3507| :)))
کتاب تاریخ دستم بود و داشتم توی حیاط راه میرفتم، دیدم این دختره زهرا با دوتا از دوستاش نشستن کف حیاط و میخندیدن. زنگ که خورد تازه متوجه شدم که خیلی وقته زل زدم بهشون و رفتم توی فکر. یادِ اکبر افتاده بودم!
+شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۲ 15:25
کتاب تاریخ دستم بود و داشتم توی حیاط راه میرفتم، دیدم این دختره زهرا با دوتا از دوستاش نشستن کف حیاط و میخندیدن. زنگ که خورد تازه متوجه شدم که خیلی وقته زل زدم بهشون و رفتم توی فکر. یادِ اکبر افتاده بودم!