دیروز ظهر که خواب بودم خاله و دایی -ح- اومده بودن خونمون و مامان‌هم خونه نبود‌. بعد من اعصابم خورد بود، صدای خاله هم که می‌شنیدم یاد حرف‌هاش میفتادم. یعنی پتو رو کشیده بودم توی سرم که صداشون رو نشنوم. بعد دایی دستش رو گذاشته بود روی زنگ اتاق و شونصد بار این زنگ بی‌صاحابو زد. دلم می‌خواست بهش بگم تو شعور نداری؟ نمی‌فهمی شاید یکی خسته باشه؟ خواب باشه؟ انگار که به جای یه مرد زن و بچه‌‌دار یه بچه تازه به دوران رسیده‌ست. حالا بعداً هم می‌خوان بگن تو شعور نداشتی مهمون اومده از خواب پاشی بیای جلوشون. دیروز که مامان باهاشون صحبت می‌کرد، بابا می‌خندید و می‌گفت یکم دیگه حرف بزنن می‌ری همشون رو می‌بلعی.