3520
همبازی، بیا و مرا ببر سرِ مزارِ شادروزهای کودکی، زیر سایهی بالنگ. پودم را بدوز به تارِ شهنواز و شور عالی شهناز. ببرم به روزی که چه سرمست بودیم، بس که هیچ نمیفهمیدیم. نمیفهمیدیم سوختن پا گذاشتن روی خط، سر لیلی بازی نیست. سوختن چیز دیگریست. آن موقع دل آن را نه کرشمهی ماهور کمانچه بود، نه کینهی محبوس سینهی تپانچه. کارستان چشم غزالی بود، گریخته به دامان صیاد ناشی. تیرم کمانه کرد و دوباره به چله نشست؛ چلهای چهلساله کنج دلم. آنقدر که یادم رفت صید که بود و صیاد که...
#پادکست
+چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۶ 16:3