می‌توانم بگویم امروز معجزه بود! به نظر من خیلی بستگی دارد "معجزه" را در چه چیزی ببینیم. هر روزی که درس نخوانده باشم و معلم درس نپرسد، برای من معجزه است. همین قدر مزخرف‌گونه.
قبل امتحان ریاضی بچه‌ها در حال تکاپو و در حال فهمیدن آخرین نکته‌ها بودند و من فقط یه گوشه نگاهشان می‌کردم و هیچ حسی نسبت به امتحان نداشتم. تنها حسی که داشتم، استرس زنگ بعد امتحان، زبان بود؛ بزرگترین کابوسم:)))
امتحان آسان بود و معلم آنقدر عجیب بود که خودش جواب سوال را برای بچه‌ها می‌نوشت. همه‌ی معلم تبریزی‌ها اینطوری‌اند؟!
گاهی اوقات حس می‌کنم اینجا یک شهر دور افتاده است. یک گوشه‌ی کوچک که از عالم و آدم دور و جدا مانده‌است. چقدر من را یاد خودم می‌اندازد:)))
و معجزه‌ی اصلی زمانی بود که معلم زبان به کلاس و آمد و گفت نمی‌پرسد. آنقدر واکنش نشان دادم که فکر کنم آبرویم را دودستی دست سگ سیاه زندگی‌ام دادم. اما خب نپرسیدن باعث نمی‌شود کلاس‌های زبان کابوس بودن خودشان را از دست بدهند. سرکلاس‌های زبان حس می‌کنم سلاخی‌ام می‌کنند. تا کمر در کتاب فرو می‌ورم و سر تکان نمی‌دهم. البته ممکن‌است که سر تمام کلاس‌ها اینگونه باشم. همیشه دوست داشتم از این دسته آدمهای فعال و از آنهایی باشم که حرفی برای گفتن دارند اما همه چیز که باب میل من نیست؛ حتی خودم هم باب میل خودم نیستم!
سر ریاضی با خانم -الف- هم که بچه‌ها مست می‌شوند و هر چرت و پرتی را بلغور می‌کنند.
-ش- می‌گفت یه پست در اینستا هست می‌خواهم برایت بفرستم اما فکر می‌کنم ناراحت می‌شوی. پست همان دختری که عصبانی است و می‌گوید من که عصبی نیستم. از خنده ریسه رفتم و گفتم خودم هم، یاد خودم افتادم. کاش کسی بود که خنده‌هایم را جدی نمی‌گرفت.
نمی‌دانم! هر چه آدم پیش‌تر می‌ورد، با آدمها صمیمی می‌شود اما من کاملاً برعکس هستم. هر چه جلوتر می‌روم گوشه‌گیرتر و تنهاتر می‌شوم. حتی کسانی راهم که یک روز در کنارم داشتم هم از دست می‌دهم. در واقع همیشه گمان می‌کنم زمان که بگذر، تمام می‌شود و می‌توانم من هم مانند بقیه باشم اما نمی‌شود. حتی از تمام آدمهایی هم که فکر می‌کردم برایم واقعی هستند هم قطع امید کرده‌ام.
کاش وجودم نداشتم. وجودم باعث تمام خستگی‌ها و آزارهایم است.