غمِ من وسعتِ شب‌های درازا دارد
دلم امّا سخن از ماهِ و تماشا دارد
شب طولانیِ من وصل به گیسوی تو شد
حسرتِ جعد تو را عاشق شیدا داند
ای ترنجم زخم گشتم، خون شدم از بهر تو
زخم گشتن بهر یوسف را زلیخا داند
کوه کندم از برت تا چون به شیرینی رسم
غیر فرهاد کوه کندن را به حاشا دارند
از غمت آوازه گشتم در میان مردمان
مردمان مجنون گشتن را بلا می‌دانند
عشق دانستن نشد تفریح هر نامحرمی
هر که دستش می‌رسد خود را خدا می‌داند