تو خواب، انگار یه جایی بودم که دور تا دورش دیوارهای بلندی که انگار جنسشون از سیمانه وجود داشت. من و همه‌ی آدم‌هایی که اونجا بودن [همه هم یه نوع لباس تنشون بود] دنبال یه راهی بودیم که از این محوطه که دیوارهاش نه در داره، نه پنجره فرار کنیم. بعد تونستیم فرار کنیم و اون لحظه توی شادترین حالت ممکن خودمون بودیم. انگار بقیه اینطوری بودن که بسه دیگه برگردیم ولی من گفتم نمی‌خوام برگردم، بیاید بیشتر بگردیم؛ ولی یهو همه تنهام گذاشتن و رفتن. بعد انگار منو گرفته بودن و یه تفگ گرفته بودن رو به روم که چرا با بقیه نیستی؟ من فقط وایساده بودم و نگاه می‌کردم. نه حرفی، نه خواهشی. بعد انگار یه نفر اومد و نمیدونم حرف زد چی‌کار کرد که منو ول کردن. بعد از اون زل زده بودم به اون دیوارهای بلند و سعی می‌کردم گریه نکنم. اون محوطه و دیوارهاشو آدمهاش، همه‌شون داشتن دور سرم می‌چرخیدن. خواب عجیبی بود.