به بچه‌های کلاسمون که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر آدمها میرن سراغ آدمهایی مثل خودشون. انگار خیلی وقت‌ها باید وایب یکی رو بگیری، تا بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی. حالا تو هر چقدر دوست داری تلاش کن با بقیه کنار بیای، وقتی از زمین تا آسمون بینتون فرقه، می‌خوای چی‌کار کنی؟‌ زنگ آخر که نشسته بودم بینشون، فقط منتظر یه راه فرار بودم. هم حس می‌کردم من اونا رو غریبه می‌بینم، هم اونا منو. بین جمع که قرار می‌گیرم حس می‌کنم دارم مچاله میشم. خیلی وقت‌ها همون حرفی که من می‌زنمو یکی دیگه می‌زنه، بعد اون حرفو من می‌زنم مسخره‌ست، اون می‌زنه گاده! مشکلم چیه؟!
امروز یکی از تجربی‌ها داشت از درسشون می‌گفت که فلان فرمول می‌گه مولکول‌های یه ماده چقدره. من خیلی به شوخی گفتم وای به چه دردی می‌خوره. و طرف برگشت منو بلعید. حالا تو که می‌خونی در بازه، باز دره، به دردت می‌خوره؟ در حالی که اصلاً منظوری نداشتم. تجربی‌های مدرسمون انگار از دماغ فیل افتادن. یه روز که میرم مدرسه، بعدش اینطوریم که دیگه عمراً بیام مدرسه!