3778| کاکتوس.

من دقیقاً عین کاکتوسم:)))

3777| مخاطب.

من خودم از کافی نبودن خودم خسته‌م. اگه برات کافی نیستم فقط بهم بگو، من خودم می‌رم:)))

3776

من دعوام شد و از گروهشون اومدم بیرون:)))
حالا پشت سرم حرف می‌زنن و به تخمم.
آسمون دهن وا کرده خانم کراش زده؟

3775| ریدن.

عربیمو ۱۸.۵ شدم. -ن- و فاطمه رفتن برای المپیاد پیش معلم عربیمون، با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست برم ولی رفتم ببینم چی می‌گه. زنگ بعدم این معلم ریاضیمون انگار دوباره مریض شده بود نیومد. حالا نمیاد بعد برای امتحان‌ها ما رو پاره می‌کنه. من فشار امتحان زبان روم بود، داشتم می‌ترکیدم. نشسته بودن بچه‌ها و از کراشاشون حرف می‌زدن. بعد کراش -ش- هم تایپ منه. بعد یکی گفت که infpها خیلی لوسن‌ و اینا. بعد هی سعی داشتن من infp رو با کراش اون بسنجن. اینطوری بودم که به خدا که من یه infp استثناام. بعد -ن- می‌گفت اخلاق توام مثل اکس من می‌مونه دوتاتون ریدید. من هیچی نگفتم فقط خندیدم. بعد یهو حرفشو عوض کرد گفت نه البته تو مثل اون نیستی ولی دیگه ریده بود. پریا می‌گفت تو اصلاً تو چت از ایموجی استفاده نمی‌کنی، فقط میای تو گروه می‌رینی بهمون و میری. بعد -د- می‌گفت نه استفاده می‌کنه. گفتم که بستگی داره طرفم کی باشه. دیگه بین این حرف‌ها و اینا آرزو اومد و گفت نمره‌های فنون رو دیده و هی می‌گفت فلانی چند شده و اینا. بعد گفتم که به شماها که کی چند شده؟ یهو آرزو گفت که تو داری خیلی دیگه توهین می‌کنی. واقعاً انقدر ازش متنفر بودم که هیچی بهش نگفتم، بعد یهو -ش- گفت تو خودت فضولی‌هاتو می‌کنی بعد می‌گی که دخالت نکنیم. اینطوری بودم که من کی از کسی پرسیدم که نمره‌ش چند شده؟ به من چه اصلاً. یهو گفت ببخشید و اینا و ناراحت نشو. گفتم هربار که می‌رینی سعی نکن با یه ببخشید جمعش کنی، چون جمع نمی‌شه. بعد -د- بهش گفت که چرا هی میرینی به بقیه فکر می‌کنی ناراحت نمی‌شنو کلاً یه همچین حرفی زد. بعد تو اون عصبانیت پریا اومد بغلم کرد گفت اشکال نداره من روت کراشم. انقدر عصبانی بودم اصلاً متوجه نشدم که چی گفت. پریا می‌گفت infpها بد بشن باهاتون دیگه کارتون تمومه‌ها. بعد -د- می‌گفت تو با یه infp که اینجاست، نمی‌تونی درست برخورد کنی، می‌خوای با کراشت رفتار کنی؟ وای خیلی خوب بود. بعد دیگه حرفی نزدم باهاشون.
زنگ زبان برگه‌ها رو امضا نکرده بود. اومد تو کلاس با یه لبخند کزکشانه‌ای نگاهم کرد. اینطوری بودم که چی؟ با منی؟ امروز خداروشکر گیر سه پیچ بهم نداد.
زنگ تاریخ معلمه اومد و داشت از نمره‌ها می‌گفت. بعد یهو گفت این "منِ" توقع داشتم ازش ۲۰ بگیره. بعد وسط درس دادنش هی بهم نگاه می‌کرد و می‌خندید. یعنی تنها معلمی که منو دوست داره. بعد -ص- داشت می‌گفت که با دهم تجربی‌ها خیلی حال می‌کنه، گفتم که من با کلاس خودمونم حال نمی‌کنم چه برسه به بقیه. یهو کل کلاس برگشتن سمتم و یه نگاه بدی انداختن. -ک- گفت اونایی که ما رو دوست ندارن، ماهم دوستشون نداریم. بعد یهو آرزو برگشت گفت فکر کردی خودتو کسی تو کلاس دوست داره؟ یهو معلم صدا زد نشد جوابشو بدم. -ک- اینو نمی‌گفت نمیدونم چه جوابی داشت بده. انگار همه عاشق خودشون. بعد من داشتم به مطی می‌گفتم که من یه روز میرینم به این، یهو دیدم داره نگاهم می‌کنه. بعد تا آخر کلاس هی برمی‌گشت نگاهم می‌کرد و می‌خندید. گفتم آرزو خیلی دوستم داری نگاهم می‌کنی؟ می‌گفت آره خیلی.[با خنده‌های کزکشانه]
-ن- هی می‌گفت که وای صبا نیست، نیاز دارم با کسی صحبت کنم و اینا. یه لحظه خواستم بگم که می‌تونی به من بگی، بعد پشیمون شدم. اگه می‌خواست که خودش می‌گفت. بعد ناراحت شدم براش. -ن- نمی‌دونم یهو چش شده باهام. یه روز چسه، یه روز خوبه.
وای سر کلاس بچه‌ها می‌گفتن که -ش- مخالف همه‌ست. معلممون گفت یعنی ستون پنجمتونه؟ بعد خودش گفت که نه من ستون نیستم سقفم. -ک- بهش گفت آره سقفی یهو آوار می‌شی رو سرمون. خدا بود جمله‌ش!

3774

امشب که عمه اومده بود برای سرم مامان، فقط چشمم به اون قطرهای داخل سرم بود. عمه که باهام حرف می‌زد، فقط سعی می‌کردم سریع جواب بدم تا اشک‌هام نریزن:)))

3773| پوچی.

اینکه زندگیت و کارهایی که می‌کنی فقط روی خودت تاثیر نمی‌ذاره، سخت‌ترین چیزه. توی بعضی از موارد اصلاً برام مهم نیست برای من قراره چه اتفاقی بیفته، فقط نگران اینم که خانوادم چی می‌شن. بعد هم به این فکر می‌کنم که اگه من نبودم چقدر همه‌چیز براشون راحت‌تر بود. این حرف‌ها و این حس‌ها رو نمی‌تونم بهشون نشون بدم و طوری‌ام که انگار ازشون طلب هم دارم؛ ولی عمیقاً از اینکه هیچ‌وقت براشون کافی نبودم اذیت می‌شم:)

3772| نمی‌دونم کدوم درسته؟

از آدمهایی که براشون مهم‌ نیست با کی ارتباط دارن و با هر کسی می‌تونن سریع گرم بشن و حرف بزنن بدم میاد. کافیه یک ذره نسبت به طرفم، حس خوبی نداشته باشم، حتی نمی‌تونم نگاهش کنم.

3771

گریه‌م بند نمیاد:)))

3770| بسه دیگه می‌خوام بمیرم.

چقدر امروز از همون روزایِ تاریک تابستون بود.

3768| حس می‌کنم مردم.

الآن متوجه شدم که از صبح تا حالا هیچی نخوردم. یعنی یادم نبود، نمی‌فهمیدم که غذا نخوردم:)))

3767| زبان.

صبح دیر رفتم که نفهمم بچه‌ها حرف بزنن و بگن چی خوندن و چی نخوندن. من واسه هیچ امتحانی استرس ندارم، تنها درسی که براش استرس دارم زبانه. رفتیم نشستیم سرجلسه. بعد اینطوری بودم که تو رو خدا یکیتون بیاد بشینه پیش من. نشسته بودم بین یه عده تجربی و ردیف وسط. رو به روم مراقب چشم تو چشم و کنارم معلم زبانمون. لیسنینگ رو گذاشتن. اولی رو نوشتم ولی املاش رو نمی‌دونستم. سر سوال دوم و سوم دیگه نمی‌شنیدم هیچی. حس می‌کردم گذاشتنش رو 2x. اصلاً متوجه نمی‌شدم. خالی گذاشتم و اونایی‌ام که نوشتم قطعاً اشتباهه:))
سوال‌هارم ریدم. یعنی یکی در میون یه چیزی نوشتم. سفیدِ سفید بود پاسخنامه‌م. سه تا صفحه پشت و رو بود و سه تا ریدینگ داشت. تا اومدم اولی رو بخونم دیدم کلاً ۱۵ دقیقه دیگه مونده و من کلی سوال و دوتا ریدینگ نخوندم و ننوشتم. انقدر از قیافه‌م آشکار بود، اومد کنارم گفت امتحان خوبه؟ می‌تونی جواب بدی؟ فقط لبخند کزکشانه زدم. اینطوری بود که این لبخند چیه؟ بذار پاسخنامتو ببینم. اینطوری بودم که دست بهش بزنی گیسامو می‌کشم. بعد تجربیه نگاه به برگه من می‌کرد، لعنتی چیو می‌بینی سفیده؟ بعد امتحان می‌گفتن hour می‌شد اون؟ اینطوری بودم که مگه hour داشت؟ تجربیه اینطوری بود که خسته نباشی! عددهارو که 3500 بوده، من معلوم نیست چی نوشتم. هیچ امتحانی رو انقدر نریده بودم. رسماً حس می‌کردم مغز ندارم. هیچی نمی‌فهمیدم. من که اینو میفتم و نمره‌ش رو که صرف نظر کنم. معلمه قراره برینه بهم و کل مدیر و اهل دفتر:)))
نمی‌خوام شنبه برم سرکلاس. زشته چشم تو چشم شم باهاش.
بعدم باز ریختیم تو خوابگاه و حرف زدن و اینا. پریا می‌گفت تو اصلاً وقتی عصبانی‌ای به کسی نمی‌رینی. طعنه می‌زد. اینطوری بودم که لعنتی تو خودت سردسته کسایی هستی که تو عصبانیت می‌رینی به همه. توی جمع خیلی ساکتم حس عن بودن بهم دست می‌ده و حس می‌کنم بقیه فکر می‌کنن خیلی ادعام می‌شه. بعدم رفتم دم مدرسه جسی. داشتم می‌مردم انقدر معذب بودم. جلوی بقیه واقعاً لالم. اینطوری بودم که بیا بریم زودتر. دوست‌هاش می‌گفتن دخترخالت از خودت قشنگ‌تره. نمی‌دونم مسخره کردن یا چی. من کلاً جمع می‌بینم دستمو می‌گیرم دم دهنم قیافم معلوم نباشه. ما رفتیم یه چیز بگیریم بخوریم و دقیقاً تمام بچه‌های مدرسه‌مون اونجا ریخته بودن. اینطوری بودم که همین امروز آخه؟ رفتیم کافه و بعدش دیدیم این کارا به ما نیومده رفتیم پهن شدیم تو چمن‌های پارک. دراز کشیده بودیم تو چمن‌ها و سگ تو پارک نبود. اون آخر سر انقدر گشنمون شد لقمه‌م رو دراوردم نصف کردیم خوردیم‌. خیلی چرت و پرت گفتیم و بعد دیدیم یکی از این فامیل‌های پر ادعامون پشت سرمون بوده و لعنت بر شهر کوچیکی که همه همو می‌شناسن. به خودمون اومدیم دیدیم ۴ ساعت تو پارکیم:)))
رفتم خونه اگه مامان خواب نبود و فهمیده بود من نیومدم همه جا رو پر می‌کرد. خاله‌ام چندباری زنگ زد بود به گوشیم.
هی به جسی می‌گفتم امروز یه بویی میده! یه حسی داره که نمی‌دونم چی:)))

3766| در هر حال به چوخ میرم:)))

دیروز همین که رفتم مدرسه معاونمون منو دم در دید، گفت که چرا اومدی می‌نشستی خونه امتحانت رو می‌خوندی. بعد اینطوری بودم که خب ما نمیام می‌گی چرا نیومدی؟ میام می‌گی چرا اومدی؟ گفتم برم تا بابام هست؟ گفت نه دیگه اومدی. رفتم تو کلاس دیدم هیچ‌کس نیست، فقط کیف -ن- هست. رفتم کتابخونه دیدم داره درس می‌خونه. بعد رفتم پیش بچه‌ها تو خوابگاه. -د- و صبا داشتن درس می‌خوندن. -ش- و فاطمه هم تو یه اتاق دیگه بودن. رفتم پیش -ش- اینا یکم نشستم و بعد متوجه شدم که اتاق خالی هست رفتم تو یکی از اتاق‌های خوابگاه و فیلم ترسناک دیدم. حس خفگی بهم دست داد رفتم دوباره پیش -ش- اینا. بعد همه ریختیم تو اتاق مطی و دوستش. هر کی داشت تو گوشیش می‌چرخید. من حوصله نداشتم می‌خواستم برم تو همون اتاقه بخوابم، اومدم در رو باز کنم ربیعی اومد داخل. سریع گوشیمو گرفتم پشتم. بعد بچه‌ها اصلاً متوجه نشده بودن که ربیعی اومده هنوز تو گوشی بودن. بعد گلومو صاف کردم که یعنی اومد. اون لحظه هر کس گوشی‌شو یه جا قایم کرد. بعد گفت که برید دفتر. اگه یکم جا به جا می‌شد لو می‌رفتم گوشی تو دستمه. هر کسی گوشی کرد یه جا. من گذاشتم تو جا مدادی. بعد علاوه بر گوشی و شارژر و هندزفری‌ام داشتم و اونا رو نمی‌دونستم کجا بذارم. رفتیم دفتر و کلی دعوا و اینا. دیگه گفتن که -ش- گوشی اورده و گوشی‌شو گرفتن. بعد چون قوانین مدرسه رو حفظ کرده بودیم و اومده بودیم گوشی‌شو دادن. بعدم گفتن درس که نمی‌خوند برید خونه‌هاتون. با خودم اینطوری بودم که خب لعنتی تو در حالت عادی نمی‌رفتی مدرسه، الان که هیچ‌کس نرفته تو رفتی؟ ولی اکیپ آرزو اینا به بالا بالاها وصلن. اصلاً این معاونمون با آرزو انقدر خوبه. داشتم فشار می‌خوردم تو دفتر. همونجا که وایساده بودیم اینطوری بودم ما حتی اومدنمونم اشتباهه. من ریدم تو این مدرسه:)))

3765| اورثینک.

کاش انقدر جوگیر نبودم.

3764| عربی.

امتحان عربیمو ریدم. البته منی که ۱۲ کتابو باز کردم ۱ بستم و یه درسو کلاً نخوندم. ولی حس می‌کنم خیلی بد دادم. می‌شه زیر ۱۹ نشم؟! ندیدم سوالو اصلاً. قبل امتحان رفتیم نمره‌های فارسی رو نگاه کردیم بعد شده بودم ۱۹.۷۵. اونم اگه اون ۰.۲۵ صدم رو می‌دیدم این نمی‌شد. جغرافیامم شدم ۱۹.۲۵.
من فکر می‌کردم -د- آدم بی‌ناموسی نیست ولی تهِ بی‌ناموساست. اصلاً من هر کسی که فکر می‌کنم خوبه دقیقاً برعکسشه. امروز قیافشو می‌دیدم حالم بد می‌شد. قدر نشناس:)))
بعد امتحان بچه‌ها رفتن خوابگاه. اصلاً اعصاب نداشتم. رفتم پیش دار و دسته آرزو اینا. بحث سر نمره و اینا بود. آرزو می‌گفت تو حرف نزن همه رو خوب دادی. بعد خودش اینطوری بود که وای من ریدم همه رو بالای ۱۹ دادم. خب حاجی بالای ۱۹ بده؟ می‌گفتن که شاید تو شاگرد بشی. من هیچ‌وقت شاگرد نشدم، علاقه‌ای هم ندارم که بشم. بعد آرزو می‌گفت بقیه خیلی خوب می‌دن و اینا. من اینطوری بودم که لعنتی من خودمو با خودم می‌سنجنم نه با بقیه. اعصابم داشت بهم می‌ریخت که نرجس گفت بچه‌ها تو خوابگاه می‌گن بیاید. مطی می‌گفت کجا بودی بچه‌ها تو خوابگاه دنبال تو می‌گشتن. ناموساً؟ گوشیمو باید می‌بردم که دوباره عن نشم پیششون. رفتم نشستم پیش خانم -د- :)))
یکمم اذیت کردم -ش- رو با کراشش. بچه‌ها تا ناموس با کراشش چت کردن و آیدیشم گرفتن. بعد خانم -ص- می‌گفت همه کراش زدن گفتن تو هیچی نگفتی تا حالا. آخه من گور دارم که کفن داشته باشم؟
ربیعی می‌گفت چته تو؟ چرا قیافه‌ت اینجوریه؟ گفتم که من می‌خوام برم خونه. می‌گفت من که حرفی ندارم اداره نمی‌ذاره:))
باورم نمی‌شه چون امروز فارسیم رو بالاتر شدم خودشونو کج کرده بودن. تا وقتی نمره‌هات کمتر از خودشون باشن باهات اوکین کافیه ازشون بالاتر بشی، انگار ارث باباشونو ازت طلب دارن. نمره معیار دوستی نیست. منم نمره‌هام انقدر برام مهم نیست:)))
ولی کی باورش می‌شه من جدی درس نمی‌خونم و دروغ نمی‌گم:)))

3763| آقایِ -ب-

آقایِ -ب- هنوزم آهنگ‌هاش برام قشنگن. هنوزم روی صداش کراشم. هنوزم خواننده مورد علاقمه. صداش بویِ شادیِ ۱۴،۱۳ سالگی می‌ده:)))
می‌شه برگردیم به همون دوران؟ همون موقع که...

3762| انگیزه‌ی بی‌ریشه.

چون حالم زیاد خوب نبود. کلی خوابیدم. بعدم یکم افکارم رو خالی کردم و نوشتمشون. وقت‌هایی که اعصابم زیاد آروم نیست، حمام رفتن خیلی آرومم می‌کنه. یا میفتم به جون لباس‌هامو همه رو می‌شورم. نمی‌دونم چرا ولی اینطوری آروم می‌شم. تازه مادرجون کلی کاکائو برام فرستاده که اونم خیلی خوشحالم کرد. یدونه ویدئو هم دیدم که خیلی تاثیر خوبی داشت. بارون می‌باره و بارون یکی از قشنگ‌ترین هاست. الآنم دارم یه آهنگ آروم گوش می‌دم و بعدش پا می‌شم اتاقم رو مرتب می‌کنم و برای امتحان عربی می‌خونم✨️

3761| هیچ!

و اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم با هیچ‌کس حرف نزنم، هیچ‌کس را نبینم، هیچ مسئولیتی نداشته‌باشم و مخاطبِ هیچ دلتنگی و نگرانی و توجهی قرار نگیرم. دلم می‌خواهد به‌سانِ پیراهنی آویز مانده روی بندِ خانه‌‌ای دورافتاده و متروکه، فراموش شوم. من بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم اهمیتی نداشته‌باشم. برای هیچ‌کس!

3760| "تمام"

یه روز تمام خواستت اینکه طرف بهت یه پیام بهت بده، یکم بهت توجه کنه ولی هیچ اتفاقی از طرف اون نمیفته. اونی که اون لحظه داره دست و پا می‌زنه و هر سری می‌خواد بحث رو باز کنه تویی و اون طرف، هیچ تلاشی نمی‌کنه و حتی ایگنورتم می‌کنه. کافیه اون طرف برات تموم بشه، اون وقته که می‌خواد بیاد سمتت. حالا نوبت اونه که پیام بده، توجه کنه و تو هیچ حسی نداشته باشی و ایگنورش کنی. من ریدم تو این زندگی و بازی‌هاش:)))
الآن باید خواب منو ببینی؟ اون موقع که عین چی خوابتو می‌دیدم و از دلتنگی پاره می‌شدم کجا بودی؟ حالا باید توجه کنی؟ اون موقع که دنبال کوچک‌ترین بهونه بودم که باهات حرف بزنم چی؟ اون موقع تا نوتیف پیامتو می‌دیدم از ذوق چند دور، دور اتاق می‌پریدم اما الان هیچ حسی ندارم. حتی متنفرم از اینکه بهم پیام می‌دی. نوتیفت، خودت و هر چیزی که مربوط به توعه، دیگه برام حال بهم زنه. تموم شدی برام. اون موقع که فاز ایگنور کردن داشتی فکر اینجاشو نکردی؟ تموم شدی. دیگه ازت عمیقاً متنفرم. این آخرین چیزیه که ازت می‌نویسم و بعد، تو و هر چیزی که مربوط به توعه، فقط مثل یه خاطره یه گوشه می‌مونه. باید برچسب "پایان" رو همین‌جا بذارم و دیگه تمومش کنم.

+ دی‌ماهِ پارسال شروع شد و دی‌ماهِ امسال تمام شد!

ادامه

3759| ماچ کردنیا:))

رفته بودیم دنبال مامان. بعد با بابا این زنه عنتری رو مسخره می‌کردیم. پاره شده بودیم از خنده. بعد یه پسر کوچولو پشت موتور نشسته بود. با یه لبخند قشنگ داشت دست تکون می‌داد. فکر می‌کردم با یکی دیگه‌ست، بعد دیدم که با منه:))) چقدر ناز بود بچه‌م:)))
چند نفر اومدن از مدرسه که اومدن بیرون داشتن آهنگ می‌خوندن. بعد من تو ماشین داشتم بهشون می‌خندیدم. یهو آب شد دختره:))) هی به دوستش می‌گفت آبروم رفت اون منو دید. وای چقدر شیرینن این ابتدایی‌ها. کاش بزرگ نشن:)))

3758| یک روز عنی.

مغزم دیشب باز صدا می‌داد‌. چشمام درد می‌کرد و اصلاً متوجه نمی‌شدم بقیه چی می‌گن. شب مزخرفی بود. هزار بار از خواب پریدم. صبحم یکم نشستیم سر کلاس و بعد معلم دینی‌مون اومد‌. هر چی گفتیم نمره‌ها رو بگو. گفت تو کارنامه ببینید. خب بگو دیگه لعنتی این مسخره بازیا چیه. بعد اصلاً دلم نمی‌خواست قیافه‌ی این معلم و بچه‌ها رو تحمل کنم. کم‌کم بچه‌ها رفتن درس بخونن. منم همونجا وسط کلاس نشسته بودم و حس و حال شروع کردن نداشتم. برگشته می‌گه فلانی چرا انقدر سرگردونی؟ بعد -د- و صبا و -ش- و -ک- داشتن می‌رفتن عربی بخونن. -د- به منم گفت برم. نمی‌دونم چرا رفتم. من فقط اونجا نشسته بودم و هیچی نمی‌گفتم و متنفر بودم از اینکه هی می‌پرسیدن چرا انقدر ساکتی؟ معمولاً وقتی تو جمعی باشم که حس بدی داشته باشم یا از یکی بدم بیاد، حرف نمی‌زنم. یه چیز بدتر اینکه اونا گوشی داشتن و وقتی می‌رفتن تو گوشی مثل بز می‌نشستم در و دیوار رو نگاه می‌کردم. اگه -ک- نبود، شاید یکم قابل تحمل‌تر بود اون جمع. چون حس می‌کنم به شدت از من متنفره. حتی نمی‌تونستم برم بیرون و مونده بودم تو رودروایسی. -د- به من می‌گفت حالا این یواشکی درس‌هاشو خونده، بیستم می‌شه. دقیقاً من بین -الف- و -سین- هم باید این حرف‌ها رو می‌شنیدم. بعد دقیقاً همینطوری باید به در و دیوار زل می‌زدم و تهش می‌شدم آدم مرموزی که یه ریگی به کفششه. یکم رفتن بیرون‌. انگار که یکی اومد گفت نمره فلسفه‌ها رو گفتن و تو کلاس فقط من و فاطمه ۲۰ شده بودیم:))).
رفتم تو اتاق پرورشی نرجس اونجا و خانم میرزایی. آرزو یهو اومد بغلم کرد و گفت فلسفه‌تو ۲۰ شدی. بغل خیلی عجیبی بود. بعد میرزایی می‌گفت امروز چقدر خوندی؟ اینطوری بودم که هیچی! من می‌گفت لابد خیلی تندخوانی. زن من ریدم تو زندگیم با کارهام و درس خوندنم:)))
وای -د- و صبا رفته بودن چای بگیرن. بعد من فکر می‌کردم کسی نیست گفتم چی‌کار می‌کنید. بعد یهو این مرده رو دیدم. حالا -د- هی اصرار که من چای نمی‌خورم بیا چای منو بخور و من اینطوری بودم که نمی‌خوام چای. زشته. یهو یارو گفت فلانی بیا چای بخور:))) چرا همه منو می‌شناسن؟ فقط صبا که می‌گفت بیا ایشون جای برادر ما، پدر ما می‌مونن. بعدم رفتن خوابگاه و به معنای واقعی کصخل‌بازی در اوردن. بعدم زنگ زدن -ش- و -ک- بیان. از یه جایی به بعد نشستم و زل زدم به در و دیوارهای خوابگاه و منتظر اینکه کاش زودتر زنگ بخوره دارم عذاب می‌کشم. نمی‌دونم بحث رفته بود سر چی که یهو -ک- دراومد گفت چقدر این شادمهر بی‌ناموسه، ازش خوشم نمیاد. اینطوری بودم که خفه‌شو بی‌ناموس. نظر عنیتو برای خودت نگه‌دار. یه لحظه اومدم با -ن- حرف بزنم یه‌طوری پرید بهم. چته زن؟ چقدر همشون یه مشت بی‌ناموسن. کاش دیگه نرم تو اکیپ -د- اینا. چرا هربار -د- به من می‌گه بیا. ول کن زن. هر بار می‌رینن به خودش و من. وای حتی نمی‌دونم -د- تکلیفش چیه با خودش. معلوم نیست طرفداره؟ بی‌ناموسه؟ چیه؟ وای چقدر بی‌صاحابم تو مدرسه. وقتی میرم مدرسه دلم می‌خواد تبخیر شم. اینم به این زنه تحویل دادم. ورزشمو کم بده می‌رینم سر تا پا هیکلش. زنیکه گوه.
وای متنفرم از مدرسه:)))

3657

از مدرسه متنفرم. حس تنهایی و اضافی بودن بهم میده:)))

3756

زنیکه ریدم تو قیافت. مردشور خودتو نمره دادانتو ببرن.

3755| جامعه.

من هر امتحانی که فکر می‌کردم خوب دادم و گند زدم. جدی فکر می‌کردم تاریخم رو ۲۰ می‌شم و مطمئن بودم یهو دیدم ۱۹ شدم. حتی ۱۹.۵ هم نه. خیلی شوکه شدم راستش. می‌گفت غلط‌های خیلی واضحی داشتی خیلی سعی کردم چشم‌‌پوشی کنم نشد. گفت که ناراحت نشو ۱۹ هم دستش گردن ۲۰عه. قبل امتحان جامعه اینو پرسیدم و یکم ناراحت که نه، شوک شده بودم. جامعه‌ام مثل آدم نخونده بودم. یعنی هر سوالی که می‌خوندم، برای سوال بعدی که بلد باشم، به هزار نفر متوسل می‌شدم. خداروشکر همه رو بلد بودم و یه دری وری نوشتم. بچه‌ها می‌گفتن که سخته، نمیدونم اما از نظر من آسون بود. کاش لاقل اینو ۲۰شم. می‌ترسم باز این فکر رو بکنم و رکب بخورم. [خنده] نمره ریاضیمو پرسیدم، بعد بهم گفت که تو ورقت خوب بود یا ۲۰ بودی یا ۱۹.۷۵. بعد داشتم به مبینا می‌گفتم که اینو بهم گفت، یهو آرزو پرید وسط حرفمو با یه لحن بدی گفت چرا زر می‌زنی من نمرتو دیدم ۱۹.۵ شدی. اینطوری بودم که مگه با تو حرف زدم؟ اصلاً چرا نمرمو دیدی؟ حالا نمره من چه کم و زیادی برای تو داره. خیلی بهم برخورد. کلاً آرزو از همون اول با من مشکل داشته. منم کاریش ندارم هی خودش می‌خواد بپره بهم. قشنگ معلومه از من خوشش نمیاد. نه تنها آرزو بلکه کل کلاس همین حسو بهم دارن و می‌شه فهمید. اینکه مجبور بودیم تو مدرسه بمونیم عذاب بود برام. ده‌بار از پله‌ها رفتم بالا و پایین و هیچ‌کس رو پیدا نکردم که این چند ساعت رو باهاش بگذرونم و نمی‌دونستم تنهایی باید چی‌کار کنم؟ دیگه دیدم تو حیاط جمع شدن، با اینکه تمایلی نداشتم ولی چاره‌ای نبود. یکم حرف زدن و بعد انداختنمون توی کلاس. دعواشون شده بود سر اینکه فلانی تو، تو گروه ساعت فلان شب گفتی هیچی نخوندی و ۲۰ می‌شی. بعد این به این می‌گفت دروغ می‌گی، اون می‌گفت وای من امتحان‌هام رو ریدم در حالی که نمره زیر ۱۹ نداره و کلاً شر و ور. منم یه سری واقعیت‌ها رو می‌دونستم و دهنم رو باز می‌کردم شرفش رو می‌بردم ولی فقط ترجیح دادم از کلاس برم بیرون. با مطی معدلش رو حساب کردیم. یکم رفتیم تو کلاس دهم انسانی‌ها و چرخیدیم. این معلم زیسته خداست. چقدر این زن ماهه! بعد رفتیم دفتر نمره ریاضی مطی رو بپرسم خودش می‌گفت که استرس دارم. بعد گعت خودتم ۱۹.۵ شدی. مدیرمون گفت ۱۹.۵ شدی؟ آفرین آدم باید ریاضیشو بیفته. مدیرمون خداست. معلم ریاضی‌مون می‌گفت ۱۶،۱۷ زیاد داشتن. بعد مدیرمون می‌گفت انگیزشون رو نگیر ۱۶ برای ریاضی عالیه. یعنی چی همش نمره‌ی بالا میارن پس تک چی؟ بعد همیشه قبل از امتحان‌ها بهمون می‌گه استرس نداشته باشید، اینا فقط برای اینن که خودتون رو بسنجید. خوندید که خوندید، نخوندید و گند می‌زنید هم فدای سرتون، فقط با خیال راحت گند بزنید. خیلی شوخه و خوبه. دقیقاً برعکس مدیر راهنمایی‌مون که برای ۰.۲۵ صدم پارمون می‌کرد. بعد که اومدم بیرون پرورشی‌مون و نرجس منو گرفتن و گفتن که آدم باید ریاضیشو ۱۹.۵ بشه آخه؟ و ایش نخواستنی بهم گفت‌. بعد گفت تو که ریاضیت خوبه چرا نرفتی ریاضی و تجربی؟ گفتم لابد دوست نداشتم:| دیگه مطی رفت پیش دوستای خودش و من برگشتم تو کلاس و به بحث‌های بچه‌ها گوش دادم. یه چیزی گفتم اون وسط بعد مبینا خیلی ناراحت شد. دیگه از این شوخی بی‌مزه‌ها نمی‌کنم:)))
-د- داشت یه چیزو تعریف می‌کرد برای -ش-، بعد به من اشاره کرد و گفت به اینم گفتم. بعد یهو گفت من چرا همه‌چیزو به تو می‌گم؟ چرا انقدر باهات حرف می‌زنم؟ یه لحن یه‌طوری داشت. اینطوری بودم که خب نگو:|
صبحی ربیعی به من اشاره می‌کرد به بچه‌ها می‌گفت این از قیافه‌ش معلومه خیلی خونده. منی که درس هشتو فقط از روش خوندم یه تصوری ازش داشته باشم:)))
بعدش آرزو اومد گفت تو خیلی می‌خونی. خیلی نمره‌هات بالاست. اینطوری بودم که [Malih smile] :))))).
+ تنها جایی که می‌تونم کامل و واضح حرف بزنم همین‌جاست وگرنه در زندگی عادی کسی به حرفام گوش نمی‌ده:)))

3754

دوباره فردا با امتحان‌ها کلاس‌هم هست. دوران امتحان اینکه از بچه‌ها دور بودم خیلی خوب. فقط ارتباطم باهاشون درحد سلام و سوالِ امتحان بود. حوصله آدم ندارم. دوست دارم قطع ارتباط کنم و از همه‌جا محو شم.

3753| از جامعه بدم میاد.

من در میلی‌متری عر زدنم:)))
توانایی جامعه خوندن ندارم.

3752| اعتکاف:)))

پرنیا پیام داده که امسالم اعتکاف می‌بینمت. وای:")))
می‌گه دلم برای چادر سر کردنت تنگ شده. چقدر پارسال در عین اینکه کلی غر زدمو اذیت کردم خوش گذشت. کاش بشه امسالم برم که فکر نکنم. خیلی قشنگ بود پارسال جدی دوست دارم بازم برم.

3751| برف.

برف میاد، یهو آفتاب بی‌ناموس می‌زنه. برو خونتون پدرسگ. من حال ندارم هشت‌تا درس جامعه رو بخونم. برف نزنه دیگه کظم غیظ نمی‌کنم. تو رو به موسی قسم برف بباره:)))

3748

همیشه می‌گم که کاش وقتی کسی میاد توی زندگیم، از من بی‌احساس‌تر و بی‌ذوق‌تر باشه. من دوست ندارم اونی باشم که سرده و با هربار بی‌احساس بودنش، طرف رو می‌رنجونه. همینطوریش آدمی‌ام که مثل سنگ می‌مونه و بلد نیست چجور احساساتش رو بروز بده. دست من نیست. مگه سنگ بودنِ سنگ، تقصیر خودشه؟ دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم. اونطوری حداقل اگه طرف از من سردتر باشه، فقط من ناراحت می‌شم که اونم عادت می‌کنم یا شاید هم عادت کردم.
یکی از دلایل اینکه از آدمها دور می‌شم اینه که دوست ندارم بهشون آسیبی بزنم.

3747| فقط چزیدم:)

توی اون موقعیت‌هام که به خاطر ترک دیوار هم می‌خوام گریه کنم.
الآن با این حرف بابا بغضم گرفته، با اینکه انقدر هم ناراحت‌کننده نبود. اگه یکم دیگه تو چشماش نگاه می‌کردم می‌ترکیدم. حرف‌های مامان برای اینکه جمعش کنه هم بدترش کرد. جالبه که من کلی خوشحال بودم و فکر می‌کردم بهترین شده. فقط یکم تو ذوقم خورد:)))
+ بعضی وقت‌ها من واقعاً تمامِ تلاشمو می‌کنم ولی نمی‌شه:)))

3746| فراری از آدمها:)))

آدم منزوی و اجتماعی گریزی بودم و الآن لال‌هم شدم:)))