صبح دیدم تو گروه همه نوشتن نمیان مدرسه ولی فکر کردم اگه نرم مدرسه امکان داره بشینم خونه و تا ظهر فقط گریه کنم. مدرسه مثل همیشه تخمی بود، منتها من این دفعه پوستم نازک شده بود. سر فلسفه داشت می‌گفت: «زندگی نه مطلقاً سیاهه و نه مطلقاً سفید، زندگی ترکیبی از سیاه و سفیدهاست؛ این همون وحدت اضداده و سختی‌ها و آسونی‌ها کنار هم معنا پیدا می‌کنن». نمی‌دونم! می‌گذره و زنگ بعد و بعدترش تخمی‌تر می‌گذره. حس می‌کنم این آدمها حرفامو نمی‌فهمن و حالا حس می‌کنم از پریا از همه بیشتر متنفرم. خیلی متنفرم انقدری که می‌خوام به همین اندازه ناراحت بشه. زنگ آخر کارنامه میدن. مدیرمون که می‌دونم هیچ‌جوره باهام حال نمی‌کنه، دفعه‌ی قبلی کلی سرم منت گذاشت که انضباطتو دارم بیست میدم فلان و بیسار و الآن حتی همون انضباطم بیست نداده. معلم فنونمون کلاً یه ماهم سر کلاس نیومده ولی نمره‌ی مسترمرمو کم داده. چرا؟ چون با قیافه‌م حال نمی‌کنه. داشتم کارنامه‌مو می‌گرفتم معلم جامعه‌شناسیمون گفت تو دوم شدی؟ یه خنده‌ی تلخی زدمو گفتم نه! دیگه چی شد نمی‌دونم. فقط می‌دونم سر سفره هر چقدر سعی کردم غذا بخورم، بغض بهم امون نداد و زدم زیر گریه. مامانم میگه چرا وقتی میری مدرسه انقدر بهم می‌ریزی همون بهتر که نری. کی آخه می‌دونه توی این مدرسه‌ی لجن گرفته‌ی ما چی می‌گذره؟ گریه می‌کنم. بعد از مدت طولانی نتونستن، گریه می‌کنم. علاوه بر اینکه نتونستم آدم خوشگلی باشم، نتونستم آدم موفقی‌ام باشم. می‌دونید چیه؟ سعدی میگه: «جرم از تو نباشد گنه از بخت من‌ است».