه‌ی بالنگ. پودم را بدوز به تارِ شهنواز و شور عالی شهناز. ببرم به روزی که چه سرمست بودیم، بس که هیچ نمی‌فهمیدیم. نمی‌فهمیدیم سوختن پا گذاشتن روی خط، سر لی‌لی بازی نیست. سوختن چیز دیگری‌ست. آن موقع دل آن را نه کرشمه‌ی ماهور کمانچه بود، نه کینه‌ی محبوس سینه‌ی تپانچه. کارستان چشم غزالی بود، گریخته به دامان صیاد ناشی. تیرم کمانه کرد و دوباره به چله نشست؛ چله‌ای چهل‌ساله کنج دلم. آنقدر که یادم رفت صید که بود و صیاد که...
#پادکست

3519| بی‌انضباط.

امروز سر صف نرفتم و نشستم توی کلاس. کلاً هر روز یه عده از بچه‌ها نمیرن سر صف. بعد از شانس من، امروز معاونمون اومد دم کلاس و گفت نمره انضباطتون رو کم می‌کنم. رفتیم سر صف. اینطوری بودم که لعنتی من هر روز می‌رفتم سر صف، همین امروز که نرفتم باید بیان دم کلاس؟! بعد از صف معلم پرورشیمون گفت برای چی نیومدی صف؟! گفتم خانم شما که شاهد بودی من همیشه حضور داشتم. گفت تو که می‌دونی بدشانسی از این کارا نکن. بعد زنگ تفریح رفتم به بابا زنگ بزنم که ساعت آخر کلاس ندارم و خودم میام. گفتم می‌تونم زنگ بزنم؟ گفت نه! بعد رو به کرمی کرد و گفت بی‌انضباط شده، امروز نیومد سر صف. بعد گفت تو باید اونا رو راهنمایی کنی بگید بیاید بریم صف. گفتم متوجه نشدم و اینا. بعد کرمی گفت هیچ عذری از تو پذیرفته نیست. هفته بعدی می‌خوام از شنبه تا چهارشنبه سر صف ببینمت. بچه‌ها می‌گفتن مدیر گفته کلاستون دیگه خیلی بی‌انضباط شده خودتون رو جمع کنید.
معلم تاریخمون خیلی‌خوب درس می‌ده. امروز پاره شدیم از خنده.
هفته‌ی مزخرفی بود، این هفته.

3518| حقیقتاً اشکام.

[♡] اون روز رو می‌گه که رفته بودیم مدرسشون:)))

برنامه درسی

-برنامه درسی-

تاریخ
محیط‌ زیست

3516| سسشر‌.

زنگ اول امتحان ریاضی‌های شنبه رو داد. من وسط کلاس وایساده بودم. یکی‌یکی اسم‌ها رو می‌گفت و همه از دم بیست. هی می‌گفتم خب بعدیش دیگه منم ولی با کمال تاسف امتحانم رو شدم ۱۸.۵ و شوک شدم یه لحظه‌. چون صد در صد اعتماد داشتم که ۲۰ می‌شم. داشتم می‌مردم از بغض. رفتم گفتم چرا آخه؟! اینطوری بود که اشکال نداره، نمرت اون قدرم بد نشده که. حالا این اصلاً مهم نیست! زنگ سوم که باز ریاضی بود، قرار بود سوال حل کنن، گفت بذار اونایی که نمرشون کمتر شده بیان و منظورش من بودم. واقعاً هم زشت بود بین اون همه ۲۰، من ۱۸.۵ اورده بودم. رفتم حل کنم و عین چی بی‌دقتی کردم در حالی که بلد بودم. اینطوری بود که می‌دونم بلدی ولی چرا عجولی؟ بعد گفت یکم بی‌دقتی! گفتم یکم برای یه لحظمه. خیلی دپرس شدم و بغضی. با بغض رفتم تو کتابخونه و -ن- و صبا اونجا بودن. چون حس می‌کنم صبا از من خوشش نمیاد، رفتم. -ک- و -د- توی نمازخونه بودن، رفتم پیش اونا. -ک- اینطوری بود که گریه‌ت میاد؟ فقط نگاه کردم و سر تکون دادم. -د- گفت منم همینطور. رفتم پیششون و باهم دیگه روانشناسی خوندیم. زنگ بعدش هم امتحان روانشناسی دادیم و این یکی رو جمیعاً ریدیم.
دیگه یه زنگم بچه‌ها زدن تو کار فال و به کراشم می‌رسم و اینا. -ن- اومد دستمو کشید و گفت بیا بریم بیرون. زنگ خورده بود و ما خیلی بیخیال نشسته بودیم رو نیمکت و چرت و پرت می‌گفتیم. -ن- می‌گفت بچه‌هامون اسکلن آخه فال؟! بعد خودمون نشستیم راجب -آل‌ ببردت- حرف زدیم. خیلی جالب بود که می‌دونستیم معلم رفته سر کلاس اما همچنان شر و ور می‌گفتیم. دیگه گفتم ناموساً بیا بریم زشته! و جداً خیلی زشت شد! ته کلاسم بند و بساط کثیف مافیا. منم طبق معمول لئون! من هربار لئون می‌شم -د- رو می‌زنم و هیچ موقع با تیر من از بازی نمی‌ره بیرون. بازی با بچه‌های ما واقعاً مسخره‌ست! یا چشماشونو باز می‌کنن یا تا شهروند می‌شن بازی نمی‌کنن و کلاً داد و هوار و دعواست.
من از اینکه کسی بهم دست بزنه، دستمو بگیره، بغلم کنه و کلاً از تاچ متنفرم. از اینکه‌ام سرمو بذارم روی شونه‌ی کسی هم حس خوبی ندارم. یه گارد خاصی نسبت به تاچ دارم و بعضی موقع‌ها خیلی ناخواسته بابت این موضوع می‌زنم تو برجک طرف که به من دست نزن!
نهاییه امسال، کاش مثل آدم درس بخونم.
سر کلاس داشتم فکر می‌کردم که چقدر نیاز به مشاوره دارم ولی متاسفانه شهرمون نداره:)))

3515| من با روانشناسی روانی شدم.

روانشناسی چیست؟ روانشناسی درسیه که تا بیای بخونیش، یه دور روانی می‌شی.

برنامه درسی

-برنامه درسی-

روانشناسی

3512| خفه‌شو.

کاش همون لحظه‌ای که می‌خوام اعتماد کنم، یکی با پشت دست بزنه تو دهنم. آخه آدم چندبار از یه جا نیش می‌خوره؟

3511| خیلی یه طوریم:))

من همیشه سرصبحگاه مستم. اون موقعم که کلاس نهم بودم همیشه سر صف چرت و پرت می‌گفتم. -الف- می‌گفت باز چای نبات خوردی؟!:))) به شدت عجیبه ولی دیروز خیلی دلم برای -الف- تنگ شده بود.
معلم جغرافیامون خیلی خوبه، دوستش دارم. یه سوال پرسیدم ازش انقدر قشنگ توضیح داد که وای. داشت درمورد ماه‌های تولد صحبت می‌کرد، بهش گفتم خانم آبان چی؟ گفت آبان‌ ماهی‌ها خیلی منضبطن، شیک پوشن و خیلی آرومن. مبینا تایید می‌کرد می‌گفت همینطوریه:))) دیگه با -د- داوطلب رفتیم و همین. صبا با کره‌ی زمین که برای جغرافیا اورده بودیم، فال می‌گرفت که توی زندگی بعدیمون کجاییم. برای من افتاد سوریه. یعنی شانس! -د- می‌گفت به خاطر اسمشه. پاره شدم. یه بار دیگه‌ام افتاد سومالی! اصلاً شانس فقط من. دیگه کلاس طبل تهی‌ام گذروندیم‌. سر کلاس زبان به من گفت که از -ص- سوال بپرسم، خودم سوالو اشتباه می‌گفتم ولی -ص- درست جواب می‌داد. -ص- که رفته بود سوال جواب بده، آخر دفترشو باز کردم و دیدم نوشته خیلی خستم و یه چندتا جمله‌ی دیگه که عمق خستگی و ناراحتی رو نشون می‌داد. دلم می‌خواست جلوش کلی چیز براش بنویسم اما یادم افتاد از این کارا خوشش نمیاد. معلم زبانمون گفت امروز خیلی شیطون شدی. نمی‌دونه که من تا چه حد شیطونم، فقط باید آدمشو پیدا کنم. امروز کلاً با اسپیکر داشتیم آهنگ دوپامین رو می‌خوندیم. تو که باشی دیگه جا هیشکی خالی نی...
تو سرویسم آهنگ بازم نشستی رو به روم مات تماشای توام رو گذاشتیم و خوندیم. خیلی این ور و اون ور نگاه کردم که -سین- رو ببینم. نمی‌دونم یادش بود امروز میام یا نه! ولی بچه‌ها رو که می‌دیدم دوستاشون رو می‌بینن، دلم خواست -سین- رو ببینم. -ن- می‌گفت چرا انقدر چشم به انتظاری؟:))) و ندیدمش...
یه عَی‌عَی افتاده سر زبونم، چپ می‌رم، راست می‌رم اینو تکرار می‌کنم. بعد علاوه بر خودم، سر زبون بچه‌ها هم انداختمش. الان هر کس که منو می‌بینه اینطوریه که: عَییییییی.

برنامه درسی

-برنامه درسی-

زبان
فارسی
جغرافیا

+ اگه شد روانشناسی

3509| این‌ور برم یا اون‌ور؟!

کاش هنوزم اون آدمی بودم که حتماً باید تا قبل از غروب درس‌هاشو تموم کرده باشه، چون بعد از اون دیگه نمی‌تونست و نمی‌فهمید که چی می‌خونه. چی شد که به اینجا رسیدم؟!

برنامه درسی

-برنامه درسی-

فلسفه
دینی

-تست فلسفه(۱)-

تعداد کل سوالات۴۳
سوالات درست۳۲
سوالات نادرست۹
مدت پاسخگویی۱۴min
درصد٪۶۷.۴

3507| :)))

کتاب تاریخ دستم بود و داشتم توی حیاط راه می‌رفتم، دیدم این دختره زهرا با دوتا از دوستاش نشستن کف حیاط و می‌خندیدن. زنگ که خورد تازه متوجه شدم که خیلی وقته زل زدم بهشون و رفتم توی فکر. یادِ اکبر افتاده بودم!

3506| دلُت نخواد.

صبح عربیم رو جا گذاشتم و دم مدرسه یادم افتاد. به بابا گفتم که می‌شه برگردیم؟! چرا انقدر گیجم؟!:)))
از اون دسته از آدم‌هایی‌ام که وقتی بقیه رو صدا می‌زنن، خیلی حالیمه برای خودم هیچی حالیم نیست. با اینکه خیلی روز سختی به نظر می‌رسید، چندان سخت نبود و اتفاقاً راحت گذشت. احتمال می‌دم که ریاضیم رو خوب دادم. به شدت آسون بود و اگه گیج بازی در نیورده باشم نمره کامل می‌گیرم. زبان هم که خداروشکر به خیر گذشت و تاریخ هم شدم ۱۹ و نیم. گشادیم می‌شد که زیاد بنویسم و بله:)))
داشتم پشت مدرسه راه می‌رفتم که دیدم از پنجره‌ی یکی از کلاس‌ها یه صدای خیلی ناز میاد. فکر کنم دوازهمی‌ها داشتن آهنگ می‌خوندن. منم پشت دیوار وایسادم و گوش دادم. زیادی قشنگ بود:)))
از هوای ابری و دونفره‌ی امروز هر چقدر بگم کم گفتم. جای یه نفر خیلی خالیه؛ آیا جای منم برای اون خالیه؟!

3505| ریاضی.

من هیچی از ریاضی دهم حالیم نیست. باید علاوه بر درس‌های امسال، کنارش ریاضی دهمم بخونم. هیچ‌وقت انقدر تو ریاضی نمونده بودم.

برنامه درسی

-برنامه درسی-

امتحان ریاضی
امتحان تاریخ
عربی
زباننخوندم

-تست تاریخ یازدهم(۲)-

تعداد سوالات۲۷
مدت پاسخگویی۶min
درصد۱۰۰