۴۴۸۲

قرارمون ساعت عشق كنارِ دلشوره زدن؛
كنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن.

۴۴۸۱

آلارم گوشیم نمی‌زد امکان داشت تو خواب سکته کنم. هنوز قلبم تند تند می‌زنه و دست‌هام می‌لرزه. این چه خوابی بود؟ خیلی واقعی و زجرآور بود.

ادامه

۴۴۸۰

من نمی‌فهمم یه عده آدم تا چه حد می‌تونن عقب‌مونده و بی‌شعور باشن. یعنی هر بار میرم مدرسه اعصابم بهم می‌ریزه. هیچ‌کس نمی‌دونه چقدر آدمهای بی‌ناموسی‌ان. یعنی خیلی جدی خانواده‌هاشون شعور یادشون نداده. مامانم می‌گفت چرا فکر می‌کنی همه مثل خودتن؟ بعد صحبت کرد درمورد کنکور و اینا و یهو زدم زیر گریه. نه اونقدر در حد دو سه قطره اشک. سرم به شدت درد می‌کنه. تا قبل از مدرسه همه‌چیز خوب بود. لعنت به مدرسه.

۴۴۷۹

از خواب بیدار شدم و داره مثل چی بارون میاد.

۴۴۷۸

بدجور از خواب می‌پرم. کی دستم خورده بود روی آلارم؟ چند دقیقه‌ای همینطوری می‌لرزم. داشتم خواب می‌دیدم. خواب خوب؟ نمیدونم. خوابی که خاک مرده رو زیر و رو کنه، خوابه خوبیه؟ من سعی می‌کنم فراموش کنم، خودمو جمع و جور کنم، بعد یه خواب همه چیزو خراب می‌کنه. بازم می‌لرزم. کتابو برمی‌دارم و میرم پایین. الآن آرومم. بخون. بخون. این درس امروز باید تموم شه! تموم میشه. چشم‌هام نمی‌بینه. عینک بابا رو میزنم. دنیا یه درجه شفاف‌تر و زوم‌تر میشه. هی عینک می‌ذارم و برمی‌دارم ببینم جدی کور شدم یا نه. می‌گذره. می‌گذره. نفسم تنگ میشه. چشم‌هامو باز بسته می‌کنم. به سختی نفس می‌کشم. عین روتین هر شب همین موقع میاد سراغم. تنها روتین زندگیم؟ خوب میشم. امشب هیچ‌ آهنگی اونقدر که باید ناراحتم نمی‌کنه. دلتنگ چی‌ای؟ تموم شدن. تموم شدی. اوناهم دلشون تنگ میشه؟ مهم نیست ریتم آهنگ چیه، خوانندش کیه. مهم اینه پشت این آهنگ چه خاطره‌ایه. ساعت دهه. باز ساعت‌ها گذشت و من غرق شدم. کی تموم میشه این باتلاق؟ هی می‌خوام بگم فردا منتظر منم باشید، منم میام، نفسم در نمیاد. فردا باید بری و هنوز چیزی ننوشتی؟ خوابم میاد؟ اگه نخوابم دوباره خوابم بهم می‌ریزه. بسه. فقط تمومش کن. درسمو؟ درس‌هاتو.

۴۴۷۷

من با اینکه هیچ‌چیز ثابتی دوست ندارم یا یه چیزو امروز دوست دارم، فردا دوستش ندارم، یه سری چیزها هستن که از اول دوستشون داشتم و دارم. چیزهای خیلی کمی دوست دارم، ولی همونا رو همیشه دوست دارم.

۴۴۷۶

تا حالا حس کردید دارید به اندازه‌ی کافی زجر نمی‌کشید؟ نمی‌دونم چجور بگم. انگار عادت دارم به اینکه اگه بخوام به یه چیزی برسم، باید براش خیلی زجر بکشم. حس می‌کنم این مقدار اذیت شدن برای چیزی که من می‌خوام به شدت کمه. هر چی بیماری روانی این مدت گرفتم. علاوه بر عدم تمرکز، وسواس گرفتم. یعنی در حدی که یه خط اضافه ریز توی کتابم اذیتم می‌کنه. هر چیزی که صاف و تراز نباشه اذیتم می‌کنه. تا میام یه کاری کنم، چشمم می‌خوره به بی‌نظمی اطرافم اعصابم خرد میشه. بعد همین حسو نسبت به خودم دارم. تقریباً هر روز دارم میرم حمام. دارم کچل میشم. امروز یکم غذا درست کردم، بعد حس کردم بوی روغن گرفتم، نمی‌تونستم تحمل کنم. دهنم داره سرویس میشه. نمی‌تونم به کتاب‌های سالهای قبلم که توشون خط کشیدم نگاه کنم، انگار خل میشم. یعنی خل شدم. بعد تازه بعضی وقت‌ها یه صداهایی تو گوشم میاد که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم نشنومشون. خلاصه که آره. تقریباً دارم درس می‌خونم. واقعاً مغزم نمی‌کشه قد یه کنکوری درس بخونم ولی می‌خونم؟ چقدر بگم آدم نره مدرسه آرامش روان داره. حالا دوباره دوشنبه میرم، اعصاب و روانم بهم می‌ریزه. شایدم نرم. ولی اگه رفتم آخرین روزیه که میرم. دیگه دورو بازی‌های اینارم نمیگم اعصابمو بهم بریزم. خدایا یا از تنفرم کم کن یا شرشونو.

۴۴۷۵

کاش من قبل دوازده بخوابم. گاااااد!

۴۴۷۴

صبح خوابم برد و ساعت ده پاشدم. درواقع داشتم خواب سگی می‌دیدم. من نمی‌دونم این چه خواب‌های دری‌وری که من می‌بینم. تو آینه خودمو دیدم، یه خراش افتاده بالای دماغم. تو خواب دعوا می‌کنم؟ من نمیدونم چرا تو این اوضاع هر چی وب باز می‌کنم همه عروسی و دوست پسرو... خب آخه بدبخت سینگل اینا چیه؟ نمیشه یکی به مناسبت ولنتاین بیاد بهم بگه من خیلی وقته روت کراش بودم، الآن اومدم بهت بگم؟ قیر. خودم بی‌ساز می‌رقصیدم، چه برسه به حالا که پریود شدم. دو روزه دارم با مامان کلنجار میرم که زن پاشو برو دکتر. بعد همیشه به من میگه تو چرا انقدر بد دکتری، خب به خودت رفتم. از دیروز تا حالا هزار جور قرص مختلف خورده ولی دکتر نمیره. کاش یه‌طوری از دست فامیلامون خلاص می‌شدیم، یعنی می‌تونم دهنمو باز کنم و یه حرفایی بزنم که کلاً قطع ارتباط بشیم ولی مامانم نمیذاره. امروز داشت به بابا می‌گفت من فقط تو رو دارم و توهم فقط منو داری:))) گوگولیا. دارم می‌بینم که چقدر مامان بابام پیر شدن، نگاهشون که می‌کنم غمگین میشم. توی همین ماجرا مامانم برمی‌گرده میگه تو فقط به خاطر من فلان کارو انجام بده. از هر طرفی یه فشاری رومه. می‌دونی بچه‌ی بزرگ خانواده بودن انگار بار سنگینیه. دارم سعی می‌کنم بچه‌ی خوبی باشم -یعنی تا حالا نبودم- ولی اون چیزی که خودم می‌خواستمم نبودم. نمیدونم. فقط می‌دونم بعضی وقت‌ها به زندگی خودم که نگاه می‌کنم، انگار دارم خواسته‌هامو با خودم به گور می‌برم. یه صفحه‌ای از کتابو که باز می‌کنم، دقیق یادمه کی خوندمش، چطور خوندمش یا اصلاً اون روز کِی بود؟ چی شد؟ حالم چطوری بود؟ با کی حرف می‌زدم. بعد تا چند ساعت بعدش فکر دهنمو سرویس می‌کنه.

۴۴۷۳

صبح داشتم درس می‌خوندم، یهو سر تست‌های فلسفه حس کردم دیگه چشمام نمی‌تونه باز بمونه. رفتم قهوه درست کردم؟ حتی بلد نبودم چی‌کار باید بکنم. مزه‌ی زهرمار میداد. هر لحظه امکان داشت تپش قلب بگیرم برم روی هوا ولی خب همه‌چیز نرمال بود. فهمیدم که قهوه هیچ تاثیری روی من نداره. همچنان خوابم میاد، منتها نمی‌تونم بخوابم، که البته فکر کنم این مورد کلاً به قهوه مربوط نیست. چند وقته باید خودمو بکشم تا خوابم ببره. منی که کلاً خواب بودم الآن باید برای خوابیدن التماس کنم. شاید بگید چه خوب، خواب کمتر، درس بیشتر. ولی نه از درون می‌لرزم و مغزم کلاً خاموش میشه. بعد از ظهر تست می‌زدم بعد جوابو نگاه می‌کردم می‌دیدم از هر پنج‌تا سوال سه‌تاشو غلط زدم. بعد با خودم اینطوری بودم که من اصلاً کی این تستو زدم؟ سرمو گذاشتم که بخوابم شاید مغزم رفرش شه ولی خوابم نبرد. زور میزنم کلاً در طول روز نهایتاً چهار-پنج ساعت درس می‌خونم و همونم اینطوریم که بسه دیگه! ولی نسبت به منی که کتابامو به زور باز می‌کنم خوبه، نه؟ از تاثیرات دیگه‌ی قهوه روی من مستیه. ظهر داشتم با آهنگ بندری، بندری می‌زدم و حس می‌کردم روی هوام ولی الآن که دارم گوشش میدم، اون آهنگ به اون شادی، داره غمگینم می‌کنه. همه‌چیز وقتی بدتر میشه که خودمو تو آینه می‌بینم و می‌فهمم حتی خوشگلم نیستم. امروز در طی یه حرکت برای زیبا شدن، نصف ابرومو زدم. الآن یکی از ابروهام از اون یکی کمتره. موهام داره مثل چی می‌ریزه. یعنی دست میزنم بهشون می‌ریزن. امشب داشتم فکر می‌کردم که کاش چندسال زودتر به دنیا میومدم. چرا؟ نمیدونم والا!

-بعضی‌وقت‌ها خیلی بد حرف میزنم.‌ یعنی دست خودم نیست، یهویی میشه. یعنی چی که تو هیچی به من یاد ندادی؟!

۴۴۷۲

دیگه هیچ‌وقت دوازده شب به بعد بیدار نمی‌مونم.

۴۴۷۱

رفتن همه ولی نترس، من که طرفدار توام.

۴۴۷۰

بخواب عزیزِ من بخواب! هیچ‌کس در این سکوت و تاریکیِ شب منتظر تو نیست. هیچ کدام از این آدمها برای تو نیستند. آسمانِ سیاهِ تو، هیچ‌گاه ستاره‌ای نداشته. گریه نکن عزیزِ من. اشک‌هایت را پاک کن و مانند هر شب، فقط سرت را روی بالش بگذار و بخواب.

۴۴۶۹

خلق را گرچه وفا نیست و لیکن گل من
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی

-شهریار-

۴۴۶۸

هر چی دورتر می‌ایستم، همه‌چیز بهتره. هر چقدر به آدمها نزدیک میشم، ازشون بیشتر فاصله می‌گیرم. بعضی وقت‌ها میگم تو یه آدم محبوب اجتماعی باحال نیستی، چرا سعی داری چیزی باشی که نمی‌تونی؟ تهش باید آروم یه گوشه بشینی و از دور بقیه رو تماشا کنی. هرچی دورتر، آرامش بیشتر.

۴۴۶۷

امروز نزدیک بود خونه‌مونو آتیش بزنم. می‌خواستم مثلاً کمکی کرده باشم ولی خب ریدم. یعنی قابلمه رو گذاشتم روی گاز و متوجه نشدم که خونه رو دود برداشته. در و پنجره و هر چیزی که تونستم رو باز گذاشتم. غذاهم ریختم توی پلاستیک و انداختم سطل آشغال سر کوچه. کسی بوی سوخته که نفهمید خداروشکر ولی باید ببینم مامانم کی اون قابلمه جزغاله شده رو می‌بینه. بس که این چند روز گفتم عجب زن زندگی‌ایم. آخه زن چه دگی‌ای؟:)))

۴۴۶۶

امروز از صبح خومو تو آینه نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا؟ خب مگه از خداییت کم می‌شد منم مثل بقیه خوشگل باشم؟ امروز تمام تلاشمو برای خوشگل بودن کردم ولی خب نشد. از آینه، دوربین و هر چیزی که بتونم قیافه‌مو توش ببینم متنفرم. تو همین وضع، نریمان عکس‌های کوفتی قبلنمو می‌فرسته. اینطوریم که اوکی، یه آدم هر چقدرم بد بوده باشه تو گذشته، خب که چی؟ کاش حافظه‌ی هرکسی که عکس‌های من توشه بسوزه. اینم نمیشه؟ هر چی سعی می‌کنم به آدمها نزدیک‌تر بشم، دورتر میشم. من از خودم متنفرم و هر روز باید خودمو تحمل کنم. دیگه بسه.

۴۴۶۵

صدایِ باد میاد. هوا سرده. از درون دارم می‌لرزم. انگار بدنم منقبضه. انگار اون رگِ قلب که خونمو پمپاژ می‌کنه بسته‌ست. نفسم بالا نمیاد. بغض گلومو گرفته ولی گریه‌م نمیاد. روزای تاریک توی سرم دژاوو میشن ولی میگم نه! قرار نیست دوباره تکرار شه، فقط ساعت دوازده شب به بعده. چیزی نیست. دوباره ساعت خواب لعنتیت بهم ریخته وگرنه چیزی نیست. دوباره قراره دهنت سرویس شه سر اینکه ساعت خوابتو درست کنی. اشکال نداره. بعضی وقت‌ها تو، زندگی و هر چیزی که بشه، تا می‌تونه بهم می‌ریزه. ولی مگه اولین باره؟ مگه دفعه‌های قبل نگذشت؟ این بارم می‌گذره. فقط امشبه. فقط امشب و از شب‌های دیگه... من امشب ترسیدم. از اینکه تنهام. ولی بهم گفت مشکل خودته و تنهایی حلش کن. چه حرفی خوبی بهم زد. وقتی میام کم بیارم میگم نه! ولی خب تا کی؟ من امشب ترسیدم و دلم می‌خواد یکی بهم بگه دستتو بده به من، ادامه‌ی راهو باهم میریم. ولی اینطور نیست. فقط بدون الآن وقتش نیست و این روزا هم تموم میشه.

۴۴۶۴

زمان می‌گذرد و چیزهایی که به گمان، ناگذر و اندوهگین بودن هم، می‌گذرند؛ امّا گذرشان به معنی تمام شدنشان نیست. انگار تمامی رنج‌ها لایه لایه روی یکدیگر جمع می‌شوند و در مرحله‌ی بعد، بزرگتر و بزرگتر می‌شود. شاید آن‌ قدر بزرگ که وقتی به کهنسالی برسی، تماماً درد و رنج می‌شوی. موهای سفید و چین و چروک‌های صورتت، گواهی هر آنچه که باید را می‌دهند. و تو همانند یک اثر هنریِ چندین چندساله، نقوشی از دردها در سالیان طولانی می‌شوی؛ امّا نه اثری تازه و محبوب؛ بلکه اثری کهنه و مغموم که با پایانِ نقاشی‌هایِ زندگی بر تو، خود تو نیز کم‌کم پایان پیدا می‌کنی.

۴۴۶۳

این اقیانوسه خیلی عجیبه. انگار نمی‌تونی ازش بیرون بیای، فقط می‌تونی هر از گاهی سرتو از آب بیاری بالا، یه نفس بگیری و دوباره غرق بشی. هر چقدر دست و پا میزنم، بی‌فایده‌ست؛ شنا یاد نمی‌گیرم. دورتا دورش فقط آبه و از هیچ قایقِ نجاتی خبری نیست. فکر می‌کنم عادت می‌کنم، ولی هربار مثل دفعه‌ی اول خفه میشم. توی فکرم همش می‌چرخه که یه روزی ماهی میشم، ولی همچین چیزی قرار نیست‌ اتفاق بیفته. شاید فقط امیدِ رسیدن به ساحله که زنده نگه‌م میداره.

۴۴۶۲

تصادفاً چشمم خورد به این. خواستم بگم که الآن کنکور رسماً توته دلبندم:)))

۴۴۶۱

کاش یکی اینو از وجود من می‌کشید بیرون.

4460

آن سست وفا که یار دل‌سخت من‌است
شمع دگران و آتشِ رخت من‌است
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت من‌است

-سعدی-

4459

صبح دیدم تو گروه همه نوشتن نمیان مدرسه ولی فکر کردم اگه نرم مدرسه امکان داره بشینم خونه و تا ظهر فقط گریه کنم. مدرسه مثل همیشه تخمی بود، منتها من این دفعه پوستم نازک شده بود. سر فلسفه داشت می‌گفت: «زندگی نه مطلقاً سیاهه و نه مطلقاً سفید، زندگی ترکیبی از سیاه و سفیدهاست؛ این همون وحدت اضداده و سختی‌ها و آسونی‌ها کنار هم معنا پیدا می‌کنن». نمی‌دونم! می‌گذره و زنگ بعد و بعدترش تخمی‌تر می‌گذره. حس می‌کنم این آدمها حرفامو نمی‌فهمن و حالا حس می‌کنم از پریا از همه بیشتر متنفرم. خیلی متنفرم انقدری که می‌خوام به همین اندازه ناراحت بشه. زنگ آخر کارنامه میدن. مدیرمون که می‌دونم هیچ‌جوره باهام حال نمی‌کنه، دفعه‌ی قبلی کلی سرم منت گذاشت که انضباطتو دارم بیست میدم فلان و بیسار و الآن حتی همون انضباطم بیست نداده. معلم فنونمون کلاً یه ماهم سر کلاس نیومده ولی نمره‌ی مسترمرمو کم داده. چرا؟ چون با قیافه‌م حال نمی‌کنه. داشتم کارنامه‌مو می‌گرفتم معلم جامعه‌شناسیمون گفت تو دوم شدی؟ یه خنده‌ی تلخی زدمو گفتم نه! دیگه چی شد نمی‌دونم. فقط می‌دونم سر سفره هر چقدر سعی کردم غذا بخورم، بغض بهم امون نداد و زدم زیر گریه. مامانم میگه چرا وقتی میری مدرسه انقدر بهم می‌ریزی همون بهتر که نری. کی آخه می‌دونه توی این مدرسه‌ی لجن گرفته‌ی ما چی می‌گذره؟ گریه می‌کنم. بعد از مدت طولانی نتونستن، گریه می‌کنم. علاوه بر اینکه نتونستم آدم خوشگلی باشم، نتونستم آدم موفقی‌ام باشم. می‌دونید چیه؟ سعدی میگه: «جرم از تو نباشد گنه از بخت من‌ است».

4458

امشب می‌خواستم داد بزنم و بگم دیگه نمیتونم ولی این شب کذایی هم گذشت.

4457

بعضی‌وقت‌ها زندگی یه سری واقعیت تلخ رو می‌کوبه توی صورتت و تو می‌مونی و یه سیلی سرخ از زندگی که احتمالاً جاش قراره حالا حالاها بمونه؛ و شایدم تا همیشه. ولی بازم جریان زندگی ادامه داره و منتظر شوکه شدن تو نمی‌تونه و تو، توی همون مرحله، باید گریه کنی، اشک‌هاتو پاک کنی. نشون بدی اون قدرهم صدمه ندیدی و حرکت کنی.
دیشب گفتم بیدار می‌مونم تا درس بخونم امّا احساسات یهو اومد خرخرمو چسبید و خفه‌م کرد. طوری که برقو خاموش کردم و رفتم زیر پتو تا بخوابم و یه لحظه حس کردم نفسم داره میره. انگار همه‌ی کائنات داشتن بهم می‌گفتن تمومش کن دیگه بسه! و من پامو کرده بودم توی یه کفش که من باید انجامش بدم. آهنگ‌های خاطره‌آمیز و دلتنگی. برای کی؟ برای چی؟ انگار کل شب خواب بودم ولی حس می‌کردم که خوابم، و هم زمان داشتم بیداری هم حس می‌کردم. وسط خواب و بیداریم، به آدمهای مختلف فکر کردم و دلم براشون تنگ شد، که فکر می‌کنم حتی منو یادشونم نمیاد. شب لعنتی تموم میشه و الآن حس می‌کنم از درون دارم به خودم می‌لرزم. حالت تهوع شدیدی دارم و انگار می‌خوام وجودمو بیرون بریزم. مدرسه که میرم میگن چقدر لاغر شدی! شاید جدی ترازو خراب نیست و دارم تجزیه میشم. زنگ زبانو سر کلاس نمیریم و بحث شروع میشه. میگن ما که زندگیمون وسط دایره‌ست تو بگو. چی بگم آخه؟ از چی بگم؟ حرف میزنن و می‌فهمم چقدر از همه‌چیز دورن. چقدر بین من و اونا فاصله‌ست و جدی نمی‌دونم اونا درست میگن یا من. دیگه حرف نمیزنم. وقتی حرف میزنم انگار که یه عقب‌مونده داره صحبت می‌کنه و خسته‌م از این حس. بحث سر نگاه کردن میشه. میگن با عشق نگاه کن. میگم نمیتونم. نگاه می‌کنم و میگن بیشتر انگار یه بابای عصبی‌ای هستی که می‌خواد کارنامه‌ی بچشو بگیره. وسط همه‌ی این اتفاقا همش به خودم میگم یه روز -ن- رو با دست‌های خودم خفه می‌کنم. پیش معلم وساطت می‌کنم ولی معلم برمی‌گرده و یه چیزی بهم میگه. و برای nامین بار می‌فهمم که بابا هرکسی از پس خودش بر میاد و تو رو سننه؟ نفهمیدی هر چقدر بی‌ناموس‌تر باشی، زندگی بهتری داری؟
نارنگی شاگرد دوم شده، و داشت دست و پا میزد که فلان شد وگرنه من اول می‌شدم. مامان بهش میگه خرج‌هایی که برات می‌کنیم حلالت. و حس می‌کنم که داره به من متلک می‌ندازه. شایدم نمی‌ندازه. به این فکر می‌کنم که من تا حالا شاگرد اول نشدم یا حتی دوم، سوم یا چهارم. هیچ‌وقت اونطور که خانوادم می‌خواستن نبودم و حس ناکافی بودن دارم. بازم حالت تهوع دارم، انگار می‌خوام کل وجودمو بالا بیارم.

4456

شبا زود بخوابید تا دچار بحران نشید.

4455

آدمها یه ورژن به خصوصی دارن که اونو فقط به یه شخص خاص نشون میدن و بعد از اون دیگه هیچ‌وقت و هیچ‌کس دیگه‌ای قرار نیست اونو ببینه:)))
هیچ‌وقت کسایی که با همه یه‌طور رفتار می‌کنن و می‌تونن نسبت به همه یه اندازه محبت داشته باشن رو نفهمیدم. حس می‌کنم اون حس مخصوص فقط باید برای یه نفر باشه و اون طرف هم نسبت به تو همین باشه. نه تنها حس، کلمه‌ها، حرف‌ها و رفتارها و کلاً هرچیزی که هست، فقط خاصه یه نفر باشه. معلوم دوازده شب به بعده یا نه؟!

4454

یهو یه آهنگی پلی شد و حس می‌کنم دلم خیلی تنگ شده. برای کی و چی نمیدونم. انگار دلم برای یه حس و حال تنگ شد. عجیبه!

4453

انگار زمان روی 2x و من روی 0.5x. به هزار مکافات یه درس می‌خونم. بعد که تموم میشه میگم، درس خوندن اونقدرا هم سخت نیست. بعد دوباره برای شروع درس بعدی همین بساطه و باید کلی با خودم کلنجار برم. فکر کنم ADHD دارم وگرنه این حجم از بی‌تمرکزی طبیعی نیست. بقیه درس می‌خونن فقط ذهنشون درگیر میشه، من همزمان مغزمو پاهامو و فکم درگیره. تا راه نرم و بلند بلند درس نخونم توی ذهنم نمیره و بعد میگم چرا زود خسته میشم. امروز که خودمو وزن کردم یه کیلو کم کردم. نمیدونم ترازو خرابه یا من انقدر سریع دارم آب میرم. راستش علاقه‌م نسبت به اقتصاد عوض شده. درس بدی نیست اتفاقاً خیلی‌ام گوگولی و اوکیه.[حق با زهرا بود!] امروز نسبت به روزهای قبل بهتر بودم. هنوز عالی نیستم ولی بهتر بود. نزدیک‌های ساعت هفت و هشت، یه‌طوری نفسم تنگ شد و حالت تهوع گرفتم که حس می‌کردم هر لحظه ممکنه خفه شم؛ ولی خب من سگ جون‌تر از این حرف‌هام. طی یه سری اتفاقات متوجه شدم، جدی آدم صبوری‌ام.
آفرین بهت دختر بابت همه‌چیز:)))