وسط زنگ جغرافیا یهو خانم -صاد- اومد اجازمون رو گرفت و رفتیم. این زن انقدر قشنگ توضیح می‌ده و شرح می‌کنه که من دوست دارم تا ابد بشینم به حرف‌هاش گوش بدم. یعنی من هرچی تدریس گوش دادم خسته شدم امّا این زن که حرف می‌زنه، من بیشتر دوست دارم حرف‌هاشو بشنوم. واقعاً کلاسش اینطوری‌عه که متوجه این نمی‌شی ساعت چه‌جوری گذشت.
قبلاً سر کلاسش گفته بود اگه عاشق شدید به معشوق نگید. بعد یه بیت بود -ن- گفت خانم مگه شما نگفتید نگیم، سعدی چی می‌گه؟ سعدی می‌گفت:
دشمنی کردند با من، لیکن از روی قیاس
دوستی باشد که دردم پیش درمان گفته‌اند

بعد می‌گفت اینجا سعدی خودش نگفته، بقیه رفتن حالشو برای معشوق تعریف کردن. بعد سعدی می‌گفت:
پیش از این گفتند سعدی دوست می‌دارد تو را
بیش ازانت دوست می‌دارم که اینان گفته‌اند

بعد یه جای دیگه یه بیتی بود که گفته بود که:
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز
که هشیاران نیاویزند با مست

بعد می‌گفت که معشوق از چشم‌های عاشق متوجه می‌شه که دوستش داره، ولی معشوق اگر واقعی باشه به جای اینکه بره به عاشق بگه دوستم داری؟، بیشتر ازش دوری می‌کنه. بعد یه جای دیگه می‌گفت امکان نداره شما عاشق کسی بشید و اون شما رو دوست نداشته باشه، می‌گفت عشق اگر واقعی باشه قطعاً اون قبل از شما، شما رو دوست داشته و من اینطوری بودم که واقعاً همینه! من به این رسیدم...
بعد خوندیم که:
از تو بپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفته‌ست دوش

می‌گفت که کسی که عاشق باشه خواب به چشم‌هاش نمیاد، شب‌ها همش بیدار می‌مونه و به معشوقش فکر می‌کنه و از درد دوری اون زجر می‌کشه. می‌گفت امّا عاشق اگه واقعی باشه و به اون مرحله پختگی رسیده باشه، انقدر معشوقش رو دوست داره که هر چی اون بگه می‌پذیره حالا چه وصل باشه و چه جدایی. می‌گفت کسی که عاشق می‌شه نمی‌تونه همش شکایت کنه باید بدونه راه عشق سخته و اگر رفتی باید همه جوره تحملش کنی.
چشم مجنون چو خفتی همه لیلی دیدی
مدّعی بود اگرش خواب میسّر می‌شد

می‌گفت عاشق اگه بخوابه خواب معشوقش رو می‌بینه امّا اگر بتونه بخوابه. یعنی از خداشه که بتونه بخوابه و فقط خواب معشوقش رو ببینه. بعد من گفتم که وقتی کسی رو دوست داری حاضری از همه‌چیز دل بکنی و کلاً بخوابی، تا تو تصورت اونو داشته باشی. بعد می‌گفت دقیقاً همینه‌. می‌گفت عاشق یه طوری‌عه که به هر چیزی که نگاه کنه یاد معشوقش میفته. بعد من اینطوری بودم که واااای آره! بعد فاطمه و -ن- متوجه نمی‌شدن منظورو. بهش می‌گفتم خانم مثلاً تو خیابون می‌ری رندوم یه نفر رو شبیه اون می‌بینی در حالی که می‌دونی اون اصلاً اینجا نیست. می‌گفت عاشق معشوقش رو توی همه‌چیز می‌بینه!
ای خوب‌تر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

بعد درمورد سختی عشق و اینکه عشق باعث می‌شه آدم از خودش و همه‌چیزش غافل می‌شه می‌گفت. یعنی با هر چیزی من هی تایید می‌کردم یه چیزی می‌گفتم. بعد اینطوری بودم که من اگر عاشق بشم واقعاً خودم رو به فنا می‌دم. بعد -ن- می‌گفت علاوه بر خودت، طرفتم به فنا می‌دی. بعد فاطمه می‌گفت آدم عاشق کسی بشه شبیه اون طرف می‌شه. یه جا داشتن داستان شیرین و فرهاد رو می‌گفتن که تهش فرهاد به شیرین نمی‌رسه و می‌میره و من اینطوری بودم که اگه قراره به عشقم نرسم حاضرم بمیرم. می‌گفتم که خانم عشق اگر عشق واقعی باشه از بین می‌ره؟ می‌گفت هرگز! عشق واقعی هیچ‌وقت از بین نمی‌ره.
وقتی از عشق و اینا حرف می‌زدن بچه‌ها می‌گفتن که خار مادر تجربه‌ای. بعد اینطوری بودم که من چقدر دارم شعرهای سعدی رو و حرف‌های این زنه رو می‌فهمم و درک می‌کنم‌. قشنگ انگار که تمام اون‌ها رو تجربه کردم. بعد اینطوری بودم که کاش همه سعدی می‌خوندن تا معنی عشق رو بفهمن. یکی مثل سعدی می‌خوام. موقع رفتن می‌گفت بچه‌ها عاشق باشید مثلِ سعدی!
قرار شد با دفتر صحبت کنه ما شبه نهایی ندیم و بشینیم بخونیم. می‌گفت چون خیلی ذوق درونتون می‌بینم این کار رو می‌کنم امّا شماهم آبروی منو نبرید و یه چیزی بشید. این زن انقدر فهمیده و با ابهته که آدم ناتوان می‌شه.