4069| نهایی-تاریخ
تاریخ انقدر زیاد بود که مجبور شدم فقط از روش بخونم. تا ساعت ۳، من دوتا درسی رو داشتم که تا حالا نخونده بودمشون. انقدر خسته بودم که بیخیال اون دوتا درس و بقیهی درسهایی که هیچی ازشون یادم نبود، خوابیدم. صبح قبل از اینکه برم، از روی اون دوتا درس خوندم و رفتم. کل مدت خوندن تاریخ اینطوری بودم که اون موقعهایی که کلاسها رو میپیچوندی و خوشحال میشدی از اینکه درس نخوندی، بایدم این وضعت باشه. یه نوبت دوم تاریخ رو تا حالا نخونده بودم، هر چیام خونده بودم سر کلاس بود. امتحان خیلیخوب بود خداروشکر. به نظرم که خیلی آسون بود و بلد بودم تقریباً همشون رو. قبل از امتحان سر اسم یکی از این آدمها بحثمون شده بود. یعنی تا ته سالن پرسیدیم که توماس چی بود؟! هیچکس یادش نبود. چندتا ردیف اونور تر من، پریا و -د- نشسته بودن. بعد برای پرسیدن سوالها داد میزدیم. مراقب اومد بهم گفت انقدر داد نزن. واقعاً فکر میکردم میفتم تاریخ رو و واقعاً خوشحالم. پاهام واقعاً درد میکنن. مردم درس میخونن، سرشون درد میگیره من پاهام. خیلی عادت بدیه که موقع درس خوندن باید راه برم.
اون روزی از یکی از مراقبها پرسیدم که راسته که اگه یه نفر تو حوزهی امتحان بمیره، به همه بیست میدن؟! گفت چی؟ نه همچین چیزی نشنیدم. بعد گفتم اگه بخواید من میتونم داوطلب بشم و این فداکاری رو به جون بخرم. میگفت حیف نیست دختر به این خوبی. بعد گفت اگه بمیری خیلی آروم میبرنت و بوشم در نمیارن. و آره.