3431| آخ می‌سوزه.

حس خاصی ندارم به مدرسه. فقط می‌خوام امسال خیلی‌خوب جلوه کنم. حس می‌کنم سال خوبی می‌شه، ان‌شاءلله! فردا رو یه ساعت زودتر تعطیل می‌شیم و خوشحالم.
مامان هم قبول شده ولی متاسفاته افتاده خارج از شهر:))

3430| چقدر غر می‌زنم من.

حالم خیلی بده. خیلی بد! حالت تهوع دارم. حس می‌کنم تب دارم. اگه این مریضی جدی بشه، می‌ترسم. اینجا هم که هستم حالم خیلی بدتر شده. هر لحظه می‌ترسم یکی بیاد. صدای پا میاد می‌گرخم. بدم میاد یه چیزو با شوق تعریف می‌کنم و می‌زنن تو ذوقم. هر کاری می‌کنم حالم خوب نمی‌شه. راه می‌رم خوب نمی‌شم. می‌رم اینستا، این ور اون ور ولی سرگرمم نمی‌کنن. حتی نمی‌تونم آهنگ گوش بدم. کاش زودتر برن. من حالم بده، خیلی‌خیلی بده.

3429| آره.

حالم بد است. عین‌سگ می‌ترسم. حس می‌کنم داره بدتر می‌شه، نمی‌دونم. نمی‌فهمم چرا انقدر مقاومت می‌کنم در برابر دکتر رفتن. کاش زودتر خوب شه. باید برم مدرسه، کلی کار دارم. داره زندگیمو مختل می‌کنه. وای استرس سگی دارم. کاش زودتر خوب بشه وحشتناکه! حالم بد! حالم خیلی‌خیلی بد!

3428| کنار اومدن با آبانیا سخته.

"می‌گفت که تعداد کمی هستن که با یه آبانی کنار بیان. یه قلق خاصی دارن. بعد می‌گفت که با اینکه خیلی لجباز و غدن ولی طاقت دیدن اشک کسی رو ندارن.‌" به شدت قبول دارم!🌚👊🏻

3427

درد عجیبی داره. نگاهش که می‌کنم مورمورم می‌شه. کاش زودتر خوب شه بدم میاد از این وضع. نمی‌خوام دیگه دکتر برم. هنوز حرف دکتره تو گوشمه. عه. قرص‌هامو خوردم، یه نوبتم ساعت گذاشتم برای ۵ صبح. آلله آلله.

3426

یه ویژگی بدی که دارم اینه که اگه یکی از چشمم بیفته، دیگه آدم سابق نمی‌شه برام. فرصت می‌دم بهش ولی دیگه از حدش بگذره، برام تموم می‌شه. وقتی‌ام که دلتنگش بشم، دلتنگ خودش نمی‌شم، دلتنگ حسی که قبلاً بینمون بوده می‌شم.

3425

یه پاییزم، تو بهاری؛ من یه مرداب، تو دریایی!

3424| نمی‌خوام برم مدرسه.

دوست ندارم برم مدرسه. رو به رو شدن با هم‌کلاسی‌هام برام ترسناکه. مثل یه بچه‌ای می‌مونم که اولین باره می‌خواد بره مدرسه. همش استرس داره که حالا که رفت باید چی‌کار کنه؟ کجا بشینه؟ با کی حرف بزنه؟ در حالی که روز اولی که رفتم مدرسه اصلاً دغدغه‌ای نداشتم. خیلی مسخره به نظر میاد ولی یه حس بدی دارم. هرچی بزرگتر شدم، واکنشم نسبت به همه چیز بیشتر شد. حس می‌کنم اون موقع قوی‌تر بودم. نمی‌خوام برم مدرسه:)))

3422| صدق الله العلی العظیم.

بالاخره با گریه رفتم دکتر.‌ همین که دراز کشیدم رو تخت زدم زیر گریه. خیلی زشته با هفده‌سال سن، هنوز سر دکتر رفتن گریه می‌کنم. مثل یه فوبیا می‌مونه برم. دکتره اینطوری بود که یاخدا این خیلی وضعش داغونه که، چرا زودتر نیومدی؟ اگه زودتر می‌رفتم اینقدر وضعش وخیم نمی‌شد. تازه می‌فهمید دوماهه اینطوری‌ام، فحشم می‌داد‌. همینطور که نشسته بودم روی تخت، داشت با مامان صحبت می‌کرد منم در و دیوار و نگاه می‌کردم و تلاش می‌کردم که اشکم در نیاد. یهو بهم گفت حالا چرا انقدر دستت می‌لرزه؟ یه لحظه نگاه به دستم انداختم دیدم عین چی دارم می‌لرزم و خودم متوجه نیستم. یه چندتا دارو نوشت و گفت چند روز دیگه بیا ببینم چطور می‌شی. منم گفتم من دیگه نمیام خدافظ. گفت اگه نیای وارد مغزت می‌شه می‌میری بدبخت. منم گفتم اشکال نداره. یه خانم مسنی اونجا بود گفت عزیزم پیگیری کن وگرنه پیر شدی مثل ما می‌شی. دکتر رفتن من خیلی طنزه. یعنی فقط می‌خواستم بیام بیرون از اون مطب کذایی. من اگه خوب نشم و کارم به تزریق و اینا بکشه خودکشی می‌کنم. خدایا!

ادامه

3421

ترکیبی‌ام از سردرد، دل‌درد، کمردرد و... این لکه‌عه هم عین سگ می‌سوزه. انگار آبجوش ریختن روش. همین الآن مامانو بردن بیمارستان. منم که طبق معمول کاری از دستم برنمیاد و سریع اشکم در میاد. حالم خیلی خرابه و به شدت نگرانم. نارنگی تو این شرایط رفت بخوابه:))) نمی‌دونم چطور می‌تونه انقدر ریلکس باشه. شایدم خودخواه! گاد هلپ می پیلیز.

3420| هر دم از این باغ بری می‌رسد.

این لکه‌‌عه داره هر روز بزرگتر و بزرگتر می‌شه. خیلی‌ام درد می‌کنه. و من همچنان دارم در برابر دکتر رفتن مقاومت می‌کنم.

3418| می‌خواهم دست‌هایم را بگیری.

حواست به منِ بی‌حواس هست؟!

3416

دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم و ساعت ۲و نیم از شدت دل‌درد بیدار شدم. تا خود صبح من از دل‌درد به خودم می‌پیچیدم. صبح ساعت گذاشته بودم که ساعت ۷ بیدار بشم ولی با اون وضعیت، تا ساعت ۸و نیم خوابیدم. دوش گرفتم و رفتم سراغ ناهار. من واقعاً دستپختم افتضاحه! مخصوصاً غذاهای سنتی [سنتی می‌گن؟ خونگی؟ ایرانی؟]. مثلاً برنج رو افتضاح درست می‌کنم. کلاً دستپختم خیلی بده ولی امروز ترکوندم. من از ساعت ۹ تا ۱۲ فقط داشتم غذا درست می‌کردم. سالاد درست کردم، ذرت‌مکزیکی درست کردم[این محشر شده بود!] و ساندویچ. غذاهای امروزم واقعاً خوشمزه بودن. بعد از ناهار با نارنگی یه فیلم دیدیم که نصفه موند. بعد از اونم من از ساعت ۲ تا ۶ خوابیدم و الآن یه سردرد متحرکم. خواب ظهر توی پاییز[می‌دونم پاییز نشده ولی حال و هوای پاییزه خیلی قالبه!] خیلی مزخرفه! چشماتو که می‌بندی روزه، وقتی باز می‌کنی شبه. یه حس خیلی مزخرف توصیف نکردنی‌ای داره. هرچند که من زیاد از حد خوابیدم. راستش خیلی ناراحتم. کلی تلاش کردم که این جوش‌های مزخرف کمتر بشن ولی دوباره زیاد شدن. چرا؟ چرا آخه تو مدرسه‌ها؟! بدنم با من خصومت شخصی داره. امشب اگه شد می‌خوام چندتا فیلم ببینم.[عجیبه که روزای آخر تازه یادم افتاده تابستونه، نه؟!]. یه چندتا پادکست هم هستن که باید گوششون بدم. احتمالاً قبل از خواب! برای فرداهم کلی کار دارم. من معمولاً تابستون که می‌شه خیلی ناخواسته، تمام وسایل مدرسه‌م گم می‌شه. فردا باید پیداشون کنم. کفش‌های مزخرفممو جدا کنم و فقط کفش‌های مدرسه رو بذارم. اگه شد یکم عربی بخونم. خلاصه که یکم دور و ورم رو مرتب کنم.

3415| یکی از نشونه‌های خوشبختی

همین که وقتی خودتون رو تو آینه نگاه می‌کنید -از دیدن جوشِ جدید، دلتون نمی‌خواد آینه و صورتتون رو نابود کنید- نشون می‌ده شما هنوز خوشبختید!

3414

دیشب حسِ تنهایی شدیدی داشتم، برای همین رفتم پایین بخوابم. خیلی مردد بودم، دلم می‌خواست برم جوابش رو بدم ولی همین که می‌فهمیدم قراره چه طوری جوابمو بده پشیمون می‌شدم. اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد! نمی‌دونم چرا هی از خواب می‌پرم. ساعت حدودهای ۵ بود که از خواب پریدم. گوشی رو که نگاه کردم و پیام‌هاشون که خوندم، قلبم چزید. یعنی خیلی بدجور قلبم چزید! از شدت ناراحتی داشتم خفه می‌شدم و گریه‌م می‌گرفت. نامردیه که این رفتاری که با من داشتی رو الآن با اون داشته باشی. نمی‌دونم چرا هر وقت به یکی نزدیک می‌شم و حس می‌کنم یکی رو دارم، یه نفر دیگه پیدا می‌شه و اونو ازم می‌گیره. حس می‌کنم جدی مشکل از منه و من یه اشتباهی کردم. صبح که بیدار شدم با خودم گفتم بیا منطقی باشیم. قراره کلی آدم بیاد توی زندگیت و بره، تو نمی‌تونی با هر آدم، بشکنی و بخوای خودتو از دست بدی. حتی سراغ پیویش نرفتم که ببینم سین کرده یا واکنشی نشون داده یا نه! دیشب خیلی یهویی نگار هم پیام داد و گفت دلتنگت شدم. حس می‌کنم خیلی سرد جوابش رو دادم. آدمها خیلی سریع رنگ عوض می‌کنن. گمون کنم باید به این رنگ عوض کردن، عادت کنم. امروز پیام داده بودن که ثبت‌نام نکردی، زودتر بیا ثبت‌نام کن. با خودم می‌گم کاش می‌تونستم بگم من دیگه قرار نیست به این مدرسه بیام. بعد می‌گم الکی نیومدی تو این مدرسه که بخوای به خاطر چهارتا آدم جا بزنی. جدیداً خیلی حراف شدم.

3413| می‌فهمی چی می‌گم؟!

راست می‌گفتن:«موندنی می‌مونه، رفتی‌ام می‌ره».
اون موقع نمی‌فهمیدم چی می‌گفتن ولی الآن می‌فهمم.
پروسه‌یِ بزرگ شدن خیلی عجیبه! هر چی بزرگتر می‌شی، مسیرت روشن‌تر می‌شه اما از درون تاریک‌تر می‌شی. انگار راه رو بلد می‌شی اما برای ادامه دادن خسته‌ای!

3412| درسته!

«می‌دونی من خیلی با آدم‌ها مهربونم، دیفالتم نسبت به همه مثبته، ولی وای به وقتی که حس کنم کسی داره ازم سوءاستفاده می‌کنه یا اون دوستی و رابطه یک‌طرفه‌ست، دیگه خنثی‌ترین میشم نسبت به اون آدم.‌ نه چیزی می‌گم نه کاری می‌کنم و این توی خطِ رفتاریِ من بدترین مجازاتیه که می‌تونم برای یک نفر قائل بشم...!»
-اتاقی از آن خود-

3411| پایه‌ترین.

[♡] لعنتیِ قشنگ! :)))

3410| قلبم ذوب شد خب.

همین‌طور که داشتم می‌رفتم، یه دختر کوچولو لباس زرد پوشیده بود و موهاشو خرگوشی بافته بود. از کنارش که رد شدم یه لبخند خیلی قشنگ بهم زد. اصلاً قلبم ذوب شد:"))) بعد فکر کنم داداش دوقلوش بود، برگشت بهم گفت خیلی تیپت قشنگه!:"))) من پر از ذوق شده بودم. بهش گفتم مرسی خودت قشنگی! لعنتی روزمو ساخت!:))) یکم جلوتر یه دختر از پنجره اومد بیرون و برام دست تکون داد. نارنگی می‌گفت همین‌کارها رو می‌کنی تو خیابون، مردم عین اسکلا نگاهت می‌کنن. من بچه‌هایی که تو خیابون می‌بینمو با هیچی عوض نمی‌کنم:")))

3409| حقیقتاً ناراحتم.

از بعضی از رفتارها واقعاً خندم می‌گیره. نمی‌دونم آدمها چطور می‌تونن در لحظه عوض بشن و با دیدن آدم جدید، طوری رفتار کنن که انگار تو رو نمی‌شناسن. مثلاً ایگنورم می‌کنه که چی؟! فکر کردی خیلی برام مهمی؟! نه! دیگه نیستی. لطفاً اول تکلیفت رو با خودت مشخص کن، بعدم با من!

3408| :)))

-دیدی گفتم تهِ این رابطه بُن‌بسته؟-

3407| داره پاییز می‌شه.

دیشب زود خوابیدم، تا صبح بتونم زود بیدار بشم. حدود ساعت ۴ بود که از شدت دل‌درد، چشمام رو باز کردم. هندزفری هنوز تو گوشم بود. گوشی رو که باز کردم دیدم دوباره آهنگ فرستاده. دیگه مثل قبل موقع پیام دادنش قلبم تندتند نمی‌زنه. بدون اینکه پیامش رو سین کنم، یکم جا به جا شدم اما خوابم نمی‌برد. از تخت اومدم روی زمین. انگار روی زمین راحت‌تر خوابم می‌بره. دوباره کلی جا به شدم، یکم آهنگ گوش دادم ولی خوابم نبرد. دیشب هوا خیلی سرد بود، مجبور شدم در رو ببندم. قشنگ بوی پاییز پیچیده! بعد از کلی کلنجار رفتن، خوابم برد. صبح، اینطوری بودم که واقعاً دیشب پیام داده بود یا من توهم زدم؛ ولی جداً پیام داده بود. جوابش رو دادم و رفتم پایین. دوش گرفتم و اصلاً متوجه نشدم که دو ساعت، تو حمام، زیر دوش دارم با خودم حرف می‌زنم‌. اومدم بیرون یکم قیافم رو درست کردم‌. چند روز دیگه باید برم مدرسه و حوصله‌ی ادا اصول‌های بچه‌ها رو ندارم. هرچند که قرار نیست بدون ماسک برم ولی خب. اون روز که رفته بودم فروشگاه، دیدم یه نفر دقیقاً صورتش مثل من پر از جوش بود، حتی بدتر از من! ولی خیلی با اعتماد به نفس بود. آخه چیز خیلی عجیبی‌ام نیست، یه پدیده‌ی طبیعیه! شاید من خیلی حساسم...
نارنگی امروز ظرف آشغال‌ها رو خالی کرد تو صورتم. خیلی عصبانی شدم ولی نمی‌تونستم کاری بکنم. وقتی که خیلی عصبی می‌شم و کاری از دستم برنمیاد، گریه‌م می‌گیره. بازم می‌گم همه‌ی آدمها هم جمع بشن، هیچ‌کدومشون نمی‌تون به اندازه‌ی نارنگی منو عصبی کنن و اشکمو در بیارن. تصمیم داشتم چند روز باهاش حرف نزنم ولی نتونستم. انقدر پروعه که بهش می‌گم کارت اشتباه بوده، خودش قهر می‌کنه. حتی نیومد جمعشون کنه. امیدوارم یکی یه روز باهاش همچین‌کاری بکنه تا بفهمه کارش چقدر اشتباه بوده. به عنوان خواهر بزرگتر هیچ جذبه‌ای ندارم. هرکاری‌ام براش می‌کنم می‌گه فلانی خیلی بهتر از توعه! مامان‌هم که همیشه طرفش رو می‌گیره. اخلاقش بی‌نهایت مزخرف و فاقد شعوره.
نگاه که می‌کنم می‌بینم سین نزده. پیام می‌ده یه‌طوری‌ام، پیام نمی‌ده یه‌طوری‌ام. اصلاً خودمو نمی‌فهمم. اونم نمی‌فهمم...
نیاز دارم برم بیرون. ولو بشم رو چمن‌ها. کلی عکس قشنگ بگیرم. آهنگ‌ها رو بلندبلند بخونم...

3406| چند قدم با تو، تو خیابون دلم خواست.

داشتم آهنگ‌های بی‌کلام رو گوش می‌دادم و باهاشون می‌خوندم؛ یاد -اکلیلِ آبی- افتادم. با خودم گفتم "چقدر جات خالیه که الآن باهم آهنگ بخونیم:)". با هیچ‌کس انقدر سر آهنگ‌هام، تفاهم نداشتم. وقتایی که تو ویس آهنگ می‌خونیم خیلی قشنگه! البته اون خیلی قشنگ می‌خونه! قصد داشتیم یه روز زنگ بزنیم و پشت تلفن آهنگ بخونیم. کاش الآن اینجا بود تا درحالی که داریم توی این هوای پاییزطور قدم می‌زنیم، آهنگ بخونیم:).

3405

یهو یه‌طوری دلتنگ می‌شم که نمی‌دونم برای کیه، چیه؟! انگار یه خلأ درونم وجود داره.

3403| انقدره دور شدی و مغرور شدی که دیگه کور شدی.

با هندزفری خوابم برده بود. الآن یهو آهنگ بی‌احساس پلی شد و من از خواب پریدم. به صفحه‌ی گوشی نگاه انداختم دیدم دوتا پیام دارم. فکر کردم -اکلیلِ آبی-عه، جز اون کسی برام آهنگ نمی‌فرسته. یهو دیدم خودشه! امروز من انقدر تو فکرش باشم و اونم بهم پیام بده. دوتا پیام بود ولی فقط آهنگ فرستاده بود. دلم می‌خواست مثل خودش سین بزنم و هیچی نگم تا بفهمه چه حسی داره ولی من مثل اون نیستم. چرا انقدر عجیبه؟! انگار می‌خواد مغرور باشه ولی نتونه، یه همچین حالتی داره.

3402| اکلیلِ آبی.

چقدر خوب می‌شد اگه باهم تو یه مدرسه بودیم:))) شایدم از اونجایی که از نزدیک آدمِ ترسناکی‌ام هیچ‌چیز مثل الآن نبود.

3401| :)))

عمه با تعجب می‌گفت: این همون دوستته؟! یعنی از اون سال تا الآن باهم دوستید؟! [اون موقع که عمه دیدش ابتدایی بودیم:)))].

3398| اکلیلِ آبی.

[♡] :"))))

3397| دلم می‌خواد فحشش بدم.

وای چقدر فشاری‌ایم. از شدت فشاری بودن زبانم قاصره‌ست. من از آدمهای دورو بدم میاد. خودت از همه دوروتر بودی که. مدلش اینطوریه که یه مدت با یه آدم خیلی اوکی می‌شه، بعد که یکی دیگه رو پیدا کرد عین آشغال می‌ندازتش دور. دلم می‌خواد بهش بگم این آدمی که داری به خاطرش... ولش کن اصلا‌ً به من چه! اینم که فکر نمی‌کردم لاشی باشه، لاشی بود. صلوات.

3396| سرطان.

زده سرطان.‌ اصلاً معلوم بود که یه چیز معمولی نیست. سرطان گرفتم. حرف آخری چیزی؟! نه جدی سرطان دیگه چی بود؟ جدیه؟! واقعاً دیگه nmt.