3678| یلدا یازدهم.
این معلم دینیمون خیلی نچسبه. امتحان روخوانیم رو ۳.۷۵ داد. بچهها گفتن برو بهش بگو امّا حوصلهی منتکشی از این آدمها رو ندارم. نرجس میگفت "عاشقتم! هیچی برات مهم نیست". زنگ بعدم فیلم ترسناک گذاشتیم و با معلم تاریخمون دیدیم. -ن- با حنا برامون نقاشی کشید. تنها معلمی که گذاشت براش بکشیم این بود. کل زنگ تاریخ نشسته بودم تهِ کلاس، پاهامو دراز کرده بودم روی صندلی رو به روم و هندزفری گذاشته بودم. بعد مبینا اومد و اینطوری بود که با کی حرف میزنی؟ -گلپری جون- دیگه کیه؟:)))
مبینا و نرجس اومدن و گفتن که بذار عکسهاتو ببینیم، ناامید شدن چون هیچی عکس نداشتم. دیگه آخرش تصمیم گرفتم از پیلهی تنهاییم بیرون برم و رفتم آخرهای فیلم رو باهاشون دیدم. تا یه صحنهی دردناک میومد همه اینطوری بودن که "ووووی چندشمون شد" من و -د- میخندیدیم و میگفتیم "وای خوشم اومد". بهش گفتم ما دوتا مریضیم که از این صحنهها خوشمون میاد. بعد از فیلم کرم میریختم به اونایی که میترسیدن.
زنگ بعدم بچهها گشنگی امانشون نداد و فاطمه رفت شیرینیهاشو اورد خوردیم. منم رفتم ردیف اول نشستم نه معلم میذاشت گوشیمو دربیارم، نه میتونستم در بیارم. بس که تو حلقش بودم. زنگ که خورد سریع رفتم عقب نشستم، انگار محدود شده بودم. ظرفهای شیرینیها هم شستم. خیلی زشت بود نشسته بمونن توی دفتر.
زنگ بعدم دوباره نشستن فیلم دیدن. منم باز رفتم تو لاک خودم. فرش اوردیم و دراز کشیدم وسط کلاس. همه افتاده بودیم رو هم و فیلم دیدیم. فیلمه یکم چیز بود. اون بچه مودبها رفتن بیرون. -ن- بهم گفت که "خیلی خوشبویی!" خوشحال شدم.
بعدشم زنگ زدیم که غذا سفارش بدیم. یه دعوایی شده بود. کنار نمیومدن باهم سر غذا. آخر سر هم کباب ترکی سفارش دادن. گلهای رفته بودیم دم در و حساب کردیم. مرد رو کلی معطل کردیم تا حساب کنیم چی به چیه. همونجا وسط حیاط نشستیم و غذا خوردیم.
بعدشم معلم اومد من و -ن- رو برد که برای المپیاد تمرین کنیم. نشستیم درس خوندیم، درحالی که بقیه داشتن میرقصیدن. بعدم دیگه رفتیم جشن. با -د- و مبینا نشسته بودیم کنار هم و تو اینستا فیلم میدیدیم. جر خوردیم از خنده. -د- یه طوری میخنده که آدم نمیتونه مقاومت کنه. بعدشم یکم سم گرفتیم. یه دختره بود از دهمها خیلی خوشم اومد ازش. خیلی باحال بود. بعد که فال دادن بهمون -د- گفت نیتت چی بود؟ گفتم اینکه من و یه نفر دیگه از سینگلی در بیایم. بعد این اومد:
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کجا؟
تعبیرش خوب دراومد. ایشالا که از سینگلی در میایم:)))
بعد هم تولد پاییزیها رو تبریک گفتن. خیلی خوشحال شدم.
این وسط مامان زنگ زد گفت بابات نیست خودت با یکی بیا. وسط سالن وایسادم به داد و بیداد و بعد نزدیک بود بزنم زیر گریه. از اینکه با یکی دیگه برم متنفرم. خیلی کوفتم شد همهچیز.
بعدم غذا و اینا خوردیم. رفتم سر میز کلاس پریا اینا با غذاهای کلاس خودمون باهاش معامله کردم.
معلم ریاضیمون غذاهاشو اورد و از غذاهاش برام ریخت. خوشم اومد مهربون بود.
بعدشم با بابای مطی برگشتم و ذوب شدم از خجالت.
کرمی دم در وایساده بود و میگفت از دست شماها من یخ زدم. گفتم که خانم کی مارو میبره؟ مامان بابای خودمم گردنم نمیگیرن:)))