همینطوری که داشتم می‌گشتم، خیلی رندم پیج یه دختری رو دیدم که -ادبیات‌نمایشی- می‌خوند. پیجش‌ قشنگ‌ترین چیزی بود که تا حالا دیدم. هم خوشحال شدم و هم قلبم آتیش گرفت. امروز که داشتم کنکور ثبت‌نام می‌کردم، مامان گفت می‌خوای زبانم یا هنرم بزنی؟ و تا لحظه‌ی آخر چشمم به -کنکور هنر- بود. امشب شنیدم که جسی گفت "مامانت پشیمونه از اینکه نذاشته بری هنر" و من در بی‌رحم‌ترین حالت ممکن گفتم که الآن که دارم زیر فشار کنکور تموم می‌شم باید می‌فهمید؟ راستش مامان من، برای بقیه روشن‌فکر ترینه ولی نوبت به من که می‌رسه، همه چیزو یادش میره. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم من مثل یه وسیله‌ای برای پز دادانش به بقیه‌ام. منتظره که خودش و فامیل‌هاش یه جایی جمع بشن و هرکدومشون بگن بچه‌ی من بهتره، چون فلان کارو کرده. از وقتی که یادم میاد همین بوده. تو باید فلان بشی تا از بچه‌ی فلانی که فلان شده بهتر باشی. حتی یادمه قبل و بعد از هر مهمونی دعوا بود که چرا من فلان رفتار رو کردم. تقصیر خودشونم نیست. جو حاکم اینجا همینه. شهر کوچیکه. همه همو می‌شناسن و تو کافیه کوچک‌ترین اشتباه ازت سر بزنه تا همه بفهمن. همه سر چشم و هم چشمی می‌خوان کارهاشونو انجام بدن که مبادا بقیه ازشون بهتر باشن. شاید صدبار گفته باشم که مردم شهر ما بخیلن. چشم ندارن ببینن کسی بهتر از خودشون وجود داره و نه تنها کمکت نمی‌کنن، بلکه زمینتم می‌زنن. واقعاً فکر می‌کنن همه‌جا خلاصه شده توی همین جهنم شهر کوچیک و نمی‌دونم چرا هیچ‌کدومشون جرئت ندارن که پاشونو بیرون بذارن و دنیای بزرگ‌تر از اینجا رو ببینن. من بیشتر از هر چیزی می‌خوام از این شهر لعنتی برم بیرون. برم جایی که مردمش انقدر دگم فکر نکنن. انقدر نخوام برای هرکاری به بقیه جواب پس بدم. حالا اینکه من بی‌رحمم و دارم همه‌چیزو هیولا نشون میدم یا واقعیت همینه مهم نیست. اینا حرف‌هایی که هیچ‌جا نمی‌شه زدشون و به هیچ‌کسم نمی‌شه گفتشون. انگار یه نوع افته که بگی نتونستم اون چیزی باشم که خودم می‌خواستم. ولی من هنوزم نمی‌دونم؟ باید تسلیم بشم و بذارم راهمو انتخاب کنن یا پاشم بزنم زیر همه چیز و راهو خودمو برم. هرچقدر فکر می‌کنم من تا حالا دختر حرف گوش کنی نبودمو اون چیزی نشدم که مامان بابام می‌خواستن و این بهم عذاب وجدان میده. اما از طرفی نمی‌خوام آدمی باشم که دست و پاهاش برای کارایی که می‌خواد انجام بده بسته‌ست. جسی می‌گفت مگه قراره چند بار زندگی کنم که بذارم مامان بابام جای من تصمیم بگیرن. من هنوزم به اون پدر مادرهایی که بچه‌شونو هر چیزی که هست می‌پذیرن و خودشونم همه‌جوره بچه‌شونو همراهی می‌کنن، ستایش می‌کنم. یه‌طوری‌ان که انگار در درجه‌ی اول دوست بچه‌شونن، نه صرفاً کسی که بزرگت کرده. جسی می‌گفت مامانت پشیمونه ولی همین امروز داشت بهم می‌گفت اگه می‌خوای یه کنکور دیگه‌ام بدی زبان بده، در حالی که می‌دونه نه زبان حالیمه و نه حتی کوچکترین علاقه‌ای به زبان دارم. درست مثل فرهنگیان. مثل تیزهوشان که سال اولی که قبول نشدم کلی اذیت شدم و حالا که مثلاً تیزهوشان درس می‌خونم، داره می‌گه مدرسه عادی خیلی بهتره، آدم شادتر می‌مونه. ولی اگه با همین تجربه‌ی الآنش بفرستنش عقب، همچنان تمام اون فشارها رو ادامه میده. دو شبه فقط دارم گریه می‌کنم و هم‌زمان نگران اینم که هیچی نخوندم و بقیه هم فکر می‌کنن چون نرفتم مدرسه، الآن دارم خیلی درس می‌خونم. دارم خل می‌شم. دلم می‌خواد هر چیزی باشم، جز آدمی که الآن هستم.