۴۴۶۵
صدایِ باد میاد. هوا سرده. از درون دارم میلرزم. انگار بدنم منقبضه. انگار اون رگِ قلب که خونمو پمپاژ میکنه بستهست. نفسم بالا نمیاد. بغض گلومو گرفته ولی گریهم نمیاد. روزای تاریک توی سرم دژاوو میشن ولی میگم نه! قرار نیست دوباره تکرار شه، فقط ساعت دوازده شب به بعده. چیزی نیست. دوباره ساعت خواب لعنتیت بهم ریخته وگرنه چیزی نیست. دوباره قراره دهنت سرویس شه سر اینکه ساعت خوابتو درست کنی. اشکال نداره. بعضی وقتها تو، زندگی و هر چیزی که بشه، تا میتونه بهم میریزه. ولی مگه اولین باره؟ مگه دفعههای قبل نگذشت؟ این بارم میگذره. فقط امشبه. فقط امشب و از شبهای دیگه... من امشب ترسیدم. از اینکه تنهام. ولی بهم گفت مشکل خودته و تنهایی حلش کن. چه حرفی خوبی بهم زد. وقتی میام کم بیارم میگم نه! ولی خب تا کی؟ من امشب ترسیدم و دلم میخواد یکی بهم بگه دستتو بده به من، ادامهی راهو باهم میریم. ولی اینطور نیست. فقط بدون الآن وقتش نیست و این روزا هم تموم میشه.