3672| جوگیرم.
واقعاً دیروز با زجر درس خوندم، اصلاً دلم نمیخواست برم مدرسه. واقعاً توقع داشتم تعطیل بشیم. صبح که رفتم بچهها میگفتن تغییر کردی بعد به این نتیجه رسیدن که موهامو بستم.
زنگ عربی یکم مرور کرد و دعوتمون کرد خونشون برای دعا. جدی بچهها میخوان برن، من فکر کردم فقط در حد یه تعارف بوده.
زنگ بعدم ریاضی و اینا. این معلم ریاضیعه با من خوب شده. حس میکنم البته. سر کلاس ریاضی، ریاضیهای -د- رو نوشتم. بعد -د- میگفت 'واقعاً آسمون باز شده و این اومده'. بعد داشت به -ک- میگفت که 'من اصلاً اینو نمیتونمش'. بعد برگشتم به حالت اون گربهعه گفتم "ها؟"
دیگه بعد از زنگ ریاضیام رفتیم سر آش. من برداشتم آشو هم زدم و گفتم "یه حاجت خیلی بزرگ دارم اینکه زبان ازم نپرسه". بعد رفتیم سر کلاس زبان. منم یادم رفته بود قاشق بشقاب ببرم، نشستم عین بز نگاهشون کردم. دفترم گفت ما هرچی داشتیم، دادیم به بچهها. حالا این هیچی دقیقاً اولین نفر خودمو برای زبان صدا زد. دلم میخواست گیسما بکشم. جدی قابلیت اینو داشتم که بزنم زیر گریه. اینطوری بودم که لعنتی من به هفت جد و آباد امامها و پیامبرها قسم خوردم. البته مطمئن بودم صدام میزنه. -د- میگفت 'تو دیگه نذر نکن':))) ۱۹ گرفتم. گفت رو تلفظات کار کن. گگگ. بعدشم سگ شد گفت که شما درس نمیخونید و فلان. از ترم بعد پارتون میکنم. زنیکه پریود.
زنگ آخرم تاریخ داشتیم. این زن خیلی گله. خوشم میاد ازش. ولی باز سر تاریخ صدام زد منم فقط روخوانی کرده بودم. چه روز بلبشویی بود اصلاً.
کارنامه دادن. نفر نهم شدم تو کلاس. معدلم شد ۱۹.۶۵. پسرفت سگی داشتم. به هیچ کجام نیست.