3194| نظم
کاش یکی میومد یکم نظم تو خونِ من تزریق میکرد!
چیزی که همیشه تو زندگیم نیازش داشتم نظم بوده. درواقع این بینظمی همیشگیم بهونهای برای انجام ندادن کارهام شده. اگه امشب مشکلمو با نظم حل نکنم، شروعِ دوبارم به شروع دوبارهی دیگهای تبدیل میشه!
کاش میتونستم بعضی از آدمها رو از ذهنم پاک کنم که انقدر اورثینک نکنم بابتشون.
چند شب پیش یه نفر بهم گفت: [توی قوی ترین ورژن، باز هم کسی و چیزی پیدا میشه که عقلت رو بدی دستش.] این جملش عمیقاً منو غرق کرد.
اصلاً با اون کاری که این دو شب کردی پشمام ریخت! دمت گرم واقعاً! فکر نمیکردم انقدر سریع برام ممکنش کنی! میشه بازم صدامو بشنوی! میشه این یکیام بشه؟:)))
امروز رفتم یه دفتر خریدم تا نکتههامو توش بنویسم و دیگه بهونه نداشته باشم. خدا میدونه چقدر سر یه دفتر ساده این دل اون دل کردم که کدومشو بردارم، آخرش نارنگی چشمش خورد به یه دفتر قرمز و همونو خریدم. بعدشم رفتیم کانون. توی راه که میرفتیم از هرجایی که رد میشدیم، میگفتم من باهاش اومدم اینجا. چرا تو این مسیر فاکی انقدر خاطره ساختیم؟ لعنت بهش! این مهم نیست. رفتم سرکلاس فاطمه نشستم و بعدش هدیه اومد دنبالم که پاشو بریم جلسه. فقط مسخرهبازی بود. کلاً بحث سر آقای -میم- و دوستدخترش بود. همه پشمامون ریخت وقتی فهمیدم دوستدختر داره. میگفتن که دوستدخترشو سرکلاس هم اورده. آخه اون روز دیدم یه نفر بهش زنگ زد سریع جمع کرد رفت، نگو خبرهایی بوده. اصلاً اینکه یهو تیپش زیر و رو شد خودش یه نشونه بوده. یه چیزایی گفتن که تصوراتم از آقای -میم- بهم ریخت. این آخر سرهم ستایش شربتو خالی کرد روم. بهش میگفتم حالا سر و کارت افتاده با این یارو حواستو جمع کن. میگفت یعنی چی؟ گفتم اونشو دیگه خودت بفهم. نگین دوست هدیه هم فهمیده بود این یارو چقدر عوضیه. هدیه میگفت دیگه هیچوقت با اون تیپم نمیام. یه آدم چقدر میتونه عوضی باشه که اینطوری باعث آزار بقیه بشه؟ یه روز نقدی چیزی در کار بود من حتماً میگم این چه آدم عوضیایه. امروز حتی سلامشم نکردم. بیشعورم یا هر چی مهم نیست!
خب دیگه نتونستم تحمل کنم و شکستم. جلوشون زدم زیر گریه و گفتم داشتم چی میکشیدم. حس میکنم یه چیزی درونم شکسته. از درون خیلی خستم.
کاش دوازده شب به بعد حرف نزنم. اصلاً این دوازده شب به بعدها یه سیاهچالهی عمیقه...
امروز ۶بار رفتم کانون و برگشتم. نارنگی رو بردم کلاس و اوردم. پاهام در اومد ولی حاضر نشدم بشینم تو اون کانون نکبتی. توی راه خرید کردم برای مهمون فردا. بعدازظهر باز رفتم اونجا. بچهها میگفتن جدی باشید، این عضوهای جدید جدیمون بگیرن ولی من و ستایش چشم تو چشم که میشدیم میزدیم زیر خنده. هدیه یه بند داشت صحبت میکرد و حس کردم دیگه خیلی داشت زیادهروی میکرد. یکیشون برگشت گفت این دختره چرا اصلاً حرف نمیزنه. دینا میگفت این درونگراعه. اونا که رفتن دیگه زدم رو میز و آهنگ خوندم. اثرات شربت آلبالوعه! تو این شربتها یه چیزی میریزن. من تا شب مست بودم حالم دست خودم نبود. دیگه این یارو اومد و من حس کردم یه فضای سنگین و خفه کنندهای ایجاد شده. صدا و قیافشو که میدیدم حالت تهوع بهم دست میداد. من و فاطمه رفته بودیم عکس ببینیم و به حرفهاش گوش ندادیم. بیشعوری کردیم ولی به درک. یکم بعد فاطمه یه چیزی رو اشتباه گفت و من و فاطمه و ستایش پاره شدیم از خنده. طوری که هر چقدر سعی میکردیم دیگه نخندیم نمیشد. یعنی حرف که میزد دلم میخواست میزو بکنم تو حلقش. خیلی آدم بیدرکیه. اصلاً درک نداره این مردتیکه. فاطمه بعد از جلسه داشت گریش میگرفت. نشستیم یکم باهم صحبت کردیم و بعد منتظر موندم تا تاکسی بیاد و بره. هیچوقت نفهمیدم چرا موقع ناراحتیشون با من صحبت میکنن، منی که واقعاً هیچکاری براشون نمیکنم و حتی راهکار خوبی و حرفهای قشنگیام نمیزنم. بعضی وقتها حس کمبود میکنم وقتی میبینم انقدر هیچی بلد نیستم. امروز حتی آدامسموزیام بهم زنگ زد و ۲ ساعت حرف زد. من تنها چیزی که در برابرش میگفتم آهان بود. نمیفهمم انگیزش چیه که هربار بهم زنگ میزنه. آره! و هدیه آدم بیمعرفتی بود. حداقل آداب معاشرت که بلد بود میتونست خداحافظی کنه. من یه طور دیگهای به هدیه نگاه میکردم و دوستم میدیدمش ولی گند زد به همهچیز. دیگه مثل قبل ناراحت نمیشم بابت این چیزا. آدما لاشی شدن.
با من مثل بردهها برخورد میکنن. تا یه جایی خوب بودن اوکیه ولی از یه جایی به بعد میشه وظیفه! غرورم از همهچیز مهمتره!
بون هی: عین شکنجهست وقتی که اونی که عاشقشی، عاشقت نباشه؛ ولی اینکه یه نفر عاشقت باشه و تو دوستش نداشته باشی و مجبور باشی اونو دوست داشته باشی، خیلی خیلی عذابآورتره.
من یه روز سر تا پای این یارو رو قهوهای میکنم. هرچی کار ریدهست میده من انجام بدم. حس میکنم داره ازم سوءاستفاده میکنه. دیروز و امروز این یارو میره بیرون و نیستش و چقدر من در آرامشم. رسماً هیچکاری نمیکنم و فقط آهنگ گوش میدم. امروزم با فاطمه صحبت میکردیم. باورم نمیشه با فاطمه تو یه مدرسه بودیم و حتی یادمونهم نیست. ولی هدیه رو دوستم میدونستم، نباید اینطوری میکرد. من دیگه دوست ندارم بیام کانون. حتی دیگه گویندگیهم نمیخوام ادامه بدم. اومده یه مشت سوال چرت و پرت پرسیده و بعدش میگه بذار وظایفتو برات مشخص کنم. اولین وظیفه صبح به صبح که اومدی باید اینجا رو تمیز کنی. حتی لازم شد باید جارو بکشی. گفتم این داره از من سوءاستفاده میکنه! من منشیام نه مستخدمت مردک. من حال ندارم اتاقمو جارو بکشم. منم گفتم دیگه نمیام. غرورم اجازه نمیده جایی جز اتاقمو تمیز کنم. گفتم مدرسه کلاس گذاشته صبحها. گفت بعدازظهر بیا. میخواستم بگم از تو و اینجا متنفرم چرا نمیفهمی؟ و خلاصه کلی منت گذاشت سرم که ما به کسی که کارشو ول کن پول نمیدیمو و فلان. حالا یه گزارش میفرستم ببینم چقدر میده بهم. اگه خدا بخواد گفت بهت کلاس میدم. اینطوری سر و سنگین میرم و میام. من واقعا از زیردست بودن بدم میاد. مرتیکه عوضی. عین سگ خوشحالم که همهچیز تموم شد. عذاب کشیدم من این دو هفته.
دیروز خالهرو مسخرهی خودمون کردیم. ظهر بهش گفتم نمیام. بعدازظهرم اومد خونمون تا باهم بریم پارک بابا زنگ زد که میخوایم بریم اصفهان. من ظهر که رسیدم خونه هولهولی خونه رو مرتب کردم و قرمه سبزی بار گذاشتم. خاله که زنگ زد بهش گفته بودم ناهار خوردیم وقتی اومد دیگه نرسیدیم ناهار بخوریم و بلافاصله رفتیم اصفهان. اصفهان واقعاً شهر قشنگیه! همینطور که اونجا میرفتیم و خیابونهاشو میدیدم تصور میکردم که اومدم تهران و قراره یه نفرو ببینم. همش حس میکردم یه نفر رو باید اونجا ببینم. اون دخترایی که با موی پسرونه سوار دوچرخه بودن>>> واقعاً دوست داشتم توی سی و سه پل عکس بگیرم ولی خانواده واینسادن. چندتا ژاپنی اومده بودن، مامان میگفت باهاشون مو نمیزنی، اگه بری کنارشون کسی شک نمیکنه ایرانی نیستی:)))
شَب که شد دردِ فراغت ناگهان آغاز شد
واژهها هَرسو دویدند حُکمشان غَمساز شد
هر سِتاره در جَهانم مثلِ تو دَمساز شد
آسمان هم در سیاهی غَرق در آواز شد
هر نَسیمی در میانِ بیدها هَمساز شد
بادهم با مَجنون در این زمان هَمراز شد
رقصِ هر سَرو و چَمن از فکر تو پُر ناز شد
فکرِ مَن آزاد شد با تو پُر از پَرواز شد
ماهِ خسته در شَبم با تو چقدر طَناز شد
قلبِ تاریکم فقط نامِ تو را دِلباز شد
چند وقته خیلی گیج شدم. امروز کلیدهامو گم کردم. یه لحظه فکر کردم توی در جا گذاشتمشون ولی تو ماشین بودن. دهبار از جسی پرسیدم کلاس چی داره و هربار یادم میرفت. اسمهارو یادم رفته، هر چقدر فکر میکنم یادم نمیان. مخم به چوخ سگ رفته.
۱.دوست داری عاشقشی ازدواج کنی یا سنتی؟
هنوز هیچ تصوری از عشق ندارم.
۲.همین الآن چقدر پول تو حساب بانکیت داری؟
هر وقت حقوقمو گرفتم میگم.
۳.احساس میکنی کدوم بازیگر بتونه نقش تو رو بازی کنه؟
شاید آیو
۵.ترسناکترین اتفاقی که برات افتاده چیه؟
آشنا شدن با بعضی آدمها.
۶.یکی از شایعاتی که در مورد خودت شنیدی؟
اینکه امتحانهای نوبت دوم نهم رو از روی -الف- نوشتم:)))
۶.اولین کراش شما به سلبریتی کی بود؟
یعنی میخواید کسی غیر از عموپورنگ رو بگید؟
۷.زیر دوش کدوم آهنگو بیشتر میخونی؟
هر چی که اون موقع به ذهنم بیاد.
۸.از بچه کدوم دوست یا فامیلتون خیلی بدت میاد؟
از همشون.
۹.اگه پلیس دستگیرت کنه، دوست صمیمیت فکر میکنه به چه جرمی گرفتنت؟
اول باید ببینم دوست صمیمیم کی هست! اما به نظر خودم قتل.
۱۰.دوست داری برای همیشه در چه سنی بمونی؟
دوست دارم تو بچگیم بمونم. سن چهار پنج سالگیم.
روباه: من دیگه دوست داشتن ندارم.
شازده کوچولو: مگه میشه؟
روباه: آره همه دوست داشتنهامو دادم به یکی و اونم گمشون کرد. حالاهم هر چقدر دنبالشون میگردم، پیداشون نمیکنم:)))
امروز تا ساعت ۹ همینطوری نشسته بودم رو مبل و آهنگ گوش میدادم. چند وقته نمیتونم هندزفری رو از تو گوشم در بیارم. واقعاً گشادیم میشد از جام پاشم برم. پیام دادم که من دور میام. تا ساعت ۱۱ گشاد بازی دراوردم. اونجاهم یه چندتا ثبتنام کردم و بعدش کلیدهارو داد دستم و گفت صبح ۹ باید بیای درو باز کنی. امروز میگفت ساعت ورود و خروج و کارهایی که انجام دادی رو بنویس تا موقع تسویه حساب اشتباه نشه. فاطمه میگفت بیا یه ماهو تا حداقل کار این موقعت بدون حساب نباشه. بعد یه ماه عمراً پامو بذارم اونجا. مرتیکه عوضی. با اون کانون نکبتیش.
نفهمیدم کی خوابم برد. یهو چشمامو که باز کردم دیدم گوشی تو دستمه و هندزفری توی گوشمه. ساعت ۴:۴۵ دقیقه بود. من وسط اتاق، با چشمای خیس خوابم برده بود. همیشه وقتی میخوابم اون دردی که داشتم کمتر میشه، یا اون حس قبلم رو از دست میدم ولی اینبار تا چشمامو باز کردم قلبم تیر کشید، طوری که دلم میخواست جیغ بکشم.
یهو وسط اون فاز همه چی به چمه زدم زیر گریه. شده دستتو بگیری جلوی دهنت تا صدای گریهت رو کسی نشنوه؟ شده دستتو بگیری جلوی دهنتو جیغ خفه بکشی؟ شده حس کنی دیگه بریدی بخوای تموم شی؟ شده با تمام وجود از خودت متنفر بشی؟ این آدمی که جلوی منه فقط تظاهر میکنه. تظاهر میکنه خودشو دوست داره. هیچوقت خودشو دوست نداشته. دلم میخواد جیغ بکشم. دلم میخواد داد بزنم. دلم میخواد فراموش بشم...
ولی من بیشتر از اینکه نیاز داشته باشم کسی دوستم داشته باشه، نیاز دارم یکی رو دوست داشته باشم:)))