4029| خوشحالم.
امتحانِ دینی لغو شد و بین اون همه آدمی که داشتن فشار میخوردن، من از خوشحالی رو هوا بودم. انگار خدا گشادا رو دوست داشت:)))
امتحانِ دینی لغو شد و بین اون همه آدمی که داشتن فشار میخوردن، من از خوشحالی رو هوا بودم. انگار خدا گشادا رو دوست داشت:)))
کاش جدی به عنوانِ یه روانی میانداختم توی اتاقِ ۱۴. همون آخرین اتاقِ راهروی تاریک. توی یه سلولِ تک نفره. کسی نیست و کسیام جرئت نداره بیاد. اتاقی که بویِ سیگار میده و در و پنجرههاش آهنهای زنگ زدهست. یه پنجره رو به حیاط داره که رو به روش یه نیمکتِ پوسیدهست. تنها راه دیدنِ آدمها از همون پنجرست که شیشههاشم ترک برداشته. زمستونها ازش باد سرد میوزه و سرماش تا پوست و استخونت میرسه. توی طاقچه رو به رویِ پنجره گلهای ارغوانیِ پلاسیده گذاشتم. چون فکر میکنم اون دوست داره. هنوزم نمیدونم اونی وجود داره یا ساختهی مغزِ روانیمه. تنها چیزی که دارم یه دفتره که توش شعرها و متنهای بی سر و تهم رو مینویسم. شاید ایناهم برای -اونِ- ذهنپرور باشه. بعضی وقتها که عصبی میشم رو دیوارم مینویسم. حتی دیوارها هم ترک خوردن و هر چند وقت یکبار یه تیکهش آوار میشه روی سرم. سقفه اینجا هم شیروانیه. سوراخ سوراخه. وقتی بارون میاد چکه میکنه. صداش هم پتک میشه، میزنه تو مغزم. اینجا شبها خیلی تاریکه، هیچ نوری نیست. روزها هم که کرکره رو میکشم رخ آفتاب رو نبینم. همیشهام رو تختم دراز کشیدم و به سقف زل زدم و فکر میکنم. انقدر فکر میکنم که مغزم میسوزه. بعضی وقتها هم فقط دور این اتاقِ خاکستری راه میرم. انقدر راه میرم که یهو پاهام سنگین میشن. یه کشوام داره پر قرصه. مثلاً قراره آرومم کنن ولی هیچ تاثیری ندارن. فقط وجودشون تسکین دهندهست. اینجا کسی نیست، بوی تنهایی و افسردگی میده. اگر میبینی که از اتاقم صدا میاد یا با کسی حرف میزنم، بدون توهمه. اینجا همه چیز توهمه. توهمِ ذهنِ یه آدمِ روانی.
عصر قهوه خوردم. نه قوی بود، نه سنگین. خیلی تلخ بود. یکم بعدش قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن. یهو کلِ بدنم ضربان شد. حتی توی مغزمم ضربان میزد. شروع کردم به لرزیدن. پاهام گزگز میکرد. اون لحظه قلبم خیلی درد میکرد امّا حس میکردم روی زمین نیستم. انرژیم خیلی رفته بود بالا. فقط داشتم میخندیدم. هیچی حس نمیکردم. واقعاً هیچی حس نمیکردم، فقط میخندیدم. ولی خب بعد یه مدت اثرش پرید، فقط یه ضربان قلب و تنگی نفس موند. داشتم به این فکر میکردم که اگه بیشتر بخورم چی؟! کلاً اوردوز کنم و دیگه هیچی نفهمم. بیا بازم بخوریم. بخوریم تا برای همون چند دقیقه هیچی حس نکنیم.
_ مریض شدم.
+ به قیافت نمیاد.
_ آره خب! کی از جسمِ زنده، روحِ مرده رو میبینه؟!
+ قرصت رو بخور آروم شی.
_ تاثیر نداره.
+ پس چرا میخوریشون؟!
_ چون معتادشونم. هیچ تاثیری برام نداره، فقط چون همیشه بودن، الآنم باید باشن. درست مثل آدمی که میدونی دیگه بودنش برات فایده نداره امّا چون معتادش شدی، نیازش داری.
+ کاش برای خوردن یه قرص انقدر فلسفه نبافی.
_ همون یه قرص، مرگ و زندگی دستشه.
+ مگه نمیگی تاثیری نداره؟!
_ مگه رو آدمِ مرده قرص تاثیر داره؟!
+ هیچ وقت نمیفهمم تو چی میگی...
بهم گفت عاشق شدی؟!
گفتم آره و بعدش تمام زخمهام سر باز کردن.
گفت چی شد؟! چی شده بود واقعاً؟! نمیدونستم...
میگه مال خیلی وقت پیشه؟!
نمیدونم! نمیدونم خیلی وقت پیش به حساب میاد یا نه. انگار که خیلی وقته که گذشته ولی من همهی احساساتم زندهست، انگار که همین الآن اتفاق افتاده.
گفت اذیت میشی؟!
اذیت میشم.
همهچیز تا قبل از اینکه این سوال رو بپرسه عادی بود. بعد از اون فهمیدم یه چیزی توی وجودم هست که دیگه نمیذاره سمت کسی برم. یه خیال، جای همه رو توی قلبم گرفته و من حتی به خیالشم وفادارم. نمیشه! نمیتونی به زور به سمت کسی بری، وقتی حتی ذرهای احساس بهش نداری. نمیشه تا وقتی که، هنوز نتونستی کسی که تو مغزته رو بکشی. نمیشه! حس میکنم دیگه هیچوقت قرار نیست از کسی خوشم بیاد. هیچوقت...
+ وقتی باهات حرف میزنم، نمیفهمم دارم با یه نفر حرف میزنم یا با دو نفر.
_ شاید دوقطبیام.
+ وضعیتت حادتر شده.
_ میدونی، خودم میدونم چمه، میفهمم ریشهش از کجاست؛ امّا کاری از دستم بر نمیاد و همین دیوونم میکنه.
+ کاش قرصهاتو بخوری و بخوابی، داری چرت و پرت میگی.
_ تب دارم، هذیون میگم.
+ حتی وقتی تب نداری هم هذیون میگی!
همه خفتند و من دلشده را خواب نبُرد
همه شب دیدهی من بر فلک اِستاره شمُرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمُرد
-مولانا-
من نمیدونم چرا هر بار میریم اینجا، به جای اینکه روحیهم عوض شه خسته میشم. همهچیز اونجا یه طوریه. انگار بهت نشون میده که چقدر بدبختی. نمیدونم حس بدبختیه، چیه ولی یه حس مزخرفیه. اونجا یهو انگار همهچیز سخت میشه، حتی راه رفتن. نمیدونم؛ ولی هیچوقت نتونستم از اونجا خوشم بیاد.
من یه تناقض واقعیم. دلم میخواد خوشحال باشم ولی به چیزایی فکر میکنم که ناراحتم میکنن. تنبل و گشادم ولی بلندپروازم هستم. از خودم خوشم نمیاد، اما بازم چیزی که هستمو دوس دارم. به زبون میگم برام مهم نیست ولی واقعاً برام مهمه. تشنهی توجهم، ولی وقتی به مسیرم میخوره ردش میکنم. من یه تناقض پیچیدهم. اگه من نتونم خودمو بفهمم، عمراً کس دیگهای بتونه این کار رو بکنه.
میشه وقتی دارم باهات حرف میزنم سعی نکنی که نشون بدی از من بدبختتری؟! میشه به جای اینها کمکم کنی که حس کنم، اینطوری هم که میگم نیست؟! میشه همون قدری که من بهت گوش میدم توام بهم گوش بدی؟! میشه وقتی دارم با ذوق از یه چیزی برات میگم، نزنی تو ذوقمو از اون چیزی که بیشتر برای خودت ذوق داره، نگی؟! میشه همون قدر که من برای حرفهای تو ذوق دارم، توام برای من ذوق داشته باشی؟! میشه همون قدر که من بهت اعتماد دارم، بهم اعتماد داشته باشی؟! میشه همون قدر که من بهت اهمیت میدم، توام اهمیت بدی؟! میشه همون قدر که دوستت دارم، دوستم داشته باشی؟! من واقعاً خستهم! از همیشه گوشِ شنوا بودن و آروم کردن بقیه خستهم. من گوش شنوا میخوام. من میخوام پیشت حسِ آرامش داشته باشم. همین!
ولی من باز بهت فکر کردم و گریهم گرفت:)))
تونستم دوباره به زندگی برگردم. دوباره شب زود بخوابم و صبح زود بیدار شم. همیشه دلم میخواست شبها، وقتی همه خوابن، من بشینم و تا صبح درس بخونم. اینم تجربه کردم، چیز جالبی نبود. اصلاً چیز جالبی نبود. یه زمانی از روز کابوس داشتم، همش منتظر بودم روز تموم شه تا من توی شب زندگی کنم امّا الآن تا شب میشه دیگه همهچیز تمومه. فقط دلم میخواد سریعتر بخوابم تا صبح شه. از هوای ابری و بارونیام دیگه خوشم نمیاد. خفه میشم. دلم میخواد هوا آفتابی باشه، باد ملایم بوزه و همهجا سر سبز باشه. صبح زود پا میشم، همراه خانواده صبحانه میخورم. بعدشم تنها میمونم توی خونه و همهچیز رو بهم میریزم. غذاهای متفاوت درست میکنم. خیلی وقتها هم چیز خوبی از آب در نمیاد و مجبور میشم یواشکی یه طوری نابودش کنم که کسی نفهمه. همراه خانواده ناهار میخورم. باهاشون بیرون میرم. حتی شب هم همینجا، کنارشون میمونم و همینجا میخوابم. مثل قبل کمدها رو بهم میریزم و لباسهای بقیه رو میپوشم و توی آینه ژست میگیرم. حتی میخوام مثل قبل نقاشی بکشم و دیوارهای اتاقم رو پر از کاغذهای رنگی کنم. میبینی؟! من دارم تمام تلاشم رو میکنم که به قبل برگردم. که دوباره مثل قبل بشم. میخوام بعضی وقتها یادم بره که ۱۸ سالم شده. راستی دوباره مثل قبل شدم، از شدت استرس با تپش قلب بلند میشم. میدونی امروز به مامان چی میگفتم؟ میگفتم میخوام مثل بقیه برم بیرون، آرایش کردن یاد بگیرم، ناخنهامو درست کنم، موهامو رنگ کنم. بعدشم یه دوست پسر پیدا کنم. میدونی چی گفت؟! گفت فکر نمیکنی برای این کارها دیره؟! به جای دوست پسر، دیگه باید شوهر کنی. امروز وقتی بهش میگفتم با فلانی نگرد، از اخلاقش خوشم نمیاد، بهم گفت که آدم باید دوست داشته باشه، نه مثل تو تنها باشه. میدونی این چند روز تنها بودنم مثل پتک کوبیده شد تو سرم. همهجوره بهم ثابت شد که من یدونه دوستم ندارم و جز خودم، همه اینو فهمیدن. حتی جسی هم امروز اینو به من ثابت کرد. من به امید اون رفتم بیرون و اون با دوستش بیرون بود. یاد این افتادم که وقتی بهش گفتم بیا بریم بیرون، بهم گفت که مامانش نمیذاره نزدیک امتحانها بره بیرون. من و تو که نداریم! ولی من خیلی ناراحت شدم. حس میکنم دیگه هیچکس رو ندارم. حتی خودمم با من همراه نیست که پایهم باشه. میدونم شاید این حرفها بچگانه باشه ولی جدی بغضم گرفت. الآن توی ۱۸ سالگی باید یه اکیپ داشته باشم و حداقلش یه دوسته چندساله ولی من هیچکدومو ندارم. رفیق ندارم چه برسه به کسی که دوستم داشته باشه. میدونی چی فهمیدم؟ اینکه جدی بعضیها موقع تنهایی و ناراحتیشون کنارتن، وقتی که خوشحال باشن و با یکی دیگه بیشتر بهشون خوش بگذره، ولت میکنن. راستی میدونی چقدر من منتظرم؟! همش منتظرم که یه نفر بهم پیام بده و منتظرم باشه. آهان! اینو یادم رفت بهت بگم. امروز یکمی از موهامو کوتاه کردم و بعدش مدلشو یکم تغییر دادم. چقدر خوبه که اینجا میتونم غر بزنم و حداقل خزعبلاتم رو بالا بیارم!
با همهیِ اینها من ازت ممنونم سبزِ قشنگم که همیشه بودی و تو اوجِ انتظارمم هستی. وقتی توی این تاریکیها غرقم، تو واقعاً نورِ سبزِ نجات دهندهای!
یک روزهایی هست، بیمحتوا و نامعلوم، روزهایی که آدم دنبال معنای چیزی میگردد که به آن آویزان شود و هیچ نمییابد. آن وقت دائم فرو میرود، دائم.
چه جوری به کسی که داره برایِ تکتک پیامهای کراشش ذوق میکنه، بگم این شروع بدبختیه؟! بعضی وقتها میگم چرا همون اوّل، وقتی اینطوری میشه، تهش رو براشون نگم که بعد مثل من نشن؟! ولی وقتی اون ذوق رو میبینم نمیتونم بزنم توی ذوقشون. چه جور باید بگم که فقط تا زمانی قشنگه که تو دوستش داری و اون نمیدونه؟! وقتی بدونه همهچیز خراب میشه و تو ذره ذره نابود میشی. تازه بعدش متوجه میشی دوست داشتن کافی نیست و تو حتماً کنار کسی که دوستش داری حالت خوب نیست. حتی شاید دیگه نتونی کسی رو دوست داشته باشی. البته گفتن این حرفها هم فایدهای نداره، آدم عاشق هم کور میشه و کر.
یه جایی، توی زندگیت، یه قسمتی از خودت رو برای یه آدم میذاری. تو همینطور قسمتهایی از وجود خودتو جدا میکنی تا بتونی خلا درونی اونها رو پر کنی و انقدری تیکههای خودت رو به بقیه میدی تا تموم میشی. در واقع تو با وجودِ اون قسمتها، داری اون آدمو زندگی میکنی و حواست بهش هست؛ البته تا زمانی که اون آدم، وجودِ تو رو برای خودش نگه داره. من الآن، یه آدم تموم شدم. تمام تیکه تیکههای وجودم رو به بقیه دادم و هر چی میگردم چیزی پیدا نمیکنم. میخوام که یکی یه تیکه از وجودشو بهم بده. قول میدم بیشتر از خودش، مواظبش باشم!
من به خاطر اینکه دلم برات تنگ شده بود، میخواستم بهت پیام بدم؛ تو به خاطر چی پیام دادی. ولی تو یه طوری رفاقتو برای من کُشتی که دیگه هیچ جوره برام زنده نمیشه.
زنیکه برداشته گوه منو میخوره. یه دقیقه سرتو از باسن بقیه بکش بیرون لاقل نفس بکشی.
انسان خمودی حال و حوصلهی هیچ کاری را ندارد و دچار کمبود انگیزه برای فعالیت در جهت رسیدن به آرزوهایش است.
-فلسفه-
_ چی میگفت؟!
زنگ زده بود بگه چی گذرونده. میخواست بگه تا من اونطوری نشم.
_ خب؟!
گفت نذار انگیزت برای هدفهات بمیرن، نمیدونست انگیزم برای زندگی کردن مرده.
_ چی بهش گفتی؟!
حرفهاشو میفهمیدم امّا نتونستم بهش بگم که دیگه دیر شده و من توی این باتلاق خیلی وقته که غرقم. بهم میگفت افسرده میشی.
_ چرا میخندی روانی!
گفت زندگی بدون رویا بیمعنیه. میدونی چی گفتم؟!
_ چی گفتی؟!
گفتم زندگی بدونِ رویا خاکستریه و میدونی چی دیدم؟!
_ زندگیِ خودتو؟!
دقیقاً! زندگیِ خودمو...
این دو هفته، واقعاً هفتهیِ سختی برام بود. یعنی تهش دوست داشتم با تمام وجودم این دو هفته رو بالا بیارم. هیچوقت توی عمرم به اندازهی این موقع توی زندگیم، ناتوان نبودم. هیچوقت انقدر شکننده نبودم. با کوچکترین چیزها چشمهام خیس میشد. اصلاً مهم نبود چی بود، کی بود، من تا به خودم میومدم اشکهام سرازیر میشد و یهو توی اشکهای خودم غرق میشدم. ناتوانترین خودم رو به همه نشون دادم و ذره ذره غرورم زیر پای آدمها گم شد. من این چند وقت یه طوری خودمو جلوی بقیه از دست دادم که دیگه هیچوقت نمیتونم به دستش بیارم. الآن همه فکر میکنن من ناتوانترینم در حالی که همهی نتونستنهای این هجدهسال یهو فوران کرد. الآن حس میکنم بیشتر اون آدم پیرِ شکنندهم. اشکال نداره دخترم، اشکال نداره:)))
یه روزی حتی ممکنه توی چشمهای کسی که ده ساله میشناسینش و یه زمانی بهترینِ هم بودید، نگاه کنی و طوری رفتار کنید انگار همو نمیشناسید:))
آدمِ ناراحت مثلِ یه چاقو میمونه. دیگه بستگی داره چاقو رو طرف خودش میگیره یا بقیه.
درونم یه بچه وجود داره که گم شده. توی یه تاریکیِ مطلق، تک و تنها داره دنبالِ یه راهِ فرار از این جسمِ بزرگسال میگرده. داره گریه میکنه؛ امّا خودم گریه نمیکنم. حتی نشون نمیدم که دارم از درون میمیرم. خودمو قوی نشون میدم، به خاطر تمامِ آدمهایی که الآن بهم نیاز دارن. ولی دلم برای اون بچه میسوزه. دلم میخواد برم بغلش کنم. نوازشش کنم. قلبشو نوازش کنم و بهش بگم تو این تاریکیای که گیر کردی من هستم. من دوست دارم؛ به اندازهی تمام آدمهایی که دوستت نداشتن. من بهت توجه میکنم؛ به اندازهی تمام بیتوجهیهایی که بهت شده. من میفهممت؛ به اندازهی تمام آدمهایی که نفهمیدنت. من بغلت میکنم؛ به اندازهی تمام آدمهایی که بغلت نکردن. من اشکهاتو پاک میکنم؛ به اندازهی تمام آدمهایی که اشکت رو در اوردن. من کنارتم؛ به اندازهی تمام آدمهایی که ولت کردن. میدونم این همه باری که گذاشتم روی دوش این بچه براش چقدر سنگینه؛ ولی دست و پاهام بستهست. نمیتونم برم نجاتش بدم.
من یکم که تنها میمونم، قلبم درد میگیره، نفسم تنگی میکنه و چشمام میشه پر اشک. نه اشکی که بیاد و غم دلتو ببره. اشکی که میاد همخونهی دردِ قلبت میشه و قلبت بیشتر درد میگیره. دلم میخواد سرمو بشکافم و مغزم رو در بیارم و بندازم دور. قفسهی سینهم رو بشکافم و قلبم رو بندازم دور. یه جایی که دیگه هیچوقت دستم بهشون نرسه. بعدم چشمهامو ببندم و برای همیشه از کار بیفتم. من دلم یه آغوش میخواد. یه آغوش که هم اون بچه و هم من توش جا بشیم و بتونیم راحت بخوابیم. من خیلی خستهم. اونقدری که حتی فکرشم نمیکنی...