تا حالا حس کردید دارید به اندازه‌ی کافی زجر نمی‌کشید؟ نمی‌دونم چجور بگم. انگار عادت دارم به اینکه اگه بخوام به یه چیزی برسم، باید براش خیلی زجر بکشم. حس می‌کنم این مقدار اذیت شدن برای چیزی که من می‌خوام به شدت کمه. هر چی بیماری روانی این مدت گرفتم. علاوه بر عدم تمرکز، وسواس گرفتم. یعنی در حدی که یه خط اضافه ریز توی کتابم اذیتم می‌کنه. هر چیزی که صاف و تراز نباشه اذیتم می‌کنه. تا میام یه کاری کنم، چشمم می‌خوره به بی‌نظمی اطرافم اعصابم خرد میشه. بعد همین حسو نسبت به خودم دارم. تقریباً هر روز دارم میرم حمام. دارم کچل میشم. امروز یکم غذا درست کردم، بعد حس کردم بوی روغن گرفتم، نمی‌تونستم تحمل کنم. دهنم داره سرویس میشه. نمی‌تونم به کتاب‌های سالهای قبلم که توشون خط کشیدم نگاه کنم، انگار خل میشم. یعنی خل شدم. بعد تازه بعضی وقت‌ها یه صداهایی تو گوشم میاد که هر چقدر سعی می‌کنم نمی‌تونم نشنومشون. خلاصه که آره. تقریباً دارم درس می‌خونم. واقعاً مغزم نمی‌کشه قد یه کنکوری درس بخونم ولی می‌خونم؟ چقدر بگم آدم نره مدرسه آرامش روان داره. حالا دوباره دوشنبه میرم، اعصاب و روانم بهم می‌ریزه. شایدم نرم. ولی اگه رفتم آخرین روزیه که میرم. دیگه دورو بازی‌های اینارم نمیگم اعصابمو بهم بریزم. خدایا یا از تنفرم کم کن یا شرشونو.