صبح داشتم درس می‌خوندم، یهو سر تست‌های فلسفه حس کردم دیگه چشمام نمی‌تونه باز بمونه. رفتم قهوه درست کردم؟ حتی بلد نبودم چی‌کار باید بکنم. مزه‌ی زهرمار میداد. هر لحظه امکان داشت تپش قلب بگیرم برم روی هوا ولی خب همه‌چیز نرمال بود. فهمیدم که قهوه هیچ تاثیری روی من نداره. همچنان خوابم میاد، منتها نمی‌تونم بخوابم، که البته فکر کنم این مورد کلاً به قهوه مربوط نیست. چند وقته باید خودمو بکشم تا خوابم ببره. منی که کلاً خواب بودم الآن باید برای خوابیدن التماس کنم. شاید بگید چه خوب، خواب کمتر، درس بیشتر. ولی نه از درون می‌لرزم و مغزم کلاً خاموش میشه. بعد از ظهر تست می‌زدم بعد جوابو نگاه می‌کردم می‌دیدم از هر پنج‌تا سوال سه‌تاشو غلط زدم. بعد با خودم اینطوری بودم که من اصلاً کی این تستو زدم؟ سرمو گذاشتم که بخوابم شاید مغزم رفرش شه ولی خوابم نبرد. زور میزنم کلاً در طول روز نهایتاً چهار-پنج ساعت درس می‌خونم و همونم اینطوریم که بسه دیگه! ولی نسبت به منی که کتابامو به زور باز می‌کنم خوبه، نه؟ از تاثیرات دیگه‌ی قهوه روی من مستیه. ظهر داشتم با آهنگ بندری، بندری می‌زدم و حس می‌کردم روی هوام ولی الآن که دارم گوشش میدم، اون آهنگ به اون شادی، داره غمگینم می‌کنه. همه‌چیز وقتی بدتر میشه که خودمو تو آینه می‌بینم و می‌فهمم حتی خوشگلم نیستم. امروز در طی یه حرکت برای زیبا شدن، نصف ابرومو زدم. الآن یکی از ابروهام از اون یکی کمتره. موهام داره مثل چی می‌ریزه. یعنی دست میزنم بهشون می‌ریزن. امشب داشتم فکر می‌کردم که کاش چندسال زودتر به دنیا میومدم. چرا؟ نمیدونم والا!

-بعضی‌وقت‌ها خیلی بد حرف میزنم.‌ یعنی دست خودم نیست، یهویی میشه. یعنی چی که تو هیچی به من یاد ندادی؟!