3853
لجن بگیره مدرسه و آدمهاشو.
امروز قابلیت اینو داشتم پاشم سر اینکه بازم امتحان دینی گذاشتن برامون خودمو جر بدم. واقعاً تلاشم رو کردم که حداقل تا عید امتحان نداشته باشیم ولی کسی گوش نداد. قشنگ حس میکردم بین کلی شلوغی دارم یه نفر رو صدا میزنم ولی اون متوجه نمیشه. زنگ فنون واقعاً عجیب بود! دخترش عاشق شده بود. اولاً که دختره به مامانش گفته بود و دوماً مامانش درکش میکرد و سعی میکرد شرایط رو براش هموارتر کنه. اینطوری بودم که زندگی شما واقعاً خیلی با ما فرق داره. ما توی این شرایط نه تنها هیچ کمکی از طرف خانواده نمیشد بهمون، بلکه شاید خودشونم یه مشکل دیگه میشدن. کلی از عشق و دوستداشتن و اینها صحبت کرد و من به یه نقطه نگاه میکردم و میگفتم کاش من هیچوقت عاشق نشم. میگفت عاشق شدن مال الآن نیست، الآن اگه عاشق بشی تمومی:))) به قول -د- پولدارها حتی مشکلهاشونم باکلاسه. در نتیجه فقط پول مهمه. پول باشه حتی عشقم قشنگه.
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است اینکه گوید به دلی ره است دل را
دل من ز غصه خون شد، دل او خبر ندارد
بعضی وقتها آدمها انقدر برات فاقد اهمیت میشن که اون اتفاقهایِ مهمی که همیشه در موردشون آزارت میداد، دیگه هیچ واکنشی برات ندارن.
کادو ولنتاین برای -الف-؟! مبارکش باشه.
دیشب ساعتهای یک و نیم بود که شهر رفت رو هوا. من هندزفری تو گوشم بود نشنیدم ولی متوجه شدم آسمون یهو رنگش قرمز شد. بعد رفتم بیرون دیدم آتشسوزی شده اونور شهر. لوله گاز اصلی ترکیده بود. نمیدونم چرا در حالی که همه. داشتن میترسیدن، من داشتم به این فکر میکردم که کاش کلاً میترکیدیم همه چیز تموم میشد. بچهها میگفتن ما فکر کردیم قیامت شده. کاش جدی قیامت بود. میگفتن این لوله راه داره به روسیه. نمیدونم چرا از این در پیت باید لوله بکشن به روسیه ولی ایده دادم که پاشید از لولهها مهاجرت کنیم روسیه. به -ن- میگفتم نظرته بزنیم تو این کار همه رو بترکونیم؟ امروز این معلمه که کتابدار بود اون موقع اومد مدرسمون برای کتاب، بعد میگفت تو قیافت خیلی آشناست. گفتم فلانیام. میگفت از اون موقع تا الآن اصلاً تغییر نکردی. اون موقعی خواهرشم میگفت هنوز چشمات همون شکلیعه:))) امروز انقدر فشار روم بود که وقتی معلم محیط زیست گفت هفته بعد امتحان، یهو داد زدم. سر جامعهام گفتم درس ندید انقدر زیاده همهچیز که دارم نمیتونم ولی درس داد...
-د- میگفت کسی که دوستش دارید یا کسی که دوستتون داره؟
-ک- گفت دوتاش.
گفت تو چی؟
گفتم هیچکدوم!
من واقعاً وقتی یکی رو دوست دارم، زجرکُش میشم...
تو مدرسه و کلاً توی جمع میچزم:)))
+ عشق؟!
_ همان رزِ بنفشِ پرپر شدهی کفِ اتاق...
+ گمان کنم نمیدانست رزِ بنفش جدایی میآورد!
تو طرف رو عمیقاً باور کردی و اون تمامِ احساساتت رو به سخره گرفته. من واقعاً زود گول میخورم:)))
امروز پریا میگفت: ما تازه اول زندگیایم.
اینطوری بودم که اگه این اولشه پس چرا من انقدر خستهم؟ حس میکنم هفتاد سال زندگی کردم و دیگه باید تموم بشه همه چیز:)))
اگه میتونستم اکانت اصلیمو پاک میکردم تا ارتباطم با عالم و آدم قطع بشه و در تنهایی خودم حال کنم.
امروز هیچکس نیومده بود مدرسه، جز کلاس همیشه حاضر در صحنهی ما. یعنی مدرسه خلوت بود. ربیعیام صبح اومد غایبها رو بگیره گفت فلانی هست؟ زوم کرده روی من. یعنی از صبح هر معلمی اومد یه دور به من و -د- رید که چقدر حرف میزنید. این معلم ریاضیعه عصبی شد گفت -د- از وقتی اومده پیش تو نشسته خیلی حرف میزنه. مطی و -ک- نیومده بودن، اگه مطی بود مدیریت میکرد. امروز ماسک زدم رفتم، بعد سر کلاس اضافه معلمه میگفت هنوز ماسک میزنی؟ گفتم آره. گفت هنوزم به خاطر دلیل پارسالته؟ گفتم صبح قیافمو دیدم خوشم نیومد از خودم. بحث سر کنکور و اینا بود بچهها میگفتن باید از الآن شروع کنیم، همهی درسها تابستون جمع نمیشن. بعد من اینطوری بودم که همشون که نباید جمع شن، قراره خیلیهاشو نخونیم و بریم مثل امتحانها. بعد گفتم که من قصد دارم هفته آخر کنکور همه رو جمع کنم. از من بچه درسخون در نمیاد:)))
قشنگ سر کلاس اضافی طرف بمون گفت شما کصخلید که اومدید مدرسه. وای تف.
یه لحظه برنامه امتحان نهاییها رو دیدم بهم فشار اومد. فکر اینکه باید برم مدرسه عذابم میده:)))
نگاهش به آینه میافتد. سریع سرش را بر میگرداند. از چهرهاش بدش میآمد. برای همین همیشه یک ماسک گوشهی جیبش بود و تا آدم میدید، ماسک بر صورتش میزد. هر بار که خودش را در آینه میدید به این فکر میکرد که روزی اسید را بر میدارد و سر و رویش را میسوزاند. از چند قلمِ به درد نخور روی میز، چیزی برداشت و از هر طرف به سر و رویش کشید. هنوز هم به گمانش افتضاح به نظر میرسید. آن لحظه آخرین باری بود که خودش را در آینه نگاه کرد. تا آخر روز دیگر سمت و سویِ آینه نرفت. همیشه همین بود! هر گاه آینه میدید، رویش را بر میگرداند تا خودش را نبیند. از آینهها فراریها بود و بیشتر از آن از خودش! برایش سخت بود که هر لحظه کسی را درون خود تحمل کند، که عمیقاً از آن متنفر است. برای همین وانمود میکرد که از عالم و آدم متنفر است. در واقع همه را میتوانست دوست داشته باشد، جز خودش؛ و چون خودش را دوست نداشت، گمان میکرد کسی هم نمیتواند او را دوست داشته باشد.
وقتی کسی دوستتمون داره، نباید فکر کنیم همیشه داریمش. اگه فکر کنیم که هر کاریام بکنیم، هر چقدر هم ایگنورش کنیم باز هم میمونه، صد در صد در اشتباهیم. آدمها تا یه جایی دوام میارن، حتی توی دوستداشتن هم تا یه جایی دوام میارن و بعد دیگه حتی اگه بچزن هم میگذرن. به بعضیها وقتی اعتراف میکنیم که چقدر دوستشون داریم، هوا برشون میداره و میخوان برامون طاقچه بالا بذارن. یه آدم فقط یه بار میتونه کسی رو انقدر بی پروا دوست داشته باشه، خرابش نکنیم:)))
چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شدهام. به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم.
شاید یه ماهی باشه که توی اتاقم نرفتم. وقتی میرم توی اتاقم حس میکنم یکی میاد دوستی خفهم میکنه. انگار اون خاطرات هی میان جلوی چشمم و زندگیم رو مختل میکنن. هر چند من هر جا که باشم مغزم زودتر از من دستور به فنا رفتن رو میده ولی محیط واقعاً تاثیر داره. امروز رفتم یکم مرتبش کردم و به گلم آب دادم. بخاری رو روشن کردم که از فردا وسایلم رو جمع کنم و به وطن خویشتن باز گردم. اینجا هم حس آوارگی دارم، هم نارنگی اذیت میکنه. این مدت که پایین بودم، کمتر فکر و خیال کردم و باعث به چوخ رفتن خودم شدم. تازه شبها هم زود خوابیدم و از احساسات دوازده شب به بعد دور موندم. کاش میشد همینجا بمونم. اتاقم که امنترین جا برام بود الآن مثل کابوس برام میمونه.
به ولله که اگه نمیگفتن اگه ببریم تعطیلیم، میبردیم:)))
شانس انقدر تخمی؟!
دیشب عذاب کشیدم. یه خوابِ دروی وری دیدم. انقدر خوابِ زنده بود برام که هنوز حسش میکنم، اعماق وجودم درد میگیره. هم تو خواب زجر کشیدم، هم وقتی بیدار شدم. چشمامو باز کردم، داشتم میمردم. دلم میخواست یکی رو بغل کنم و گریه کنم. حتی قیافهی طرف هم هنوز توی ذهنمه، بهش فکر میکنم میگرخم.
من نمیخواستم امروز برم مدرسه. واقعاً روز شخمیای بود. صبح رفتم کارنامهم رو گرفتم. ربیعی برگم رو گرفت و نگاه کرد و گفت خوب ۲۰ داری ولی زبانتو ببر بالا دیگه. بعد رفتم بیرون یهو دیدم انضباطم رو دادن ۱۸.۵. یعنی دپرس شدم بدجور. رفتم گفتم چرا آخه؟ گفت ۶تا غیبت غیرمجاز داشتی و یه بارم نیومدی سر صف. اصلاً حالم بد شد کلاً. بعد توی نمازخونه سفره پهن کردن برای صبحانه. خیلی موذب بودم چون مامانهای بچهها هم بودن. دیگه یکم بعد رفتیم بیرون با -د- و نشستیم تو کلاس. بعد گفتن برید سالن اون وری برای جشن. جشنشون بیمعنی بود. یکی از دهم تجربیها خواهرشو اورده بود، کوچولو بود. بهش میگفتم اسمت چیه؟ میگفت هستی خانوم. بعد بهش میگفتم هستی خانوم میشه لپتو بکشم؟ میگفت لپمو بکشی موهاتو میکشم. لپشو کشیدم اومد موهامو کشید. بعد -د- لپشو کشید، به من میگفت لپ اونو بکش. ناز بشه. جشنشون واقعاً شخمی بود. یکم رفتیم بیرون بعد من رفتم نشستم سر جام. -د- و -ک- رفتن یه جای دیگه نشستن. بعد -د- صدام زد که بیا اینور بشین. مبینا میگفت نمیذارم بیاد. داشتیم با اینها حرف میزدم که کیا خیلی اداییان. غزل واقعاً آدم اداییعه. عشوه باید ذاتی باشه این هی عشوه الکی میاد. بعدم خسته شدم رفتم تو کلاس. بعدم رفتن تو حیاط ورزش من حال نداشتم واقعاً. نشستم روی پلهها بعد صبا و -د- اومدن منو کشیدن بردن. مسابقه طناب کشی گذاشتن، طناب پکید وسط بازی. من دیگه ته کشیده بودم دلم میخواست تموم بشه برم خونمون. بعدم یه یارو اومد به عربی برامون کصشر بافت. داشت خوابم میبرد. این -د- تا ناموس گیعه. بهش میگم تو گیای. با صبا همش تو پوز همن. امروزم گرفت صبا رو بوس کرد. من دیگه حال نداشتم زنگ زدم بابا بیاد دنبالم. با گوشیام رفتم تو سالن حالا فردا میاد پاچمو میگیرن که چرا گوشی اوردی. اگه حضور غیاب نداشت نمیرفتم. مامان زنگ زد مدرسه گفت چرا بهش ۱۸.۵ دادید انضباطو؟ گفت درستش میکنم میدم ۱۹.۵. اون یه روز که نیومده سر صف رو دیگه نمیتونم کاریش کنم. رفته بودم بگم چرا کم دادید؟ میگفت تو دختر خوبی هستی ولی دست من نیست. تازه کارنامهم هم بهم نمیداد، بعد کرمی گفت من به جای مامانش کارنامهش رو بهش بده. امروز اگه ولم میکردن مینشستم گریه میکردم بس که روز بیمعنیای بود.
صبح خوابم برد، بعد چون دیشبم توی بحران دوازده شب بودم چشمام مثل کاسهی خون شده بود. صبح انقدر دیرم شده بود که یکم قبل معلم رفتم سرکلاس. بعد بچهها میگفتن که قشنگ از قیافهت معلومه تازه پاشدی از خواب. مبینا میگفت گریه کردی؟ بعد بچهها گفتن که زنگ اول رو هنر کار کنیم، نشستن به حرف زدن در مورد نژاد و اینا. بعد -د- میگفت من دوست دارم لری یاد بگیرم. یکم با مطی از کلمههای لری یادش دادیم. بعد من و -د- روانشناسی نخونده بودیم، این بارم جسیدیم. بعد سر کلاس کلاً در حال خندیدن و حرف زدن بودیم، معلم روانشناییعه رید بهم. گفت ببخشید مزاحم حرف زدنت میشم. هر چی نگاهت میکنم ساکت شی انگار نه انگار. آخر زنگ ریاضی مشاور اومد. بعد بچهها میگفتن برنامههاشون مشکل داره و اینا من گفتم کلاً علاقهای به درس خوندن ندارم. گفت یعنی هیچکدوم از درسهاتو دوست نداری؟ گفت چرا اینجایی اصلاً برو قالی بباف. بعد گفت فکر میکردی اگه مدرسه عادی تجربی میخوندی بهتر بود وضعت؟ بهش میگفتم من شب آخر همه درسها رو هول هولی جمع میکنم. بعد میگفت داری دروغ میگی. حتماً ۸۰ درصد درس رو سر کلاس یاد میگیری. اینطوری بودم که هیچی سر کلاس گوش نمیدم. بعد میگفت در این که باهوشی شکی نیست ولی این خیلی عجیبه. بعد بچهها میگفتن واقعاً نمرههاش خوبه و اینا. بعد پرسید به چی علاقه داری؟ بچهها گفتن این هر روز میاد بهمون میگه که ازتون بدم میاد. بعد اینطوری بودم که ربطی نداره اینا چیه میگید. بعد طرف میگفت درسهاتو پیشخوانی کن. گفتم من اگه حال داشتم درسهامو میخوندم، پیشخوانی پیشکشم. یارو گفت تو برو یه آزمایش بده به نظرم و آره. زنگ تفریح یه روزنامهدیواری دادن ببرم تو اون سالن. یهو یه باد شدیدی وزید، پاره شد. صاحابش اومد خودش بازش کرد بدتر شد. داشتم پاره میشدم از خنده. در همهی موارد چسدستم. زنگ آخر باز زده بودیم تو کار لری حرف زدن. پاره شده بودیم. معلم جغرافیامون گفت شما چهارتا جدا شید از هم. -د- میگفت باید لری یاد بگیریم رمزی حرف بزنیم. تا آخر زنگ داشتیم لری حرف میزدیم و پاره میشدیم. امروز خیلیخوب بود.
"فراموش" نمیشود!
ناگهان شبی در میانِ سیاهیها پرده میگشاید.
به قلبِ نیمهمردهام هجوم میبرد.
تیر میکشد...
خفگی بار دیگر میآید و بغض چنبره میزند.
اشکها امّا خشکیدهاند.
خاطرات میگذرند و من مچالهتر میشوم...
و در میانِ آن آغوشِ خیالی، ذرهذره تمام میشوم.
آدمها تمام نمیشوند آدمها نیمه شب با همه آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشتهاند، به تو هجوم میآورند.
نصف جغرافیامو گذاشتم صبح بخونم و صبح خوابم برد. شانس گفت که برقها رفت و امتحان کنکل شد. زنگ دومم شانس گفت نپرسید. زنگ زبانم معلم نیومد. زنگ ورزشم مسابقه والیبال دیدیم و ورزش کنکل شد. اصلاً امروز عجیب جسیدیم. امروز داشتن در مورد اینکه کی سلیطهتره حرف میزدن. بعد میگفتن که من خیلی سلیطهام. -ک- میگفت بیچاره شوهرت. بعد معتقد بود حرفهام گزندهست. توی سرویس با پریا دعوام شد. گفتم برو اونتر تا منم بشینم بعد گفت من از اون طرف خوشم نمیاد. منم وایسادم. بعد رفت اونور و گفت بیا بشین، گفتم نمیخوام. بعد برگشته با یه حالتی میگه ناز نکن. از اون -ک- میگه چرا دعوا داری با همه. اصلاً لحنم دعوایی نبود. پریا خیلی اخلاقش عنیعه. یهو جنی میشه. میخواستم گریه کنم واقعاً انقدر که حس عن بودن بهم دست داد. برای ورزش دار و دسته آرزو اینا چیپس خریده بودن، بعد به منم تعارف کردن، سر اینکه زیاد رابطه خوبی باهاشون نداریم نخوردم. بعد دیدم بقیه رفتن و اینا. کار اشتباهو من انجام دادم ولی من واقعاً در این حد دوست دارم خیانتی نشه. مثلاً عادت دارم متنظر بقیه بمونم تا طرف هم بیاد. وقتی بغل دستی دارم جامو عوض نمیکنم. از کسی که دوستمم ازش بدش میاد گرم نمیگیرم ولی اینا واقعاً برای کلاس ما بیمعنیان. واقعاً من به یه چیزهای بیمعنی معتقد و وفادارم که دیگه پذیرفته نیست. نمیدونم این اصولم بچهبازیان یا چی؟ واقعاً ترجیح میدم فقط با یکی صمیمی باشم و فقط با اون باشم. سعی میکنم مثل بقیه باشم ولی نمیشه. مدرسه خیلی حس بدی به آدم میده. من کلاً با همسنهام هیچوقت کنار نمیام. اگه شد چهارشنبه نمیرم مدرسه. حس میکنم خیلی کصخلم واقعاً!
امروز خیلی رندوم با یه نفر حرف زدم و صمیمی شدم. عکس دینیشو اشتباه برای من فرستاده بود. بعد ازم پرسید توام دوازدهمی؟ بعد همینطوری بحث باز شد و فهمیدم اصفهان زندگی میکنه و گرافیک میخونه. حتی نمیدونست اینجا کجاست و من اینطوری بودم که اصفهان داداشمونه! اسمش سمیرا بود. بعدم آرزوی موفقیت کردیم و تمام شد:)))
سعی کن هیچوقت بین کسی دوسش داری و کسی ازش متنفری فرق نذاری، چون یه روز ممکنه جاشون باهم عوض شه.
خواستم از رنجشِ دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار، خویشاوندیِ دیرینه دارد
امروز ریدم به -ش-. بهش گفتم که واقعاً آدم لاشیای هستی، بعد میگفت تو ذهنت عقب موندهست که -د- جوابش رو داد. -د- میگفت چقدر از بچههای کلاس بدم میاد. -ک- میگفت جز خودمون چهارتا از بقیه بدم میاد. زنگ آخر هم دوباره با بچهها دعوام شد. همین طوریش معلمها سر امتحان نهایی کلی امتحان کردن تو پاچمون، بعد این آرزو و خانم -ص- هی میگن امتحان بگیرید. بعد درسهای نوبت اول هم میگن امتحان بگیرن. به ولله اینا کصخلن. بعد -ص- برگشته میگه تو حرف نزن که ۲۰ شدی. من نمیدونم چرا همه نمرهها منو میدونن تو این کلاس، من نمرهها بقیه رو نمیدونم. منم وایسادم داد و قال کردن. -د- خیلی همراهیم کرد برای ریدن بهشون. برگشتن میگن ما ازت خوشمون نمیاد. معلم سر کلاس نبود میگفتم به تخمم. ببخشینا...!
امروز از اون اول معلمها صدام زدن. اینطوری بودم که دیگه این یکی درسو میجهم و زارت صدام میزد. شانس گفت یکمشو تو خونه خوندم، یکمم سر کلاس جمع کردم. این معلم فنونمون چقدر ادعا داره. با اینکه همه دوستش دارن من ازش خوشم نمیاد.
سر فلسفه بحث سر عقل و قلب و اینا بود. خیلی بحث قشنگی بود. بعد داشت میگفت که اگه کسی نمرهش کم شد، تحقیرش نکنید. بعد آرزو میگفت آره خیلی کار زشتیه. اینطوری بودم که لاشی قشنگ خودتو میگه.
من خیلی جلوی خودمو میگیرم که با اینا دعوا نکنم اما نمیذارن:)))