4361
صبح که داشتم میرفتم، تو ماشین یه آهنگی پلی شد و انگار تمام اون حس و حال کذایی حلول کرد درونم. توی مدرسهام که واقعاً ریده میشه تو اعصاب و روانت. انگار مثلاً اونا میان مدرسه، من نمیرم، تقصیر منه. فکر کردن من که نشستم خونه خیلی حالیمه و درس میخونم. دو زنگ اولم که بیکار بودیم. یه عده درس میخوندن، یه عده هم داشتن فیلم میدیدن، منم رفتم تو یه اتاق تنها و فقط میخواستم برم خونه. زنگ بعدشم معلمه انقدر رید بهمون. به نظرم حقمون بود واقعاً. کلاسمون کصخله و نمیخواد بپذیره. معلمه بهمون گفت شما هیچ پوخی نیستید. دقیقاً با همین لحن. در حالی که بچهها عصبی و بودن گریه میکردن، من داشتم میریدم از خنده. یعنی ماسک نداشتم یه دورم به من میرید که داشتم جر میخوردم. اینا تا یکی میرینه بهشون و ناراحتشون میکنه، بهشون برمیخوره. در حالی که خودشون بیسچاری دارن میرینن به همه. متنفرم از مدرسه و تکتک آدمهاش. یعنی تا یه حد بیاندازهای متنفرم. یهطوری تنهام توی مدرسه که حس میکنم من کسی غیر از این آدمهام. کاش تموم شه زودتر. چهجوریه مشاورا میگن برید مدرسه، دوستاتونا ببینید روحیه بگیرید؟ خب من ریدم تو این روحیه که بخوام از اینا بگیرم.