یعنی خوشحالم که امروز درس‌هامو خوندم و رفتم مدرسه، همه صدام زدن. زنگ تاریخ که امتحان‌ها رو داد گفت چرا ۲۰ نشدی؟ اینطوری بودم که من دو ساعت قبل امتحان خوندم ۱۹.۵ خداست برای این وضع. خیلی خوب تصحیح کرد خدایی. صدام زد برای درس و فقط خداروشکر کردم که درسو خوندم. بعد زنگ محیطم باز صدام زد. یکم حرف زدم از دیروز بعد بچه‌ها اینطوری بودن که قشنگ معلومه ناراحت شدی. ولی واقعاً منظورم کلی بود. داشتم خیلی معمولی حرف می‌زدم بعد اینطوری بودن که باز عصبی شد. شاید مشکل از تن صدام باشه. -ن- هم قبول داشت که واقعاً یه جاهایی نگاهمون سطحیه. داشتم به -ن- می‌گفتم که هیچ آدمی بد نیست همه یه روی دوست‌داشتنی دارن. بعد اینطوری بود که تو هر روز نمی‌گی از همه بدت میاد؟ بعد بحث سر تغییر بود، گفتم که چقدر نسبت به پارسال همه تغییر کردیم. مطی امروز می‌گفت ولی تو خیلی زود ناراحت می‌شی از حرف بقیه، این به بقیه هیچ آسیبی نمی‌رسونه ولی خودت اذیت می‌شی. اینطوری بودم اوکیه من دیگه عادت کردم.
صبا و -د- داشتن راجب یه موضوعی حرف می‌زدن باهم، بعد من اون ور با بچه‌ها بودم که یهو صبا گفت مثل اینکه "من" فلان. بعد -د- گفت که واقعاً اخلاقش خوبه، اگه یکم کمتر غر بزنه اخلاقش بهترم می‌شه. من: