یه چند وقت بود رفتار این معلم دینیمون باهام عجیب شده بود، بعد فهمیدم -سین- بهش آشنایی داده. دیروز با اینکه داشتم درست می‌گفتم براش، ایراد الکی گرفت. دقیقاً منم همون حرفی رو زدم که اون زد.
من برای امتحان فنون هیچی نخونده بودم، هیچی! امتحان نگرفت و به جاش یه سری تست داد بهمون حل کنیم. حتی نمی‌تونستم یه دونش رو بزنم. خیلی اوضاعم خرابه توی فنون. زنگ فلسفه‌ام بالاخره ازم پرسید. وقتی ازم سوال می‌پرسن هنگ می‌کنم. این معلم فلسفمون رو خیلی دوست دارم.
زنگ آخر از بقیه‌ی مدارس اومده بودن توی مدرسه‌مون. بعد من یه سری دانش‌آموز دیدم فرم‌هاشون شبیه فرم‌های جسی اینا بود. پرسیدم اینا کدوم مدرسن؟ گفتن که فرزانگان دوره اولن‌. باز من رفتم جلو گفتم کدوم مدرسه‌اید؟ بعد فهمیدم که از مدرسه جسی اینان ولی نهمن. یهو با یه حالت ناله‌طوری گفتم چرا هشتم‌هاتون رو نیوردید. بعد گفتن کیو داری تو هشتم؟ بچه‌ها می‌گفتن خواهرت تو این مدرسه‌ست؟ حالا جسی مطمئناً به یه ورشم نیست ولی خب. از مدرسه صبا ایناهم اومده بودن. تلاشی نکردم پیداش کنم اگرم بود زیاد واکنش خاصی در قبالش نداشتم، انقدر خنثی‌ست که سنگ رو یخ می‌شدم.
دیروز مبینا اینطوری بود که من خیلی ازت خوشم میاد. هر چی‌ام لواشک داشت داد به من. دیروز با خودش و دار و دستش زیاد معاشرت کردم. غزل سر کلاس جامعه مثل ساقیا لواشک می‌داد به من و مطی. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم وقت گذروندن با اینا بیشتر خوش می‌گذره تا با اون دسته از کلاس. یه لحظه رفتم اون‌ور حس کردم با نگاهشون دارن منو می‌خورن. می‌دونید دورویی زیاد توشون هست. قشنگ از دور که به روابطشون نگاه می‌کنم می‌فهمم چقدر سطحی باهم رفتار می‌کنن و عمیقاً از افراد نزدیک خودشون هم خوششون نمیاد. به من چه البته! ترجیح می‌دم نه این‌وری باشم، نه اون وری. یه سری‌ها خیلی رفتارشون زننده‌ست. مثلاً داره درس رو توضیح می‌ده، بهش می‌گی می‌شه یکم صداتو بیاری پایین‌تر؟ یه طوری که انگار ارث باباشو طلب داره می‌گه نه نمی‌خوام. یه طوری درسو توضیح می‌داد انگار دعوا داره. آروم بابا!
+ امروز الکی نرفتم مدرسه:)))