3950| اولین روز مدرسه تو سال جدید.
دیشب گفتن ساعت ۹ بیاید بعد صبح من گوشی رو باز کردم دیدم نوشتن همون روال همیشگیه. هیچ حسی به مدرسه ندارم. از صبح که رفتم همونجا نشستم و زل زدم به کاشیها و برگشتم. حرف مشترکی با کسی ندارم و کلاً بعد از یه سری چیزها دلم نمیخواد ارتباطی باهاشون داشته باشم. فقط زنگ آخر رفتم دفتر و دیدم مدیرمون میخواد بره مسجد و هوس کرده چند نفر از کلاس ماهم ببره، منم باهاشون رفتم. آخرینباری که مسجد رفتم و نماز خوندم و یادم نبود. هر لحظه حس میکردم نماز یادم رفته و اشتباه میخونم. پیرزنه بهمون میگفت الهی عاقبت بخیر بشید، پول، خونه، ماشین و شوهری گیرتون بیاد که نزنتون:))) ولی جدی پیرزنها خیلی ترسناکان. -ک- امروز میگفت تو کلاً اینجا نیستی، یه جای دیگه سیر میکنی!
+سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۴ 23:4