امروز سر کلاس کاربست که بودیم فاطمه‌زهرا داشت به مریم می‌گفت اینو نگاه کن. این الآن هم خسته‌ست، هم خوابش میاد، هم از همه متنفره، هم می‌خواد سر به تن کسی نباشه و من گسستم از این حد توصیف درست! درحال لبخند زدن بودم که استاد گفت تو امروز اصلاً گوش نمیدیا. زنک!

امروز غرفه برای جهاد داشتیم و من مسئول رسانه بودم. بعد یهو فولادی اومد برای بازدید و منو دید گفت حالت چطوره؟ بعد برگشت رو به استاد کناریش و گفت این فامیل ماست و خودش نمی‌دونه. من خیلی گرخیدم. واقعاً عجیب بود. [قیافه‌م تخمی‌تر از هر روز بود😭].

امروز رفتیم بیرون برای اینکه رنگ‌ها رو عوض کنیم، بعد توی راه یه خانم‌ای مارو گرفت و عکس دخترشو بهمون نشون داد و گفت دختر منم فرهنگیانه و اینا و برید پیجشو فالو کنید و ما هممون گرخیدیم. تازه می‌گفت بیاید خونمون و فلان. من داشتم جر می‌خوردم از خنده.
-من قرار بود پولامو نگه دارم ولی هم برای فاطمه کادو گرفتم و هم برای خودم چیز میز خریدم.

امروز برای نیره ارائه داشتم و ریدم. یعنی خیلی هول شدم و پام انقدر می‌لرزید که نتونستم جلوی خودمو بگیرم. البته نیره گفت هیچ استرسی نداشتی ولی گفت جملاتت پراکنده بود و رو جمله‌بندیت کار کن. بچه‌ها گفتن لبخندش موقع صحبت خوب بود و یکی دیگه‌ام گفت صداش مثل مجری‌ها بود. ولی خب در نهایت من حس بدی نسبت به خودم پیدا کردم و خیلی خودخوری کردم ولی بعدش اینطوری بودم که آدمها همیشه بی‌نقص نیستن.[امیدوارم].

حبیب خیلی آقای متشخصیه، به نقاشی‌هام گفت قابل‌تقدیرن🥹.

امروز با فاطمه رفتیم کافه و عجیب خوش‌گذشت. قشنگ همونی بود که همیشه می‌خواستم. با در و دیوار عکس گرفتیم و از خنده ریسه رفتم. بهم به دستبند و گردنبند پروانه‌ای داد، از همون‌هایی که می‌خواستم.

فکر می‌کردم روز تولدم خیلی کسل‌کننده‌ست و آدم‌ها خیلی سرد بهم تبریک گفتن تا این رو دیدم.

ادامه

نوزده‌سالگیت مبارک:)))

فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت این حرفو بزنم ولی توی خوابگاه حالم بهتره. انگار دغدغه‌م خلاصه میشه توی اینکه وای فردا از فلان ساعت تا فلان ساعت با فلان استاد کلاس داریم، وای پول ندارم، وای غذا چیه. ولی خونه همه‌ی تمرکزم روی خودمه و همین خیلی ناراحتم می‌کنه. با این حال نمی‌تونم بیشتر از همون مدت توی خوابگاه بمونم.

بعد از کلاس ریاضی، خیلی خسته و داغون داشتم برمی‌گشتم توی خوابگاه که دیدم بچه‌ها با برف شادی و کیک اومدن. جدی یه لحظه شوک شدم. حتی یک درصدم توقع نداشتم و واقعاً سوپررایز شدم. یعنی می‌دونستم کادو شاید بدن ولی تولد رو اصلاً انتظار نداشتم. بعد همه‌چیزم آبی گرفته بودن برام. واقعاً اکلیلی شدم. خوشحال شدم، خیلی خیلی خوشحال شدم. از اینکه همه‌چیز آبی بود، سه برابر بیشتر خوشحال شدم. فاطمه برام گردنبند خرید، تبسمم بهم گیره سر آبی داد. Im happy💙✨️.

ارائه شهین عالی شد. یعنی شهین عاشقم شد. همون اول که رفتم و سلام علیک کردم چهارتا مثبت رو گذاشت جلوی اسمم. گفت پاورتون عالی بود، فن بیان عالی! بعد حتی بچه‌ها خسته شدن هم گفت بهشون که تنوع ارائه‌شون خوب بود، شما خواب بودید. کیمیا گفت تو انقدر حرف زدی نذاشتی من صحبت کنم، انگار متنشو من نوشته بودم. خیلی زحمت کشیدم، حقم بود. بعد از ارائه هم فولادی بهم گفت رتبه‌ت چند شد و من کرک و پرهام ریخت. خدایا شکرت🤍.

حس بی‌تعلق بودن دارم. نه خوابگاه حس من بودن بهم میده، نه خونمون. بچه‌ها خونمون دیگه خونمون نیست! حس می‌کنم فرسخ‌ها بین من و مامان بابام فاصله‌ست. نمی‌دونم چطور باید توضیح بدم. حس می‌کنم خیلی یهویی رها و آویزون شدم. گریه‌م میاد.

یکشنبه‌ها کلاس نداریم بعد از ظهر و قرار شد بریم بیرون و بگید چی شد؟ بعد کلاس همه‌شون خوابیدن و نیومدن. تهش منو مبینا رفتیم بیرون. بعد خیلی شانسی یه مجتمعی رو پیدا کردیم و رندوم رفتیم تو یه کتاب فروشی. مرده تا ما رو دید فهمید فرهنگیانیم و کلی تحویلمون گرفت. بعدم که رفتیم کافه خانمی که تو روز مصاحبه بود ما رو شناخت و سلام و احوال پرسی کرد. بعد گفت من خواهرشم ولی خودش بود.

وقتی خونه‌م دیگه دلم نمی‌خواد برگردم خوابگاه.

من فکر کردم تولدم سه‌شنبه‌ست و می‌تونم عصر برای خودم برم کافه و تولد بگیرم. الآن دیدم که چهارشنبه‌ست و ناراحت شدم.

رفتم به مامان گفتم که چمه و گفت بیا بریم دکتر و مثل همیشه خونه رو گذاشتم رو سرم که من دکتر نمیام. بعد یه لحظه به خودم دیروز رو یادآوری کردم و دیدم چقدر الکی می‌ترسیدم و خیلی عادیه این چیزها. برگشتم و گفتم بیا بریم دکتر و واقعاً چیزی نشد. هرچند مامان بهم گفت دیدی چیزی نبود و تو خیلی لوسی که منو با خودت کشوندی! باید برای خودم ارزش قائل بشم و اعتماد به نفس داشته باشم.