4055| نهایی-ادبیات
دیروز درسم تا شب تمام شد، دوش گرفتم و شب تصمیم گرفتم زود بخوابم. ولی تا صبح به خودم لرزیدم. اونقدر خواب وحشتناکی نبود؛ امّا از ترس داشتم یخ میکردم. واقعاً ترسیده بودم. میخواستم گریه کنم. فقط پتو رو بغل کردم و چشمهامو بستم. تا صبح لرزش توی جونم بود.
امتحان بد نبود. شماره صندلیم -۱۱۶- بود، اون آخرا بودم. یکی اونور ترم -ش- نشسته بود. بقیه داشتن در مورد اینکه کدوم شاعر چی بود و اینها حرف میزدن. اون دختره که سر امتحان جامعه کنارم بود، اینجا یکم جلوتر از من نشسته بود. به من اشاره میکرد میگفت این دختره خیلی حالیشه. خندم گرفته بود. سر امتحان برگه اوّل رو بهم دادن، بعد برگهی سوّم و دادن. برگهی دوّم رو ندادن بهم. منم از همون شروع کردم به نوشتن، بعد تو بلندگو گفت باید پنجتا برگه داشته باشید، دست گرفتم و برام برگه اوردن. این رئیس حوزه از این جیغجیغوهای بیاعصابه بعد داشت برای من برگه میورد یه لبخندی زده بود. حتی اون خانم که برگه اورد امضا کنمم امروز بهم یه لبخند قشنگی زد. صبح که خواستن احراز بزنن، هر چی فکر میکردم کد ملیم یاد نمیومد. زنه فکر کرد اسکلی چیزیام. اصلاً نمیدونم چطور یادم رفت. مسیر اینجا درسته که شلوغه و پر از پاک و مغازهست امّا خفه میشم تا برگردم. مسیر مدرسهی خودمون با اینکه بیابون و برهوته، انقدر سخت نیست. هر چقدر راه میری تهش نمیاد بالا. منم از تنهایی راه رفتن متنفرم، انگار مسیرم کش میاد. من از آسون و سخت بودن امتحانها چیزی متوجه نمیشم. فقط میدونم که توی امتحان هر کاری میکنی یه جای کار میلنگه. شاید اگه همین امتحان رو اسم نهایی نمیذاشتن روش، نتیجهی بهتری میداد. نمیدونم. امروز حوصلهی هیچی ندارم. دارم تو خودم غرق میشم.