مامان می خواست بره خونه‌ی خاله‌ز، گفت توام میای؟ گفتم اگه جسی بیاد منم میام. بعد خاله پیام داد که اگه تو میای تا جسی‌ام بیاد. گفتم میام. اونجا که رفتیم تا نشستیم خاله گفت که اون روز که اومدیم دخترات اصلاً خودشونو نشون ندادن. هر چقدرم زنگ زدیم این نیومد پایین. بعد زندایی گفته بود نمی‌خوام بیام خونه‌ی اینا، بعد خاله گفته بود بریم. بعد که کسی خونه نبوده گفته خوبتون شد؟ اینم از رفتارشون باهامون. مردشور قیافتو ببرن. می‌خوام صد سال نیای زنیکه. من خیلی از تو و اون ریخت و اخلاق گوهت خوشم میاد؟ دلم می‌خواست پاشم بزنم تو دهن خاله. خیلی خودمو کنترل کردم که چیزی بهش نگم. مامانم وایساده بود می‌خندید. همین که رسیدم خونه داد و بیداد راه انداختم که من واقعاً ریدم تو قیافه خواهر و برادرات. من اون روز گریه کردم بودم قیافه‌م شبیه زامبی بود، شاید اصلاً مرده بودم به شماها چه که چرا نیومدم بیرون؟ اون دایی‌ح عوضی عقلش کامل نیست که هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کنه. مامان اینطوریه که بده داییت شوخ طبعه. ریدم تو شوخ طبعیش. مامان می‌گه بهت اهمیت دادن، دلشون برات تنگ شده و فلان. همش حرف‌های غیرمنطقی می‌زنه. همیشه همه راست می‌گن و حق با بقیه‌ست. می‌گه تو حسودیت می‌شه بچه داداشامو دوست دارم. من چی کار به اونا دارم آخه؟ حتی داشتن درمورد زندگی -میم- هم اظهار نظر می‌کردن. به شما که کی می‌خواد ازدواج کنه. سرتونو از ماتهت بقیه بکشید بیرون. حالم از همشون بهم می‌خوره. بعد مامان اینطوریه که تو بی‌احساسی، تو غدی، بقیه به یه ورتن و فلان. مامان هم می‌گه الکی بهت برمی‌خوره. چی‌کار کنم من؟ من دیگه خونه هیچ‌کدومشون نمیرم. کی من میرم دانشگاه از شر اینا راحت شم؟
انقدر اعصابم خورده که هر کی باهام حرف بزنه میرینم بهش:))