به این فکر می‌کنم که چقدر امشب افتضاح بود و تنها چیزی که ازش برام باقی مونده یه سردرده. واقعاً از اینکه سالی یه بار بیشتر فامیل رو نمی‌بینیم، خوشحالم. امشب دیگه داشتم با باتری یه درصد ادامه می‌دادم. همین که رسیدیم قابلیت اینکه پاچه همه رو بگیرم رو داشتم. جسی می‌گفت همینطوری نگاهت زار می‌زنه از همه بدت میاد، نیاز نیست بیانش کنی. واقعاً دوست داشتم بزنم دهن جسی رو سرویس کنم. با جسی‌ام دورادور خوبیم، یکم پیش هم بمونیم تلفات می‌دیم. سر سفره جا نبود مجبور شده بودم پیش -میم- بشینم، انقدر گریه‌م میومد که نتونستم حتی یه لقمه‌ام غذا بخورم. -میم- واقعاً رومخه. جسی امشب می‌گفت تو حق نداری بی‌دلیل از -میم- بدت بیاد هیچ‌کار اشتباهی در برابرت نکرده. می‌تونستم دهنشو جر می‌دادم. حتی مامان هم می‌گفت -میم- واقعاً رومخه. واقعاً الکی از هیچ‌کس بدم نمیاد. حتی اگه حسمم بگه این بده، بعداً بهم ثابت می‌شه. هر لحظه دارم به این فکر می‌کنم که بعد از تحمّل این قومِ عجوج مجوج، سه روز دیگه باید مدرسه‌ام برم، اونجا باید یه کلی آدم و معلم رو هم تحمّل کنم.