3528
واقعاً باید عربی رو بیشتر میخوندم. بعضی وقتها خیلی به خودم مغرور میشم. امتحانش واقعاً سخت بود.
زنگ آخر معلم نداشتیم، نذاشتن بریم خونه و با دوتا از دوازدهمها مافیا بازی کردیم. این مافیای واقعی بود. این دختر جدیده خیلی خوبه. هم مودبه، هم جدیه. زنگ آخر خیلی یه طوری تموم شد. با -ن- و مطی رفتیم توی حیاط و یه سری حرف زدیم که قلبم چزید. اینطوری بودم که ما هیچ کدوم هیچی از زندگی هم نمیدونیم و پشت اون خندهها و بگو مگوهای سر کلاسمون، کلی درده. عجیب بود واقعاً!
نصفِ بحثهای بچهها سر اکس و نکسهاشونه. و من...
+شنبه ۱۴۰۲/۰۷/۲۹ 15:39