3516| سسشر.
زنگ اول امتحان ریاضیهای شنبه رو داد. من وسط کلاس وایساده بودم. یکییکی اسمها رو میگفت و همه از دم بیست. هی میگفتم خب بعدیش دیگه منم ولی با کمال تاسف امتحانم رو شدم ۱۸.۵ و شوک شدم یه لحظه. چون صد در صد اعتماد داشتم که ۲۰ میشم. داشتم میمردم از بغض. رفتم گفتم چرا آخه؟! اینطوری بود که اشکال نداره، نمرت اون قدرم بد نشده که. حالا این اصلاً مهم نیست! زنگ سوم که باز ریاضی بود، قرار بود سوال حل کنن، گفت بذار اونایی که نمرشون کمتر شده بیان و منظورش من بودم. واقعاً هم زشت بود بین اون همه ۲۰، من ۱۸.۵ اورده بودم. رفتم حل کنم و عین چی بیدقتی کردم در حالی که بلد بودم. اینطوری بود که میدونم بلدی ولی چرا عجولی؟ بعد گفت یکم بیدقتی! گفتم یکم برای یه لحظمه. خیلی دپرس شدم و بغضی. با بغض رفتم تو کتابخونه و -ن- و صبا اونجا بودن. چون حس میکنم صبا از من خوشش نمیاد، رفتم. -ک- و -د- توی نمازخونه بودن، رفتم پیش اونا. -ک- اینطوری بود که گریهت میاد؟ فقط نگاه کردم و سر تکون دادم. -د- گفت منم همینطور. رفتم پیششون و باهم دیگه روانشناسی خوندیم. زنگ بعدش هم امتحان روانشناسی دادیم و این یکی رو جمیعاً ریدیم.
دیگه یه زنگم بچهها زدن تو کار فال و به کراشم میرسم و اینا. -ن- اومد دستمو کشید و گفت بیا بریم بیرون. زنگ خورده بود و ما خیلی بیخیال نشسته بودیم رو نیمکت و چرت و پرت میگفتیم. -ن- میگفت بچههامون اسکلن آخه فال؟! بعد خودمون نشستیم راجب -آل ببردت- حرف زدیم. خیلی جالب بود که میدونستیم معلم رفته سر کلاس اما همچنان شر و ور میگفتیم. دیگه گفتم ناموساً بیا بریم زشته! و جداً خیلی زشت شد! ته کلاسم بند و بساط کثیف مافیا. منم طبق معمول لئون! من هربار لئون میشم -د- رو میزنم و هیچ موقع با تیر من از بازی نمیره بیرون. بازی با بچههای ما واقعاً مسخرهست! یا چشماشونو باز میکنن یا تا شهروند میشن بازی نمیکنن و کلاً داد و هوار و دعواست.
من از اینکه کسی بهم دست بزنه، دستمو بگیره، بغلم کنه و کلاً از تاچ متنفرم. از اینکهام سرمو بذارم روی شونهی کسی هم حس خوبی ندارم. یه گارد خاصی نسبت به تاچ دارم و بعضی موقعها خیلی ناخواسته بابت این موضوع میزنم تو برجک طرف که به من دست نزن!
نهاییه امسال، کاش مثل آدم درس بخونم.
سر کلاس داشتم فکر میکردم که چقدر نیاز به مشاوره دارم ولی متاسفانه شهرمون نداره:)))