4201

به خدا من اونقدرم که بیخیال جلوه می‌کنم نیستم. یعنی همه فکر می‌کنن از اونایی‌ام که همه‌چی به چپشه و استرس اصلاً! ولی نمی‌دونن چقدر سر استرس دیوونه‌بازی درمیارم.
-مثلاً الآن مامانم داشت به بابام می‌گفت این دختر چقدر بیخیاله هنوز لباس‌هاشم اتو نکرده، در حالی که من صبح اتو کشیدم.

4200

تابستونم تموم شد. اون‌قدرا هم از نظر من زود نگذشت. تابستون خوبی بود. فقط گرم‌ترین تابستون عمرم بود. راستش پاییز ترسناکه برام. بعد مدرسه و درس و این چیزاهم هست. نمی‌دونم ولی بازم می‌گم که شرایط هر چی شد تحمل می‌کنم و باهاش کنار میام. از اون‌جایی که تحمّل فشار درسی ندارمو قراره روانی‌ترین قابلیت‌های خودمو نشون بدم، باید خودمو آروم کنم و کنار بیام که سخته. می‌دونم که قراره سال خیلی سختی باشه. حقیقتاً یه حس مزخرف‌طور و استرس دارم، ولی باید به این چیزا فکر نکنم. تنها چیزی که می‌خوام اینه که امسال به سلامتی و خوشی تموم بشه. یعنی دلم می‌خواد چشم‌هامو ببندم و باز کنم، بعدش امسال تموم شده باشه. گاد هلپ می پیلیز!

-خیلی خوشحالم که فردا قراره برم بهشت و آدم‌های مورد علاقم رو ببینم. واقعاً نیاز دارم فردا دهنشونو ببندن و نخوان بگن چی خوندن و چی‌کار کردن. امیدوارم که یه طوری بشه که نریم مدرسه.

جدی کنکوریم؟‌ خاک تو سرم.

4199

وای خداروشکر کنسل شد. همش داشتم فکر می‌کردم چه جوری بگم نمیام.

4198

کاش امروز زودتر تموم شه.

4197

امروز به شدت جمعه بود. یه روز طولانی و حوصله سر بر. عصری به قدری خفه‌کننده بود که حس می‌کردم پاییز درونم حلول کرده. و قشنگی کار اینجاست که هنوز پاییزی شروع نشده.

- عمیقاً حس کردم که دیشب خیلی بهم خوش گذشت. بیشترین تایمی بود که تو این تابستون بیدار موندم. این حسی که هیچ دغدغه‌ای نداشته باشی و تا پاسی از شب بشینی فیلم ببینی خیلی باحاله. ساعت ۲ و اینا رفتم یه ویس‌کال تو تلگرام، با اینکه نتونستم حرف بزنم ولی خیلی باحال بود.

4196

اعترافِ زیر اوّلین برفِ سال هم چیز قشنگیه:)

4195

وای وای وای زنیکه.

4194

چشم‌ واقعاً عضو قشنگیه:)
-‌‌ چشم‌ِ قهوه‌ای با مژه‌های بلند>>>

4193

چندتا ویس گوش دادم سر اینکه مدرسه برم یا نه. مثل اینکه بستگی داره به خود آدم که می‌تونه جمع کنه یا نه. می‌گفت که نترسید از تهدیدهای مدرسه و اینا. مامانم موافقه و می‌گه برای درس‌های مهم فقط برو. مشکل اینجاست که این بچه‌هایی که من می‌شناسم تا صبح کنکور میرن مدرسه و نمی‌دونم تنهایی می‌تونم نرم یا نه. مطمئنم که مدرسه هم باهام راه نمیاد، مخصوصاً انقدر که مدیرمون دوستم داره. بعد یه حس اینکه بگن طرف نرفت مدرسه و هیچی نشد هم دارم. حتی می‌ترسم که بی‌مدرسه نتونم و عقب بمونم. ولی مهم‌ترین چیز اینه که وقتی نمیرم مدرسه آرامش اعصاب و روان دارم. پاییز به تنهایی، سوهان روحه! چه برسه به اینکه مدرسه بری و بخوای این بچه‌ها رو تحمل کنی. شاید یه هفته، دو هفته‌ای امتحانی برم ببینم چی می‌شه. هر چی که شد باهاش کنار میام. تنها انگیزم مامان بابام‌ان که دوست دارم خوشحالشون کنم. به خاطر همین یه مورد تلاشمو می‌کنم. اینکه نمی‌دونم تهش چیه، یکم اذیتم می‌کنه.

4192

واقعاً بین اینکه خودم چی می‌خوام و اون چیزی که خانواده ازم می‌خواد موندم.

4191

یکی از مزایای این تابستون این بود که شب بیشتر از ساعت ۱۲ بیدار نموندم تا دچار اون احساسات مزخرف ۱۲ شب به بعد نشم. صبحم زیاد نخوابیدم و نهایتاً تا ساعت ۸ خوابیدم؛ و این واقعاً عالی بود! حتی بعضی از روزها ساعت ۶ صبح پاشدم. شب زیادی بیدار موندن فقط باعث پریشانی اعصاب و روان میشه. امیدوارم مستدام باشه این رویه.

- می‌خوام برای مدرسه و اینا از ساعت ۵ بیدار بشم. عمراً گشادیم اجازه بده ولی خب.

4189

هعی پسر:)))

4188

مزخرف‌ترین درس فنون قافیه‌ست؛ خصوصاً این ایرادهای قافیه.

4187

از اینکه یه نفر باهام قهر باشه متنفرم، حتی اگه دشمنم باشه.

4186

ودف؟ این کصخلا چرا انقدر کشته مرده مدرسه رفتنن؟ دلم می‌خواد بمیرم ولی مدرسه نرم.

4185

این چندوقت یه سری رفتارها دیدم که باعث شد تلنگر بخورم. به نظرم هر چیزی‌ام که شده باشه، هر چقدر هم پدر مادر برات کم گذاشته باشن، اینکه وایسی تو روشون و دلشونو بشکنی کار درستی نیست. با ارزش‌ترین و موندنی‌ترین دارایی همین خانواده‌ست. من به اینکه میگن رضایت پدر مادر پشت سرش بود خیلی معتقدم. امیدوارم هیچ‌وقت باعث دل شکستن مامان بابام نشم.

4184

فکر می‌کنم اینجا مزخرف‌ترین جای ممکنه تا اینکه میرم یه شهر دیگه و وقتی برمی‌گردم اینجا می‌شه بهشت. نه هوایِ گرم، نه هوای آلوده، نه ترافیک، نه شلوغی! قشنگ شهر ارواحه...

4183

امروز کلی تو پارک راه رفتیم و با -میم- درمورد دانشگاه و اینا حرف زدیم. در حالت عادی سلامم به زور بهم می‌دادیم. خلاصه که امروز خیلی رفتار صمیمانه و خوبی داشت. شاید اون قدرا هم دختر بدی نباشه.

4182

قشنگ از اینایی که فقط به کسایی که دوستشون داره می‌تونه اهمیت بده؛ عین من! من هی می‌گم این بچه عین منه. جدا از اخلاق و اینا، متوجه شدم قیافشم خیلی شبیه منه.

4181

خیلی‌وقته که نیومدم اینجا. فکر کنم یه مدت که کلاً حرف نزدم و برای همین اینجا نیومدم. تابستون داره تموم میشه. دوست ندارم تو تابستون بمونیم، همچنان هم دوست ندارم بریم پاییز. شاید چون نمی‌خوام برم مدرسه، نمی‌دونم. تابستونی که گذشت برخلاف تابستون پارسال، تابستون خوبی بود. با اینکه کنکوری بودم، هیچی حس نکردم. هنوز باورم نمی‌شه که کنکوری‌ام. دست و پا شکسته درس خوندم‌. خیلی عقبمو خیلی کتاب مونده که تموم نکردم. صبح‌ها که از خواب پا می‌شم استرس دارم ولی فقط صبح! نمی‌دونم قراره چی بشه. با اینکه زیاد در قید و بند درس و اینا نیستم ولی جو یه‌طوریه که الآن همه‌چیز بر حول کنکور می‌چرخه. با اینکه نمی‌خوام، ولی جز کنکور چیز دیگه‌ای تو ذهنم نیست. جدی هیچیِ هیچی تو ذهنم نیست؛ بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم هیچ چیزی برای فکر کردن ندارم. کل تابستونم توی یوتیوب گذشت. هر چرت و پرتی رو دیدم تا درس نخونم. با این حال از همه‌چیز راضی‌ام.

4179

مثل اینکه "دوست داشتن" و "دوست نداشتن"، مثل دو قطبِ مخالف قطب‌نما بودن. دوست داشتنِ من و دوست نداشتنِ تو، منو جذبِ تو می‌کرد؛ امّا دو سر این آهن‌ربا که دوست نداشتنه، دافعه‌ی عجیبی داره.