امروز رفتم صبح این‌ور اون‌ور برای فیلم‌سازی و این داستانا. داشتم می‌رفتم تو دفتر صحبت کنم که چه بلایی سر اتاقمون و میکروفن‌ها اومده. بچه‌ها داشتن می‌گفتن یه چندوقت ندیدیمت، خیلی اعتماد به نفست رفته بالا. بعد از اون رفتیم یه جای دیگه، اونم گفت که باید کرایه بدید و به قول بچه‌ها ما فقط یه مشت دیپلمیِ بدبختیم. کارمون که به سرانجام نرسید و کاری نکردیم، ولی رفتیم کتابخونه. [یارو اسنپی‌عه شبیه خفت‌گیرا بود داشتیم می‌ریدیم]. با یه دختره‌ای آشنا شدم که اسمش سحر بود. اون پشت کنکوری تجربی بود و باهم داشتیم دنبال کتاب کنکور می‌گشتیم. خیلی دختر باحالی بود. از اینا که کلاً چند ساعت بود دیدمش ولی حس می‌کردم چندساله می‌شناسمش. رابطه‌م با دخترهای بزرگ‌تر از خودم خیلی خوبه ولی اصلاً با هم‌سنام کنار نمیام. فاطمه داشت از کنکور و اینا می‌گفت. یه تصمیماتی که گرفتم که نمی‌دونم قراره خودمو بندازم توی چاه، یا قراره از چاه در بیام. فقط می‌دونم دارم هم‌زمان بیستا کارو باهم برمی‌دارم و نمی‌دونم چی پیش میاد، ولی حداقل امتحانش کردم، حالا به هر قیمتی.