4306
علاوه بر همهی فشارهایی که رومه. یه فشارِ عظیمی هم از کنکور رومه که داره منو دیوونه میکنه. شاید از صبح تا الآن کلاً سه چهار ساعت درس خونده باشم ولی دارم دیوونه میشم. درس خوندن واقعاً باعث میشه گریهم بگیره.
علاوه بر همهی فشارهایی که رومه. یه فشارِ عظیمی هم از کنکور رومه که داره منو دیوونه میکنه. شاید از صبح تا الآن کلاً سه چهار ساعت درس خونده باشم ولی دارم دیوونه میشم. درس خوندن واقعاً باعث میشه گریهم بگیره.
مخدومِ من!
گاهی یادم میرود در یک اتاقِ دوازده متری تنها هستم. شبها بدونِ فکر به چیزی میخوابم و صبحها با مغز تهیتر از خواب بیدار میشوم. خیلی وقتاست خواب نمیبینم. تنها چیزی که در مغزِ زنگ زدهاماست، صفحهای خاکستریِ برفک مانندیاست؛ چیزی مانندِ برفکِ تلویزیون. انگار که مدتِ زیادیاست آنتم را از این دنیا کشیدهاند. نمیدانم! دیگر چیزی حس نمیکنم. مانند یک رباتِ آهنیِ زنگزده، یک گوشهای از این اتاق، فقط هستم و نمیدانم برایِ چه؟! حتی ذهنِ روده درازم را که هیچوقت افسارش در دستم نبود هم، مدتیاست چیزی برای فکر کردن ندارد. گاهی حتی یادم میرود آدم هستم و باید چیزی بخورم. تازگیها درد اضمحلالی را درونِ قلبم حس میکنم. گاهی آنقدر شدید است که نفسم بند میآید و فلج میشوم؛ امّا نمیتوانم کاری انجام دهم. برای مدت طولانی بیمار میشوم؛ امّا فقط ترجیح میدهم که چشمانم را ببندم و به همان صفحهی خاکستری برفکدار اکتفا کنم. بیشترین چیزی که این روزها برایم روشن است، نمیدانمِ بزرگیاست که از من جدا نمیشود. گمان میکنم آنقدر با تنهایی عجین شدهام که دیگر مرزی بین خودم و آن نمیبینم.
مخدومِ من! تو بگو. آدمی که کسی هوایش را نداشته باشد چه میشود؟!
چیزی نیست. گاهی وقتها فکر میکنم دارم دیوانه میشوم. دارم راه میروم که حس میکنم باید بایستم و تکه پارهها را جمع کنم، تکه پارههای خودم را. دستها و پاهایم را، و بعد نفس راحتی میکشم و میگویم چیزی نیست، به سرم زده! نمیدانی چهقدر خوشحال میشوم وقتی تکه پارههایم را پیدا میکنم. به هر حال آنها را بههم میچسبانم و مدتی سرجاشان میمانند. خیال میکنم تا ابد سر جا میمانند، آن وقت دوباره از هم میپاشم. و دوباره جمعشان میکنم. آنها را مثل پازل سر هم میکنم تا بعد چه پیش آید.
مدرسه خیلی اذیت کنندهست. صبح رفتم کتابخونه و یکم ریاضی خوندم. وقتی که دور شلوغه و یه نفر کنارمه نمیتونم هیچکاری انجام بدم. خیلی عاجز بودم از اینکه کسی نگاهم کنه. بعدش خسته شدم رفتم بیرون دیدم مدرسه مشغول تزئین و این داستاناست. یه نردبون گذاشتن جلوم گفتن برو بالا پرچم وصل کن. واقعاً از نردبون میترسم، نمیدونم اون لحظه چجوری مثل جت ازش رفتم بالا. آخرشم گفت بیا پایین بچه بلد نیستی. خانم -ک- یهو اومد و بغلم کرد. خانم خیلی گوگولیایه. زنگ آخرم که دعوا شد و همه اکیپ شدن، رفتم با اونایی که داشتن آش نذر میکردن، آش دادم. یه خانمهای بود کلیداشو تو در جا گذاشته بود، زنگشو زدیم گفتیم کلیداتونو بردارید تو در جا مونده. یه جا ام رفتم یه کاسه آش دادم به سوپری، طرف گفت عجب لوتیای هستی. واقعاً سعی کردم از این آدمهای تاکسیک دور شم و واسه خودم باشم.
حال بهم زن ترین لحظات اون وقتهایی که میشینن راجع به چقدر درس خوندنو کجا قبول شدن و رتبه و این چرت و پرتها حرف میزنن. دلم میخواد بزنم توی دهنشون. از این دختره پریا خیلی بدم میاد. از همون اول خیلی بدم میومد ازش. حرف زدن با -ن- حال بهم زنه. یه آدمهایی مثل -ن- و پریا مودشون طوریه که اصلاً بهم نمیخوریم. و -ن- که ادعای آدم خوب بودن داره و میگه کسی بد نیست، خودشو خوب میبینه بقیه رو بد. از هیچکدومشون خوشم نمیاد. هر روز دعواست، هر روز بحث سر بیمعنیترین موضوعاته. کلاسمون از همون اول پر دورویی و رفتار حال بهم زن بود. از همهچیز دبیرستان بدم میاد. تا آخر هفته نمیرم مدرسه.
نمیفهمم چرا بعضیا برای یه سری از مشکلات میان سراغ من؟ چی دیدی تو من؟ وقتی مشکلتو بهم میگی من خودمو مسئول حلِ اون قضیه میدونم، در حالی که اصلاً به من مربوط نیست.
-گفت تو اهل دراما درست کردن نیستی.

تو از مرگ نمیترسی؟!
-نه؛ ولی از تنهایی مردن میترسم.
یعنی چی؟!
-یعنی اینکه تنها بیفتم تو خونه بمیرم.
خب منم میترسم.
-همیشه فکر میکنم اگه تنهایی بمیرم، کی میاد سراغم...
-امروز تا یه قدمیِ مرگ رفتم.
+چی شد؟!
-نفسم بند اومده بود؛ انگار یه چیزی غیر خودم درونم وجود داشت که نمیذاشت نفس بکشم. تنها صدایی که میشنیدم صدایِ نفسهای خودم بود. دلم میخواست دست کنم توی وجودمو بکشمش بیرون؛ امّا فقط یه گوشه نشسته بودم و نفسهامو میشمردم. کمک میخواستم. انگار داشتم به در و دیوار میزدم که یکی نجاتم بده. یکی این لعنتی رو از وجودم بکشه بیرون که نفس بکشم؛ امّا هیچکسو پیدا نکردم. تکتک ثانیههای زندگیمو مرور کردم، لحظهی مرگم رو تصور کردم و دیگه حتی برای نفس کشیدن، سعی هم نکردم. انگار میدونستم قراره بمیرم، میدونستم باید از کسی کمک بخوام؛ امّا یه گوشه نشستم و دیگه نخواستم که نفس بکشم.
+بعدش؟!
-اون لحظه فقط دلم یه نخ سیگار میخواست که بیشتر خفه شم.
+جعبهی قرص آبیِ خالیه. قرصهات و اشتباه خوردی!
امروز معلم ریاضیمون بهم گفت تو رتبه بشی، من میزنمت. پرسید تابستون درسهای دهم یازدهمتو جمع کردی؟ گفتم نه. بعد گفت پس چیکار میکنی؟ بچهها میگفتن که دروغ میگه و اینا. بعد بهش گفتم که گاج اصلاً معیار مناسبی نیست، همهی قدرها میرن قلمچی، من هنر بزرگی نمیکنم. بعد میگفت که نه حتماً درصدات خوبن که ترازت خوب میشه. بچهها میگفتن که روز آخر جمع میکنه همون موقع بیشتر یادشه، ترازش بیشتر میشه ولی بعدش یادش میره. ما عمقی میخونیم تا کنکور یادمون میمونه. وای کاش من روی اینو کم کنم یه دوسال شاگرد اول شده فکر کرده خبریه. امتحان زبانمو میفتم. هیچکدوم از اونایی که زبانشون ضعیف بود نیومدن امتحان بدن. من خر رفتم و ریدم:))))
-زنگ آخرم باز دعوام شد. فقط دو ماهِ دیگه!
هر رفتاری که بقیه باهام دارن فقط تقصیر خودمه که بهشون همچین اجازهای میدم.
این حس مستقل بودن رو دوست دارم. حس میکنم این همه سال خودمو محدودِ آدمها کردم. باید در عین حال که با آدمها همراهی میکنی، در دورترین نقطه ازشون وایسی و هرکاری که خودت میدونی درسته رو انجام بدی.
یه جاهایی با یه سری از اتفاقات قدر خودتو بیشتر میدونی. چرا باید آدمهایی که اذیتت میکنن رو تحمل کنی؟ بدون وجود یه سریها نه تنها به مشکل برنمیخوری بلکه دستتم بازتره. کی مهمتر از تو؟!
دیگه یه سری چیزها اونقدر که باید اذیتم نمیکنه، خیلی سنگ شدم.
نمیرم مدرسه، وقتیام که میرم دعوام میشه.
نمیفهمن وقتی یه کاری رو داریم گروهی انجام میدیم، نمیتونی وسطش انصراف بدی. قرار شد گروهی امتحان بدیم، همین که دیدن سوالها آسونه یه عده گفتن ما تکی امتحان میدیم و نمره میخوایم. خب یعنی چی؟ من فقط برای امتحانها میرم مدرسه، اینا چون یه بیستپنج صدم بلد نیستن، کل امتحانو لغو میکنن. من ریدم تو نمره و چیزهایی که براتون مهمه. امروز بهشون گفتم کاش انقدر که نمره براتون مهم بود، یک صدمش اخلاقیات براتون مهم بود. یه چیزهایی رو جدی نمیفهمن.
بعد از آزمون، -سین- رو دیدم. انگار خیلی عصبانی بود و راهشو از من کج کرد و رفت. من همون لحظه داشتم خودمو جر میدادم که چقدر از این سوالهای چندتا غلط، چندتا درست بدم میاد و انقدر بلند حرف میزدم که که فکر کنم شنید. خیلی خوشحال شدم از اینکه قلمچی ننوشتم که مجبور باشیم همو تحمل کنیم. فقط نمیدونم آدم باوفایی که همیشه کنارشه، کجا بود؟! دیشب داشتم به این فکر میکردم که به هم قول داده بودیم که دانشگاه بریم یه شهر و به جای خوابگاه باهم خونه بگیریم. حس میکنم واقعاً بچه بودیم که همچین تصوراتی داشتیم:).
صمیمی شدن با آدمها مسئولیت سنگینی داره. نسبت به تمام جزئیاتی که اتفاق میفته مسئولی. تو در کنار تمام چیزهایی که برای خودت داری، باید حواست به طرفتم باشه. خیلی کارهایی که قبلاً میتونستی انجام بدی رو نمیتونی. یه سری کارها و رفتارهات رو باید توضیح بدی و این کاملاً از حوصلهی من خارجه. از توضیح دادن، درمیون گذاشتن، اجازه گرفتن، دستور گرفتن، حرف گوش کردن و هرکاری که مجبور باشم انجامش بدم بیزارم.
راستش من خیلی آدمیام که نسبت به همهچیز گارد دارم. آدم میخواد نزدیکم شه، گارد دارم. میخواد صمیمی شه، گارد دارم. میخواد حرف بزنه، گارد دارم. انگار یه خط دور خودم کشیدم، هر کس که میخواد پاشو ازش رد کنه، حذف میکنم. خودمو انداختم تو یه چهارچوب و نه به بقیه اجازه میدن بیان داخلش، نه خودم ترکش میکنم. کوچکترین چیز باب میلم نباشه، همهچیز از بیخ و بن کنسل میشه. یه آدم اونطور که من میخوام نباشه، کامل خط میخوره. چته دختر؟! شل کن! کم خودتو و اطرافیانتو بذار لای منگنه! برای همینه که آدم ترسناکی به نظر میرسم؛ از این نخواستنیهای دوست نداشتنی.
به شدت حس میکنم آدم بدیام. حس میکنم توی مدت کوتاهی، به شدت تغییر کردم و الآن نمیدونم چطوری قبلاً میتونستم خوب باشم؟!
چرا به عنوان یه آدم هجده ساله انقدر خام و بیعقلم؟!
یهو ساعت سه و خوردهای از خواب پاشدم، چشمم خورد به یه قسمتی از اتاقم. یهو یادم به روزایی افتاد که حتی با فکرشم حس کردم، تمام استخونهای بدنم شکستن؛ و نمیدونم چرا بیدلیل زدم زیر گریه.
اگه بخوام توصیف کنم انگار توی یه سیاهی مطلق گیر افتاده بودم. صدای بقیه رو میشنیدم ولی هر چقدر داد میزدم، صدایی ازم در نمیومد. خودمو به در و دیوار میزدم یه راه فراری پیدا کنم. هر چقدر جلوتر میرفتم سیاهی مطلق بود. نه نور. نه در. نه پنجره. انگار همهچیز یه بویی داشت، ولی نمیدونم چی! شاید بوی خفگی...
بیشترین چیزی که داشت اذیتم میکرد این بود که هیچ کاری از دستم بر نمیومد. انگار توی تاریکی مطلق آویزون بودم و فقط دست و پا میزدم.
دیگه نفهمیدم چی شد. انگار یهو آروم شدم. خودمم جز تاریکی شدم و اینجا دیگه هیچی حس نکردم.
-این افکار از کی بر میاد جز یه دیوونه؟!
امروز معلم ریاضیمون خیلی برای تولدم تحویلم گرفت. گفت میگفتی برات کادو میگرفتم. بعد که برای ارائه رفتم، گفت اول بگو الآن که هجده سالت شده چه حسی داری؟ اینطوری بودم که هیچی! فقط نمیذارن وگرنه همین حالا میرفتم رانندگی. ساعت آخر یه دعوای بدی شد. همشون اینطوری بودن که کی تموم میشه دیگه ریخت همو نبینیم؟ بعد من یه گوشه نشسته بودم و لبخند میزدم که من که خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدم. خیلی چیزهای دیگه مونده که بعداً میفهمید، بعد باز من بهتون لبخند میزنم. کلاسمون همه از هم متنفرن، فقط تظاهر میکنن که نه بابا ما خیلی باهم بِستیایم. همونایی که خیلی همو بیشتر تحویل میگیرن، بیشتر از همدیگه تنفر دارم. من باز با -ش- بحثم شد. این دفعه سرکلاس بود و ماژیکو پرت کردم جلوش گفتم تو که خیلی حالیته برو حلش کن. یعنی من نزنمش اینو؟
بعضی وقتها یه آدم رو انقدر تو ذهنم بزرگ میکنم که جلوی دیدم نسبت به بقیه آدمها رو میگیره. بعد که اون آدم به هر دلیلی، دیگه نباشه، میفهمم که چقدر آدمهای بهتری هم هستن. اینکه بعضی وقتها یه چیزهایی رو از دست میدم، خیلی هم بد نیست؛ شاید قراره بهتر از اون برام اتفاق بیفته.
چقدر امشب عجیب بود. تمام آدمهایی که الآن دارم، باعث شدن امشب حس کنم تو ابرهام. باعث شدن بفهمن چقدر آدمهای خوبی توی زندگیم دارم و چقدر بیاندازه دوستشون دارم. واقعاً حس و حال عجیب غریبی دارم. انقدری که یهو زدم زیر گریه:))) از داشتنشون خوشبختترینم. دیگه چی میخوام؟ امیدوارم تکتک لحظههاشون خوب باشه:)))
الآن پاییزه. هوا به شدت سرده. شبها از سرما با پتو میخوابی، صبح از سرما بیدار میشی. پاهات از سرما گزگز میکنه. هودی پوشیدی. کتابات پهن زمینن. چای بغل دستته. ظهرا تو اون سرما، آفتاب میاد وسط اتاقت. ظهرا میخوابی، وقتی بیدار میشی شب شده، میخوای بزنی زیر گریه. هوا ابری و سرده. شبها طولانیه. بعضی روزا صدای بارون میاد. غمیگنی. هوا هم اصلاً گرم نیست! الآن آدم بهتری هستی واقعاً؟! حالت واقعاً الآن بهتره؟!