من همیشه سرصبحگاه مستم. اون موقعم که کلاس نهم بودم همیشه سر صف چرت و پرت می‌گفتم. -الف- می‌گفت باز چای نبات خوردی؟!:))) به شدت عجیبه ولی دیروز خیلی دلم برای -الف- تنگ شده بود.
معلم جغرافیامون خیلی خوبه، دوستش دارم. یه سوال پرسیدم ازش انقدر قشنگ توضیح داد که وای. داشت درمورد ماه‌های تولد صحبت می‌کرد، بهش گفتم خانم آبان چی؟ گفت آبان‌ ماهی‌ها خیلی منضبطن، شیک پوشن و خیلی آرومن. مبینا تایید می‌کرد می‌گفت همینطوریه:))) دیگه با -د- داوطلب رفتیم و همین. صبا با کره‌ی زمین که برای جغرافیا اورده بودیم، فال می‌گرفت که توی زندگی بعدیمون کجاییم. برای من افتاد سوریه. یعنی شانس! -د- می‌گفت به خاطر اسمشه. پاره شدم. یه بار دیگه‌ام افتاد سومالی! اصلاً شانس فقط من. دیگه کلاس طبل تهی‌ام گذروندیم‌. سر کلاس زبان به من گفت که از -ص- سوال بپرسم، خودم سوالو اشتباه می‌گفتم ولی -ص- درست جواب می‌داد. -ص- که رفته بود سوال جواب بده، آخر دفترشو باز کردم و دیدم نوشته خیلی خستم و یه چندتا جمله‌ی دیگه که عمق خستگی و ناراحتی رو نشون می‌داد. دلم می‌خواست جلوش کلی چیز براش بنویسم اما یادم افتاد از این کارا خوشش نمیاد. معلم زبانمون گفت امروز خیلی شیطون شدی. نمی‌دونه که من تا چه حد شیطونم، فقط باید آدمشو پیدا کنم. امروز کلاً با اسپیکر داشتیم آهنگ دوپامین رو می‌خوندیم. تو که باشی دیگه جا هیشکی خالی نی...
تو سرویسم آهنگ بازم نشستی رو به روم مات تماشای توام رو گذاشتیم و خوندیم. خیلی این ور و اون ور نگاه کردم که -سین- رو ببینم. نمی‌دونم یادش بود امروز میام یا نه! ولی بچه‌ها رو که می‌دیدم دوستاشون رو می‌بینن، دلم خواست -سین- رو ببینم. -ن- می‌گفت چرا انقدر چشم به انتظاری؟:))) و ندیدمش...
یه عَی‌عَی افتاده سر زبونم، چپ می‌رم، راست می‌رم اینو تکرار می‌کنم. بعد علاوه بر خودم، سر زبون بچه‌ها هم انداختمش. الان هر کس که منو می‌بینه اینطوریه که: عَییییییی.