امروز تولد غزل بود و تولد و بند و بساط داشتیم زنگ اول. امتحان روانشناسی‌ام خوب بود فکر کنم ۲۰ بشم. انشالله!
زنگ آخر انشاء داشتیم. بعد موضوع این بود که یه نفر رو توصیف کنید. گفتن که بیاید هم‌دیگه رو توصیف کنیم. بعد هر چقدر فکر می‌کردم نمی‌تونستم هیچ‌کدومشون رو رو توصیف کنم. اینطوری بودم که اکلیلِ آبی رو توصیف کنم. ولی انقدر فکر کردم که هیچی ننوشتم و دیگه وقت نداد بهم که بنویسم و نمره ازم کم کرد. -ص- رفت اون بالا و زد زیر گریه و بهش گفت خب این دفعه نمره ازت کم نمی‌کنم. یعنی به ولله اگه به اون نمره بده به من نده شر درست می‌کنم. فاطمه درمورد من نوشته بود و خیلی ناز بود انشاش:)))
بعد گفتن که بیاید بالای کلاس وایسید تا ازتون انتقاد کنن. بعد رفتم. اول از همه -ک- گفت که خیلی چسناله می‌کنی. اینطوری بودم کِی؟ من کی اومدم جلوی تو چسناله کردم؟ اینو قبلاً هم بهم گفته بود. بعد صبا گفت که خیلی نمی‌دونم چی‌چی‌ای و خیلی بدبینی. لعنتی من کجا بدبینم؟ من واقعاً آدم بدبینی نیستم:))) می‌گفت که صبح‌ها که میای تو کلاس اینطوری‌ای وای فلان و امروز فلان. بعد غزل گفت که نه اتفاقاً خیلی پرانرژی میاد ولی یکم رو خشمت کنترل داشته باش. بعد پریا هم گفت که آره عصبی و خشنی و اینا. نرجسم گفت در ظاهر خیلی خشنه باهامون ولی قلبش مهربونه. باز اینجا -ک- گفت حرف‌هایی که می‌زنه رو قبول نداره. -ن- یه چیزی گفت وقتی ناراحتی فکر می‌کنی حقت نیست ناراحت باشی و فلان. درست نفهمیدم چی گفت. از اون طرف طبل‌تهی هی می‌گفت پس زودرنجی. یعنی دیگه نمی‌تونستم. اونجا بودم و داشتم لبخند می‌زدم ولی داشتم خودم رو نگه می‌داشتم که نزنم زیر گریه. انگار کلاس داشت دور سرم می‌چرخید و صداهاشون دیگه برام ناواضح شده بود. رفتم نشستم و بغضم ترکید. فقط می‌خواستم اون زنگ لعنتی بخوره تا از این حال کثافت نجات پیدا کنم. مطی می‌گفت خب انتقاده دیگه چرا ناراحت می‌شی‌. اصلاً مهم نبود اونا چی می‌گن. من مشکلم همیشه با خودم بوده. من همینطوریش از خودم به شدت متنفرم، بعد کسی بهم چیزی می‌گه بیشتر از خودم متنفر می‌شم. قبول دارم درست می‌گن، قبولم دارم انتقاد پذیر نیستم ولی وقتی در معرض انتقاد قرار می‌گیرم حالم بد می‌شه. یه دوره‌ای از زندگیم انقدر درمورد ظاهرم و همه‌چیزم نظر دادن و تخریبم کردن که هر وقت اینطوری می‌شه دست و پاهام می‌لرزن. شاید جدی خیلی آدم لوسی باشم. پریا می‌گفت نمی‌شه بهش گفت "بالا چشت ابرو". این وسط مبینا می‌گفت خیلی دختر خوبیه خیلی:)))
کاری به خودم ندارم ولی بچه‌ها خیلی با صراحت و بالحن خیلی بدی انتقاد می‌کردن. انگار کل عقده‌ها و حرف‌های نزدشون رو می‌خواستن توی این انتقاد جا کنن و به هم بچسبونن. مخصوصاً صبا و -ک-. جدی می‌تونستم تو چهره‌ی بعضی‌ها متوجه بشم که چقدر ناراحت می‌شن. واقعاً خیلی از حرف‌هاشون درمورد خیلی‌ها صدق نمی‌کرد. من چیزی نگفتم. به نظرم شکستن کسی جلوی همه به منظور انتقاد اصلاً کار قشنگی نیست. یه چیزهایی رو به نظرم بهتر بود می‌ذاشتن فقط به خود اون فرد یا حداقل توی خلوت بهش می گفتن، نه جلوی جمع و معلم. مثلاً یه رفتارهایی فقط یه بار از یه آدم سر زده و همه‌ش اون رفتار بدش رو می‌بینن در حالی که در کنار اون ویژگی بود کلی ویژگی مثبت داره. من همیشه تو اینطور مواقع سعی می‌کنم جنبه‌ی مثبت آدمها رو ببینم چون هر کسی یه اخلاق بدی داره بدون استثنا، که توی بیشتر مواقعم نمی‌شه تغییرش داد فقط باید باهاش کنار اومد. جدی نباید توقع داشته باشی آدمها اونطور که باب میل توعه رفتار کنن. من هر چی‌ام که باشم از این لحاظ خودم رو تحسین می‌کنم. من واقعاً آدمها رو درک می‌کنم و شاید یه چیزهایی رو فراتر از بقیه می‌فهمم.
ولی به هیچ‌کس نباید اطمینان کرد. همون‌هایی که بهترین تحسین‌ها رو برات دارن، در این مواقعم سخت‌ترین انتقادها رو دارن. دقیقاً همون‌هایی که بهت نزدیک‌ترن، دشمن‌ترینن. پس نه با تحسین کسی خوشحال شو، نه با تخریب کسی ناراحت!
یه طوری بغضم گرفته بود ظهر که بابا و مامان اینطوری بودن که داری نگرانمون می‌کنی چی شده؟ گفتنش هم چیزی رو حل نمی‌کرد. می‌شد مثل تمام اون حرف‌هایی که به مامان زدم و تهش...
کلاً تصمیم دارم دیگه با کسی حرف نزنم. می‌خواستم از فردا چس کنم و با کسی ارتباط نگیرم ولی من برای حرف‌های آدمها خودم رو تغییر نمی‌دم، هر کی باهام مشکل داره خدا پشت و پناهش.
+ واقعاً اون لحظه نیاز داشتم یکی بگه بهم که کافیه‌م و همینطوری‌ام خوبم:)))