3098

به خدا که این زن منو نمی‌خواد. فقط منتظره یه کار اشتباهی بکنم تا سرزنشم کنه. اگرم یه چیزی خوب پیش رفت بگه به خاطر من بوده. این زن فقط یه دختر داره که اونم من نیستم. از دیروز تا حالا دارم می‌میرم. دارم تو تب می‌سوزم. دارم بهشون می‌گم من حالم خوب نیست ولی انگار نه انگار. حتی متوجه نشده از دیروز تا حالا هیچی نخوردم. به جای اینکه بگه چته بیشتر دعوام می‌کنه. خب مگه تقصیر منه که حال ندارم؟ مگه تقصیر منه که حالم خوب نیست؟ کی آدم یه مریضو دعوا می‌کنه؟ به خدا که اگه اون دخترش مریض می‌شد یه لحظه‌ام ولش نمی‌کرد. مثل اون بار که مریض شده بودیم، من داشتم تو تب می‌سوختم، اون روز من داشتم می‌مردم حتی نیومد ببینه چمه. واقعاً ممنونم از توجه‌های بی‌دریغش:)))
من که تا اینجا رو روی پای خودم پیش رفتم، بقیه‌شم روش.

3096| کار کنکله.

دیگه نمی‌خوام برم سرکار. راستش اصلاً حس خوبی نداشتم. نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه ولی هیچ‌جوره نمی‌تونستم حس خوبی به این یارو داشته باشم. یه چندبار حرفی زد یا کارهایی انجام داد که نظرم عوض شد. حتی نظر منم این نبود، بقیه‌هم بچه‌هاهم مقتعد بودن که این یارو خیلی هیزه. کار کردن اونقدراهم آسون نبود. مخصوصاً این که بخوای بین یه کلی مرد کار کنی و تو تنها دختر اونجا باشی.

3095| اولین روز کاریم.

اولین روز کاری؛ رفتم اونجا گفت بشین پشت میز کناری، نشستم. بعد گفت برو بیرون هر کسی که که اومده بود رو راهنمایی کن سمت کلاسش. دوباره یه صندلی برداشت گذاشت پشت میز داخل سالن و گفت بشین اینجا و کار ثبت‌نام انجام بده. منم نشستم اونجا و هرکس از در میومد داخل، میومد اونجا و از کلاس و ثبت‌نام اینطور چیزها می‌پرسید. یهو می‌دیدی دورت شلوغ می‌شد و کلی آدم می‌ریخت سرت. منم با حفظ آرامش کار همشونو پاسخگو بودم. کلی پیامک دادم و لینک فرستادم. اولش اصلاً حس خوبی نداشتم. از اینکه کلی چشم داشتن نگاهم می‌کردن، در عذاب بودم ولی بعد از اون پسره برام عادی شد. یه پسره‌ای اومد وای که چقدر این بشر ناز بود. نمی‌دونم چندسالش بود و خب کوچیک‌تر از من بود. خیلی محترمانه سلام کرد و دوستشو ثبت‌نام کرد. همون لحظه برگه از دستم افتاد و برام برش داشت. وای ناز بشی تو پسر! بعدم که رو صندلی نشسته بود وقتی نگاهش می‌کردم لبخند می‌زد. موقع رفتنم انقدر شعور داشت که خداحافظی کرد. کاش شمارشو می‌گرفتم، چقدر ناز بود این بشر. آره بعد از اون پسره دیگه خیلی جدی شدم تو کار و عادت کردم. خسته می‌شدم واقعاً ولی با خودم می‌گفتم دووم بیار، هرکاری سخته! عادت می‌کنی بهش دختر! یه خانمه‌ای اومد، قیافش خیلی برام آشنا بود، بعد که لینکو براش فرستادم گفت شما خانم فلانی هستی؟ یهو هنگ کردم گفتم بله شما؟ گفت من تو فلان مدرسه معلمت بودم. معلم ادبیات سال هشتممون بود که باهاش مجازی کلاس داشتیم. اینطوری بودم که تو همونی که سال هشتم دهنمونو سرویس کردی؟! و آره روز اول بد نبود. اون آخرم که بقیه رفتن، رفتم کلاس بالا پیش خانم موسوی. یکم حرف زدیم و بهم گفت چجوری زبان بخونم. آره همین.

3093| یه بخش جدیدی به نام کار.

فردا اولین روز کاریمه؛ معلوم نیست موندنی بشم یا همون روز اول عزلم کنن. کفش‌ها و لباسامو شستم. مقنعه‌ام قرار شد مامان اتو بکشه. صبح زودتر باید بیدار بشم. یکم سر و وضعمو درست کنم. هندزفری و کاغذ و خودکار با خودم ببرم. سعی کنم زمانمو طوری تنظیم کنم که سر ۹ اونجا باشم که نگن وقت‌شناس نیست. یکم جدی‌تر و مودبانه رفتار کنم. فقط نباید دست و پامو گم کنم و خنگ‌بازی در بیارم. انشالله که همه‌چیز خوب پیش می‌ره...

3092| ۰۰:۰۰ به بعد...

اصن تایم ۰۰:۰۰ بامداد به بعد اشتباهه! انگار یه بُعدی از زندگیت باز می‌شه که کارایی که تو روز فکرشو کردیو انجام ندادی رو انجام می‌دی و یه تنه می‌رینی تو زندگیت. از همون دل تنگیش بگیر تا بقیه گند کاریایی که می‌کنی...

3087| واسطه.

با این کاری که کردم از هر دو طرف طرد شدم. انگار همیشه مثل یه واسطه بین بقیه‌ام. دو طرف رو بهم می‌رسونم و خودم هاج و واج می‌مونم. خندم می‌گیره از وضعیت خودم:)))

3086| بالاخره کار!

بالاخره کار جور شد. از فردا ساعت ۹ تا ۱ می‌تونم برم کانون و منشی باشم. نمی‌دونم خوشحالم، استرس دارم یا چی؟ از یه طرفم لباس درست درمون ندارم. امیدوارم که گند نزنم و بتونم یه حداقل پولی رو تو این تابستون داشته باشم. هنوزم حس خوبی به این یارو ندارم و همین باعث می‌شه یکم دودل بشم.

3085| نمی‌فهمم واقعاً.

تابستون برای اینه که دیگه هم‌کلاسی‌هاتو نبینی، نه اینکه تابستونم پاشی باهاشون بری بیرون:|||

3083| در هیاهوی مغزم فقط صدای تو می‌پیچد!

اگه یه روزی رسید به گوشت که یکی قلبشو با دست‌هایِ خودش از تو بدنش در آورد، غرق تو خونِ خودش مُرد، تعجب نکن! چون داره دیوونم می‌کنه؛ از بس رو در دیوارش از خاطراتِ تو بود و خودت دیگه اون تو نیستی...

3081| حرفی ندارم:)))

مامان: تنها کاری که تو این هفده سال عمرت انجام دادی این بود که تا تونستی غر زدی.

3080| چسناله‌طور.

یه مدتیه که نیاز دارم حرف بزنم ولی نمی‌تونم کسی رو پیدا کنم. نمی‌خوام سراغ آدمها برم. دیگه نمی‌تونم بهشون اعتماد کنم. نمی‌خوام جوگیر باشم و بعد از کلی حرف، تا ابد خودخوری کنم که چرا دوباره حرف زدم؟! خسته شدم بس که با خودم حرف زدم. انقدر این مدت تحت فشار قرار گرفتم که یهویی وسط جمع با خودم بلند حرف می‌زنم، یهو همه مات و مبهوت نگاهم می‌کنن و مجبور می‌شم بیشتر از قبل برم تو لاک خودم. حس می‌کنم باید برم پیش یه روانشناس و تا می‌تونم براش حرف بزنم. اصلاً دلم می‌خواد یه نفر رو پیدا کنم و تا می‌تونم براش حرف بزنم و بعد بکشمش. تف تو این زندگی که حتی یه نفرم ندارم که باهاش حرف بزنم. حتی یکی نیست بگم بیا باهم بریم بیرون.‌ حتی یکی نیست بهم پیام بده دیگه چه برسه به کسی که دلش برام تنگ بشه. تو یه مودی‌ام هم دلم می‌خواد یکی باشه، هم دلم نمی‌خواد کسی باشه. فقط امیدوارم این مود چسناله‌طورم هر چه زودتر تموم بشه...

3079| خسته شدم:)))

_ من واقعاً خستم! اصلاً حوصله ندارم. من نمی‌تونم برای کسی احساسات دروغ به خرج بدم. یعنی برای بقیه انقدر راحته که سرکارت بذارن؟ انقدر راحته که حرف‌های پوچ و مسخره بزنن؟ انقدر راحته دروغ بگن؟ کاش یا کسب اصلاً نیاد سمتم یا اگه اومد منو مسخره‌ی خودش نکنه. نمی‌فهمم چمه که همه انقدر راحت می‌تونن بازیم بدن. مگه احساسات من شوخیه؟
+ احساسات؟ مگه اصلاً می‌فهمن احساسات چیه؟ یعنی هنوز انقدر بدبختی که دنبال احساساتتی؟ جمع کن خودتو! تو و احساساتت هیچ ارزشی برای آدمها نداره. آدمها هیچ‌وقت قرار نیست بهت بها بدن. تو صرفاً برای یه مدتی می‌تونی براشون یه سرگرمی باشی. بیا اینو قبول کن. بفهم تا وقتی که خوشحالی، براشون منفعت داری کنارتن. حالا یکی دوبارم موقع سختی کنارت می‌مونن ولی تهش چی؟ تهش ولت می‌کنن. اگه زیادی بخوای احساسات از خودت نشون بدی، زیاد بخوای جلوشون بشکنی، می‌ندازنت دور...
_ یعنی می‌خوای بگی هیچ‌وقت اون آدم پیدا نمی‌شه؟
+ نمی‌دونم...

3078| این زندگی نیست...

رفته بودیم خونه‌ی باباجون. اونجا با جسی و بقیه رفتیم پارک. نمی‌فهمم من چرا در این حد بی‌آبروام؟! مخصوصاً جلوی شوهرعمم. همون لحظه که رسیدیم چشمم خورد به شوهر عمم که با ریحانه سوار الاکلنگ شدن. آخه مرد تو رو چه به این کارا؟ بعدشم انقدر جا خوردم که عقب نشینی کردم و با ضایع‌بازی‌های جسی، خیلی جدی سگ‌آبرو شدم. رفتم با یه حالت اینکه به هیچ‌جام نیست که گند زدم، سلام کردم و آره! من مصداق کلمه‌ی سگ‌آبروام! وقتی می‌خواستیم برگردیم جسی گفت بیا ما با ماشین نریم و پیاده بریم. مامانمم اوکی داد و من پشمام ریخت! در حالت عادی هیچ‌وقت نمی‌ذاشت من شب تو خیابون باشم. من و جسی‌ام عین دیوونه‌ها تو خیابون می‌دویدیم و تتلو گوش می‌دادیم. روسری‌هامونم افتاده بود و با یه حال خیلی خوش داشتیم می‌رفتیم که با ماشین اومدن کنارمون و مامانم اینطوری بود که خواهرم حجابت رو رعایت کن. همون لحظه جسی دستمو کشید و جدی گرخیدیم. کارشون اصلاً قشنگ نبود که ما رو دنبال کردن. برای یه بارم که شده بود داشتم از اینکه شب تو خیابون تنهام لذت می‌بردم. جسی می‌گه تو جداً آدم سگ‌آبرویی هستی دیگه نمی‌خوام باهات جایی بیام. اونقدی اختیار خودمونو نداریم و خود واقعیمون رو از مامان باباهامون مخفی کردیم که اینطوری می‌خوره تو حالمون و این واقعاً دردناکه:)))

3077| به چپم.

تا حالا هروقت هرجا خواسته بره باهاش رفتم ولی دیروز تو اون شرایط شخمی حاضر نشد بیاد. اصلاً تقصیر منه که به این زنگ زدم:)))

3089| و من همچنان، سیاهی را به دوش می‌کشم.

پرده‌یِ تاریک، خِیمه‌زده!
و من همچنان، سیاهی را به دوش می‌کشم.
غُرش‌هایِ شب،‌ سایه‌یِ تنهایی‌ام را می‌شِکافد؛
تنهایی‌ام، مُلتهب به هَرسو کشیده می‌شود...
من اما می‌خواهم خَلوت‌هایم را از تو پُر کنم!
نگاهت در شَب‌هایم به تصویر کِشیده‌ شده‌اند؛
در جامه‌یِ سیاهِ شب، اَختران چشمانت می‌رقصند...
تو غمگسارِ مَن!
آغوشِ بی‌پناهت، در شب‌هایِ من دَمیده شده‌است!

3076| پایانِ دهم.

بعد از اون شب طاقت‌فرسایی که چشم روهم نذاشتم، صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد بود. معدم خیلی درد می‌کرد و حالت تهوع داشتم. فقط خودمو یه‌طوری جمع و جور کردم و رفتم. توی راه نرجس رو دیدم و باهاش رفتم مدرسه. مبینا و آرزو که اومدن شروع کردن به عکس گرفتن. مربی کلاس‌قرآنمم دیدم و نباید منو تو اون وضعیت فجیع‌ناک می‌شناخت! بهم گفت از چشمات شناختمت. مبینا می‌گفت الآن می‌ره به مامانت می‌گه. ودف؟ خب بره بگه. امتحان خوب بود. این دفعه واقعاً شانس باهام یار بود و سوال‌های شانسی رو درست نوشتم. بعدشم با بچه‌ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم. تا اون یکی دبیرستان رفته بودیم که یادمون افتاد مبینا رو نیوردیم. رفتم دنبالش و هرچی مدرسه رو گشتم نبود. می‌خواستم برگردم که دیدم -د- اومده دنبالم. می‌گفت نه تنها گم می‌شی، بلکه وقتی می‌فرستنت دنبال یه نفر، یه نفر دیگه دوباره باید بیاد دنبال خودت! رفتیم پارک و بعد رفتیم خونه‌هامون. ولی روز آخر مدرسه واقعاً شخمی بود...

3075

می‌رم تا ۸.۵ بخوابم. خدایا لطفاً این زنیکه سوال‌های درپیت نده.

3074

هیچی یادم نیست از چیزایی که خوندم:)))
تموم‌هم نمی‌شه. عین چی خوابم گرفته.

3072| تموم‌شو بی‌فانوس.

۷ فاکینگ درس دیگه ! گاد هلپ می‌پلیز...

3071| پارگی در کمین است.

امشب خواب به چشمام حرومه و قطعاً پارم. فقط می‌خوام تموم شه این کابوس...

3088| عمیق بودنت را؛ همچون سکوتِ شب...

خَسته‌ام؛ پژمرده و پَریشان...
خَستگی‌هایم کوه را به آغوش کِشیده‌اند.
دلتنگی‌ِ درونم رشد کرده‌است؛
ریشه‌هایش دور گلویم طَناب بسته‌اند.
افکارم بی‌وقفه هُجوم می‌آورند؛
کَلمات در مغز پرهیاهویم درگیر می‌شوند؛
گِره می‌خورند؛ همچون هِزارتویی پر پیچ و خم...
خیالت ریشه‌های مغزم را سُست کرده‌است؛
هرآن به بیراهه می‌رود، گُم می‌شود؛
در کلام‌هایی به نامِ تو!
شَب درونم زبانه می‌کِشد؛
جز و مد قَلبم شروع می‌شود؛
احساساتم‌ سَرکشی می‌کنند؛
دیوانه می‌شود، هَیاهو می‌کند...
مَن اما آرامم؛
مانند بیدهایِ مَجنون، سرافکنده و خَموش...
بعد از تو از همه‌چیز و همه‌کَس گُریزانم؛
تاریکی را به آغوش می‌کشم و تنهایی را می‌بلعم...
این آدمها مرا به زَنجیر کشیده‌اند!
احساساتم را لگد کرده‌اند، افکارم را اعدام کرده‌اند...
شده‌اند قاتلِ دوست داشتن؛
دوست داشتن را برایم تُهی کرده‌اند...
کاش می‌شد تو را میانِ آنها فریاد بزنم!
دوست داشتنت را!
عمیق بودنت را؛ همچون سکوتِ شب...
زیباییِ تمام نشدنی‌ات را؛
مانند گل‌هایِ زردِ بابونه...
مانند دانه‌هایِ سفیدِ برف!
راستی از قاصدک‌هایِ سرگردان چه خبر؟!
کوله‌بارِ دلتنگی‌هایم به دستت رسید؟!

3068| کنسرت.

کاش یکی منو می‌برد کنسرت:)))

3067| زندگیِ من:

زندگیم مثل دوییدن رو تردمیله‌. انرژیم گرفته می‌شه و به نفس نفس زدن میوفتم، ولی به هیچ جا نمی‌رسم.

3066| سردردِ شخمی.

رسماً سردرد داره منو به چوخ می‌ده.

3065| دیگه نمی‌تونمش...

هربار زنگ می‌زنه فقط تخریب شخصیتی می‌کنه. یه‌طوری با خنده گفت هنوزم شعر می‌گی؟:))) کاش بفهمه هرکس که شعر می‌گه، عاشق نیست! سطح تفکرمون انقدر باهم متفاوته که دیگه نمی‌تونم...

3064| هیچ‌وقت قرار نیست بفهمه...

ظهر که از مدرسه اومدم، حالم اصلاً خوب نبود. چشمام پر از بغض بود. وقتی رسیدم ازم پرسید امتحان چطور بود؟ انقدر اون لحظه ذهنم درگیر بود و خسته بودم که فقط خسته نگاهش کردم. پرسید چی شده؟ دوباره خراب کردی؟ هیچی نگفتم و رفتم تو اتاق. اومدم ناهار بخورم دوباره پرسید چرا ناراحتی؟ هیچی نداشتم بگم. گفتم هیچیم نیست. یهو صداشو برد بالا و گفت چرا حرف نمی‌زنی؟ کی آخه سر آدمی که ناراحته داد می‌زنه؟ دوباره بحث رو کشید به درس. می‌گفت نمره ریاضیتو گفتن؟ دوباره شروع کرد به سرزنش و نصیحت کردن. مگه نگفتم درس بخون. انقدر به خودت مغرور شدی تا خراب کردی. مگه نگفتم... بازم سکوت. چجور می‌تونم بهش بگم که کل دغدغه‌ی زندگی من فقط درس نیست؟ بهم گفت بیا حرف بزن تا خالی بشی. داشتم تو ذهنم می‌گفتم اگه حرف بزنم به درگیری‌هام بیشتر اضاف می‌شه. دلم می‌خواست بهش بگم همیشه دوست داشتم وقتی می‌رسم ته خط باهات حرف بزنم اما رفتارت اجازه نمی‌ده. هیچی نگفتم. فقط سرمو انداختم پایین و غذامو خوردم. دلم می‌خواست بهشون بگم می‌شه یه امروز اصلاً منو صدا نزنید و طوری رفتار کنید که انگار نیستم؟

3063| مسخره.

تا ۴ صبح بیدار بودم. امتحان آسون بود ولی من فکر کنم گند زدم. یعنی فکر می‌کردم خیلی خوب دادم ولی چک که کردم دیدم نه بابا مگه می‌شه من امتحان زبانو خوب بدم؟ اون لیسنینگ آخری رو رسماً شانسی زدمش. بعدش بچه‌ها ریختن تو خیابون. اون لحظه من انقدر حالم بد بود و که ولشون کردم و اومدم خونه. فشار زیادی رو داشتم متحمل می‌شدم. کم مونده بود وسط خیابون بشینم گریه کنم.

3062| :))))

خدایا منم اینجام!:)))

3061| ...

دیگه نه می‌تونم به کسی بگم، نه می‌تونم بنویسم. چقدر سخته...

3060| چرت و پرت محض.

قبلاً دوازده شب به بعدها پر از دلتنگی و احساسات بود ولی الآن پر از نفرت و بی‌حسیه. انگار از این ساعت به بعد هیچ‌چیزی برام اهمیت نداره و قطعاً اگه چیزی دم‌دستم بود یه طوری به همه‌چیز پایان می‌دادم. از همه‌ی آدمها بدم میاد. اینکه بخوام احساسات دروغ نشون بدم واقعاً سخته. نمی‌فهمم دارم چی می‌گم. حالم خوب نیست. دارم به فنا می‌رم. فشار زیادی رومه و بقیه باعث می‌شن این فشار بیشتر بشه. کاش زودتر این فاکینگ درس تموم بشه تا بتونم از این دنیا فرار کنم. کاش می‌شد کلاً بخوابم. هیچ‌چیز تو این دنیا بهتر از خواب نیست. ندیدم چیزی رو به این وفاداری. وقتی فشار رومه پرت و پلا زیاد می‌گم جدی نگیرید. صبح تا حالا چه غلطی می‌کردم که انقدر درس نخوندم. رسماً دارم گند می‌زنم تو همه‌چیز کاش جمع می‌کردم خودمو. دارم زندگیمو به فنا می‌دم و همینطوری نگاهش می‌کنم؛ بدون هیچ حس خاصی.