3310| کارگاه عکاسی.

[~] از ساعت ۱۰ تا الآن سر این کلاسِ مسخره بودم. اصلاً حوصله نداشتم بهش گوش بدم. اون کلاس نویسندگی پارسال رو حقیقتاً با علاقه می‌رفتم. هیچ علاقه‌ای به این کلاس ندارم با اینکه جز کارهای مورد علاقمه.

3309| حالم واقعاً بده.

اول که قلبم تیر می‌کشید و دستم فلج بود، دردش برام خیلی سخت بود. بعد که دلم درد گرفت، درد قلبم پیش این ناچیز بود. الآن دردهای قبلیم پیش درد الآنم واقعاً ناچیزن. دیگه جداً دارم نمی‌فهمم چی میگم.

3308| بدنم داره می‌لرزه.

هیچ‌وقت برای درد جسمی گریه نکردم ولی الآن دلم می‌خواد از شدت درد گریه کنم.

3306| آشنای غریبه؟!

تلگرام پیام داد. انقدر باهاش چت نکرده بودم که یادم رفته بود چطوری چت می‌کنه:)))

3305| اکلیلِ آبی.

واقعاً مهربونه:)))

3304| :)))

_ دارم میرم.
هر جا میری منم باهات میام.
_ دارم میمیرم. میای؟
آره.
_ تو بمون.
خفه شو!

3303| ان‌شاءالله اونی که فکر می‌کنم نیست.

اگه تب کنم کارم تمومه.

3302

بعضی از آدمها واقعاً دوستت ندارن؛ اون‌ها دوستت دارن چون فقط تو دوستشون داری.

3301| پشمانم.

باید به حس ششمم ایمان بیارم.

3300| جدی رو به موتم.

از چند ناحیه مختلف من دارم متلاشی می‌شم. نفس تنگی و درد قفسه‌ی سینه‌م به کنار، سمت راست شکمم درد می‌کنه. ان‌شاءالله که آپاندیس نگرفتم. یعنی این چند وقت از شدت درد سر ساعت ده می‌خوابیدم که دیگه تحمل نکنم. گاد هلپ می پیلیز!

3299

همیشه هر وقت دعوامون می‌شد همه طرف اونو می‌گرفتن، در حالی که اصلاً حق با اون نبود. دعوا که بین خودمون بود هر چی از دهنش در میومد به من می‌گفت. بعد که بقیه میومدن فوراً می‌زد زیر گریه. یادمه بیشتر بچه‌ها دورش جمع می‌شدن و دلداریش می‌دادن. با نگاه‌هاشون آدم رو له می‌کردن. منم تنها گوشه‌ی نیمکت مدرسه‌م می‌نشستم:)))

3298| دعوا.

حتی تو خوابم دست از سرم برنمی‌داره. لعنتی فراموشت کرده بودم:)))

ادامه

3296| زندگی باید کرد؛ گاه با یک دلِ تنگ!

بعضی وقت‌ها دلت برای اون آدم تنگ نمی‌شه، برای اون حسی که بینتون بوده تنگ می‌شه. کاش آدمها کاری نکنن که حست عوض بشه:)))

3295| چهل‌سالگی.

خاله داشت به مامان می‌گفت:«از وقتی رفتم توی چهل سالگی همه چیز عوض شده».
مامان بهش گفت:«توی چهل سالگی آدم یهویی پیر می‌شه. انگار همه‌چیز براش تغییر می‌کنه. چهل سالگی خیلی تاریکه!».
منم می‌گم بعد از ۱۵ سالگی دیگه آدم سابق نمی‌شی. بعد از ۱۵ سالگی همه‌چیز عوض می‌شه:)))

3294| -میم- همیشه رو مخه.

من هروقت -میم- رو می‌بینم نظرم راجبش عوض می‌شه. مامان رفته بود به -میم- گفته بود که دلم براش تنگ شده. -میم- هم یه لبخند ملیح زده بود. خب معلومه یه نفر که ازش متنفری بگه دلش برات تنگ شده عجیبه و مسخره‌ست. دیروز که دیدمش داشتم کهیر می‌زدم. نمی‌دونم چطوری دلم برای آدمی که حتی بهم سلامم نمی‌کنه تنگ شد. خودش رو خیلی بالا می‌گیره و یه طوری رفتار می‌کنه انگار ازمون سرتره. -میم- اخلاقش زمین تا آسمون با من فرق داره. ما هیچ‌جوره نمی‌تونیم باهم بسازیم. فقط اونجا که خودم رو کوچیک کردم و براش میوه بردم و اون حرف رو بهم زد. دلم می‌خواست ظرف رو بکوبونم تو صورتش. رفتار مامانش واقعاً بدتر بود.‌ خیلی خوب و صمیمانه باهام برخورد می‌کنه و بدم میاد از این کارش. توام اگه خوشت نمیاد مثل -میم- باش ولی انقدر ترحم‌آمیز باهام برخورد نکن. خلاصه که بعضی از آدمها تو رو از احساسی که نسبت بهشون داشتی پشیمون می‌کنن.

3293| نفس بکش...

دارم به سختی نفس می‌کشم. گاهاً قلبم تیر می‌کشه و دست چپمم هنوز فلجه. جدا از همه‌ی این‌ها دلم درد می‌کنه. امروز دیگه از بقیه روزها بدترم. حتی نتونستم برم پیش مامان‌جون اینا و فقط خوابیدم. نمی‌خوام مامان اینا بفهمن. تازه از استرس خلاص شدن...

3292| هر کسی می‌تونه لاشی باشه.

توی ناراحتی یه آدمی کنارش باشی و باهاش حرف بزنی، بعد اون طرف انقدر بی‌شعور باشه که حرف‌هایی که بهش زدی رو به تمسخر بگیره. کلاً هر حرف شخصی‌ای که بهش می‌زنی رو عادت داره که به همه بگه و من متنفرم از این رفتار. خب اگه قرار بود به بقیه بگم که به تو نمی‌گفتم؟! یکم حریم شخصی، یکم رازداری... واقعاً حالم بهم می‌خوره از آدم‌هایی که میان پشت سر کسی پیش من حرف می‌زنن و می‌گن فلانی فلانه و بعد جلوی روش باهاش خوب رفتار می‌کنن. یه آدم انقدر می‌تونه لاشی باشه که هر دفعه مودش رو یه نفر باشه و دلش بخواد با اون آدم بپره. من فکر می‌کردم این چه آدم خوبیه و لاشی نیست! فکر می‌کنه چون چندتا حرف گنده‌گنده می‌زنه که هیچ‌کس نمی‌فهمه، خیلی عاقله و می‌فهمه! آدمی که عاقل باشه هیچ‌وقت گنده‌گوزی نمی‌کنه و نمی‌گه من عاقلم! بعد به خاطر چهارتا حرف گنده، بقیه هم کلی تحویلش می‌گیرن. یه مشت احمق همین آدم‌هارو تحویل می‌گیرن که اینا شاخ می‌شن فکر می‌کنن کین. حالم بهم می‌خوره وقتی فکر می‌کردم این آدم خیلی خاصه و با بقیه فرق داره....

3291| مردم و زنده شدم.

من ساقط شدم.

3290| رو به موت.

اینکه صبح با تپش قلب از خواب بیدار بشی مزخرف‌ترین چیز دنیاست. واقعاً دارم اذیت می‌شم. تپش قلبم تندتر شده. یکم که راه می‌رم نفسم می‌گیره. دست چپمم فلج شده. ولی همه‌ی این‌ها پیش دل دردم واقعاً ناچیزن.

3289| اکلیلِ آبی.

[♡] [♡] حسی که بهم می‌ده >>>

3288| داشتن این حس>>>

اون لحظه‌ای که عکس دوست مجازیتو می‌بینی خیلی حس توصیف نشدنی‌ای داره. انگار کلی اکلیل درونته که با دیدنش یهو فوران می‌کنه. امشب که عکسش رو دیدم، قلبم پرواز کرد رفت پیشش. خیلی زیبا بود می‌درخشید! واقعاً انگار اکلیلِ آبی درونش وجود داره. از چشماشم اکلیل می‌باره. بعد عکسش بو و صدا و حس داشت انگار که زنده‌ست. وایب لواشک و قره‌قورتم می‌ده. تازه خیلی‌ام آشنا بود! حس می‌کنم تو زندگی قبلیم دیدمش. خیلی اکلیلی و خوشحالم:)))

3287

اما شکوفه نداد و فهمیدم؛
من خاک مناسبی برای او نیستم.

3285| امید.

دیشب بهم گفت:
[امیدِ ناخواسته در تو رشد می‌کنه مثل پیچک می‌ره بالا.]
خنده‌م گرفت:)))

3284| اکلیلِ آبی.

[♡] و [♡]‌ زیبایی!:)))

3283| من تکمیل شدم.

ریدم.

3281| من از درون یه آدم هشتاد ساله‌ام که

به انعکاس تصویرش روی پنجره نگاه می‌کنه. موهای سفیدش توی شب بیشتر دیده می‌شدن. روی صندلیِ رو به روی بالکن نشسته. قهوه‌یِ تلخ بغل دستشه و سیگار گوشه‌ی لبش. هر از گاهی از دود سیگاری که تویِ سینه‌ش رخنه کرده، سرفه می‌کنه. رو به روش بچه‌ها توی اون فضا سبزِ رو به روی خونه‌ش، دارن بازی می‌کنن. با لبخند بهشون نگاه می‌کنه، یادِ خودش میفته وقتی که هم‌سنشون بود؛ اما یهو خندش تلخ می‌شه. یادش میفته یه روزی اونا هم مثل خودش می‌شن. قلبش به سختی کار می‌کنه؛ بدجور تیر می‌کشه. می‌دونه روزهایِ آخرشه ولی نمی‌دونه کی دیگه نفسش تموم می‌شه. از پنجره سوز میاد؛ هوا سرده. سوز سرما توی استخون‌های فرسوده‌ش نفوذ می‌کنه؛ اما انقدر خسته‌ست که نمی‌تونه پنجره رو ببنده. قهوه رو تلخ سر می‌کشه و سیگار بعدی رو روشن می‌کنه...
هنوز تهِ دلش منتظرشه! منتظره که بیاد اسمشو صدا بزنه. سیگار و از دستش بگیره و غر بزنه که چندبار بهت گفتم سیگار نکش! داری می‌میری انقدر سرفه می‌کنی. بعدم در پنجره رو ببنده و پتو رو بندازه دور شونه‌ش. اونم خنده رویِ لب‌هاش بشینه و خستگیش در بره؛ اما تنها چیزی که براش مونده یه خستگیِ عمیقه...
کم‌کم سرما از هیاهو میفته، سیگارِ گوشه‌یِ لبش خاموش می‌‌شه، سرفه‌هاش از صدا میفتن و قلبش با رده‌پایی که روش مونده، برایِ همیشه چمدون می‌بنده...

3280| نمی‌دونم دیگه.

صبح که چشمامو باز کردم قلبم تیر می‌کشید. دست چپمم هنوز سر بود. یه حس عجیبی‌ام داشتم؛ حس می‌کردم دوباره قراره حالم بد بشه. راستش من از اینکه دوباره تو اون باتلاق غرق بشم خیلی می‌ترسم. نه اینکه الآن از باتلاق بیرون اومده باشم، نه! اما دیگه غرقش نیستم. یه نفس عمیق کشیدم برنامه‌م رو مرور کردم و سعی کردم حال خوبی داشته باشم. رفتم پایین و در اولین کلمه گند زده شد به حالم. از همون صبح گیر داد به اینکه چرا کلاس نمی‌رم و نکنه دارم می‌پیچونمش. بهم گفت منو عضو گروه مدرستون بکن تا ببینم اوضاع از چه قراره. وقتی‌ام بهش گفتم تو به من اعتماد نداری، گفت تو دیوونه‌ای! یاد اون موقع افتادم که به ته خط رسیده بودم. همون شبی که از شدت درد خوابم نمی‌برد. اون شب من واقعاً مردم:))) وقتی صبح شد و بهش گفتم خوب نیستم، وقتی گفتم چرا حالم بده. بهم گفت تو دیوونه شدی. انگار که من حق ندارم حالم بد باشه. همون لحظه هزاران‌بار خودمو فحش دادم که چرا دوباره جلوش شکستم. فکر می‌کردم تنها پناهگاهمه:))) بعد از اون فهمیدم که باید دستمو بذارم روی زانوم و خودمو از این باتلاق نجات بدم اگرنه بقیه منو بیشتر غرق می‌کنن. دوباره گیر داد به اینکه چرا تا نصف شب بیداری و تا لنگ ظهر خواب. حیف که نمی‌تونستم بهش بگم تا نصف شب‌ها چی می‌کشم. می‌خواستم بگم من دارم خیلی سعی می‌کنم که خوب باشم ولی شما خرابش می‌کنید. صبح به همه چیز من گیر داد و من انقدر ناراحت و عصبی بودم که می‌خواستم بزنم زیر گریه ولی نفس عمیق کشیدم و گفتم نذار کسی حالتو خراب کنه. دیگه حتی حالم داره از کلمه‌ی -حالِ خوب- هم بهم می‌خوره. وقتی فکر می‌کنم بهش حق می‌دم این حرف‌ها رو بهم بزنه اون هیچی از من نمی‌دونه و شاید این متقابل باشه؛ شاید منم چیزی از اون ندونم. منم واقعاً دارم در حقش ظلم می‌کنم.

3279

متنفرم از آدمهایی که چس می‌کنن.

3278

صبح رفتیم باغ. امروز هیچ‌کاری نکردم هرچند که جمعه‌ها روز خانوادست. قلبم خیلی درد می‌کنه. دست چپم کلاً سره. رگ‌هاش درد می‌کنه. یکم هم سخت نفس می‌کشم؛ حس می‌کنم یکی نشسته رو قفسه‌ی سینه‌م ولی خوبم! من اون دوران کزایی رو پشت سر گذاشتم. بعضی وقت‌ها می‌خوام دوباره وارد اون تاریکی بشم ولی به خودم میام. می‌دونی چیه؟ از آدم‌هایی که حرفشون رو رک می‌زنن خوشم میاد. خوبه که واقعیت رو بهت می‌گن. درسته که ناراحت می‌شم ولی بعد با خودم می‌گم الآن واقعیت رو بهم‌ گفته، اگه دروغ می‌گفت فقط خودم رو گول می‌زدم. خیلی از ناراحتی‌ها شرف داره به خوشحالی‌های پوچ! می‌خوام خیلی کمتر با هم‌کلاسی‌هام حرف بزنم. کاش کمتر حرف زدنو یاد بگیرم. راستش من خیلی کم حوصله شدم؛ دوست دارم غیر از چند نفر بقیه رو حذف کنم. اصلاً حوصله‌ی آدم جدید رو ندارم. دیگه چی؟! فردا یه روز جدیده و امیدوارم مفید باشم. قلبم یه طوریه؛ حس می‌کنم قسمت چپ بدنمو حس نمی‌کنم...

3277| درهم.

امروز صبح زود بیدار شدم و هرکاری کردم خوابم نمی‌برد با اینکه چشمام از بی‌خوابی می‌سوخت و سردرد داشتم. در همین حین خاله زنگ زد که بیاید خونمون. من اون لحظه داشتم به -سین- فکر می‌کردم و تصمیم داشتم بهش زنگ بزنم که نارنگی گفت -سین- زنگ زده. حرف مشترکی باهم نداریم تمام صحبتمون به -تو چه خبر؟- می‌گذره. معاونمون شخصاً زنگ زد که عزیزم اردوی مدرسه رو نمی‌ری؟ منن گفتم نه. یه لحظه با خودم گفتم خب چرا نرم؟ بعد یادم افتاد من... سرفه‌هام دوباره شروع شدن. امروز حس می‌کردم قفسه‌ی سینه‌م شکسته انقدر که سرفه کردم. خونه‌ی خاله ایناهم با جسی همش توی اتاق بودیم. جسی آهنگ‌هامو مسخره می‌کرد و می‌گفت خز گوش می‌دی. متنفرم از این رفتارش! من حتی به مزخرف‌ترین چیزهاش گوش می‌دم و چیزی نمی‌گم. فقط بلده همه‌چیز رو به مسخره بگیره و حس کنه خیلی بامزه‌ست‌. انقدر نیازمند خواب بودم که در حد یه ربع خوابیدم و بعدش با جسی رفتیم بیرون. همه‌چیز خوب بود تا اینکه یه پسره که معلوم بود خیلی از ما کوچیک‌تره بهم تیکه انداخت. نمی‌فهمم مردم کی قراره درمورد ظاهر بقیه انقدر نظر ندن! به شما که من چه جوریم. اون لحظه از جسی توقع داشتم که حداقل نزنه زیر خنده و اونم شروع به مسخره کردن بکنه. حاضر بودم جلوی هر آدمی تحقیر بشم جز این بشر چون می‌دونم تا ابد این رو تکرار می‌کنه. من طوری رفتار کردم که انگار چیزی نشده و اصلاً اهمیتی برام نداره ولی از درون داشتم گریه می‌کردم. مردم کاری باهام می‌کنن که دوست دارم همیشه ماسک بزنم و بعدش می‌گن چرا تو همش ماسک داری؟ بعد می‌گن چرا قیافتو دوست نداری؟ هربار که به قیافم نگاه می‌کنم یکی از اون حرف‌های مزخرفشون رو یادم میاد. دوست داشتم امروز هم مثل دیروز طبق برنامه پیش برم و روزم رو مفید بگذرونم که یکم بهم ریخت. یکم برای اون خبری که نشد ناراحتم ولی اشکال نداره وقت زیاده. راستی نگار هم زنگ زده بود بهم. نمی‌دونم برای چی ولی تماسش رو ندیدم و آره...

+ رفتیم بیرون. من گوشیمو وصل کردم و آهنگ گذاشتم. مامان می‌گفت آهنگ‌هات به درد نمی‌خورن [نمی‌فهمم چه مشکلی با آهنگ‌های من دارن.] بعد بابا گفت نه خوبن آهنگ‌هاش! منم آهنگ نارنگی رو گذاشتم و همه پاره شدن از خنده. بعد که رسیدیم خونه موندیم پشت در چون جمعاً یادمون رفت که کلید بیاریم و انقدر خونمون بی در و پیکره که قابو شکستیم و درو باز کردیم و آره ما کلاً خانواده‌ی عجیبی هستیم. الآن دنبال کلیدهای باباییم که کجا گذاشتشون.